خوش آمدید، مهمان - لطفا برای ثبت نام اینجا و یا برای ورود اینجا را کلیک کنید.
آیا هنوز ایمیل فعال سازی حساب کاربری برای شما ارسال نشده است؟
 
جستجوی پیشرفته

53074 ارسال در 5546 موضوع- توسط 13670 کاربر - جدیدترین کاربر عضو شده: eglimage
صفحه: [1]   پایین
چاپ صفحه
نويسنده موضوع: حقوق بشر را مي‌توان بر اين ده اصل بنيان نهاد :  (دفعات بازدید: 924 بار)
hamnavayi
Newbie
*
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 19

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 3


« : 25 فروردين 1387,ساعت 23:16:59 »

   
حقوق بشر را مي‌توان بر اين ده اصل بنيان نهاد :

اولين آنها زندگی است :
انسان حق دارد عزتمند باشد، سلامت بماند، حق دارد رشد کند و همينطور در نهايت شکوفايی اش، ثمر دهد. اين نهايت شکوفايی همان حق اوست. او از دانه‌ها متولد می شود، اما در هنگام رشدش جامعه خاک مناسب،  مراقبت صحيح و فضايی عاشقانه در اختيارش قرار نمی‌دهد.
برعکس، اجتماع،  فضايی مسموم، خطرناک، تنفرآميز و پر از ويرانی و خشونت و جنگ را به او اعطاء می کند. حق زندگی و حيات خود بدين معنی است که ديگر هيچ جنگی رخ ندهد، هيچ کس به زور وارد ارتش نشود و کسی نيز به جنگيدن وادار نگردد؛ در اين شرايط هرکسی حق انصراف را برای خود حفظ می کند. اما اکنون هيچ توجهی به اين مسئله نمی شود.
هزاران نفر از مردم ــ مخصوصاً جوانان که افرادی حساس و هوشمندند ــ تنها به اين بهانه که حاضر به جنگيدن نشدند، در زندان بسر می برند. اينجا انصراف ايشان بدل به جرم گشته است، چراکه به سادگی اظهار داشته اند که نمی خواهند انسانی را به قتل برسانند.
انسان‌ها اشيائی نيستند که بتوانی بدون تأمل نابودشان کنی. آنها نقطه اوج تکامل جهانند. اصلاً مهم نيست که چه بهانه ای برای نابودی او مطرح شده است، سياست، مذهب، سوسياليسم، فاشيسم …، انسان ورای همه اين بهانه‌ها و دلايل قرار می گيرد، او را نمی توان در هيچ قربانگاهی، قربانی کرد.
حق حيات تنها در شرايطی مطمئن و در عين حال متفاوت با آنچه اکنون در کره زمين است، امکان بقاء می يابد. امروزه حيوانات، پرندگان، آبزيان فقط بخاطر سرگرمی کشته می شوند. شما هيچ حرمتی برای حيات قائل نيستيد و بايد توجه داشت که حيات چه در قالب انسانی و چه در صورت‌های ديگر خود، يک چيز است. تا وقتی که انسان به خشونت خويش عليه حيوانات و پرندگان آگاهی نيابد، حقيقتاً نمی تواند حق حيات و زندگی را برای خود اعلام کند. اگر شما نسبت به زندگی ديگران، توجهی نداشته باشيد، چگونه می توانيد تقاضا کنيد که حق شما را رعايت کنند؟
اما همه انسان‌ها که گياه خوار نيستند، آنها اشکال ديگر زندگی را می خورند. اينجا هيچ حرمتی برای حيات قائل نيستند. لذا تا روزی که ما نتوانيم فضايی پراحترام برای زندگی بسازيم، انسان هم نخواهد توانست، چنين حقی را برای خود به جامعه عمل برساند. از آنجا که سازمان ملل، حيات را به عنوان حقی بنيادی برای انسان ذکر کرده، اين امر مورد بدفهمی قرار گرفته است. حق حيات، امر پيچيده‌ای است. هيچ کس حق ندارد جان کس ديگری را به نام مذهب بگيرد.
ميليون‌ها نفر از مردم تحت نام دين و برای عبادت خدا کشته شدند. هيچ کس هم نمی تواند به نام سياست شخص ديگری را به قتل برساند. اما از اين دست جنايات بسيار رخ داده است. جوزف استالين وقتی در قدرت بود به تنهايی يک ميليون نفر از مردم کشور خودش را کشت. آدولف هيتلر نيز شش ميليون انسان ديگر را کشت و تا امروز هزاران هزار جنگ اتفاق افتاده است.
به نظر می رسد، زمين تنها يک کار می کند: تولد فرزندان بخاطر ضرورت وجود سربازان، کودکان به دنيا می آيند، چراکه جنگ‌ها به ايشان نياز دارند.
در اين شرايط به نظر می رسد، انسان چيزی جز ابزاری برای ويرانگری و جنگ  نيست. کمی يا زيادی جمعيت بشر مهم نيست، بلکه داشتن عزت و احترام در حيات انسانی مهم است.
اما دومین مسئله عشق است :
عشق را بايد به عنوان يکی از اساسی ترين حقوق بشر پذيرفت. ولی بايد گفت که تمام جوامع به تخريبش دست زده اند. آنها با خلق ازدواج‌هايی دروغين و بدون عشق، همواره به تخريب عشق دامن زده اند.
اگر دو نفر بخواهند باهم زندگی کنند، نياز به اجازه از هيچ کشيش يا دولتی را ندارند. تنها ضرورت، اجازه از قلب‌هايشان است. آنجاست که آنها احساس می کنند زمان بينشان تقسيم می شود و در خاطرات زيباي روزهای عاشقانه خود شريک می شوند. عشق تنها راه زندگی مرد و زن با يکديگر است و هيچ تشريفات ديگری در اين راه، لازم نيست.
اما در مورد فرزندان، آنها را نبايد همچون اموال والدين تصور کرد، بلکه آنها به تمام بشريت تعلق دارند. شما مالک کودکانتان نيستيد. می تواند عاشق شان باشيد يا در حق شان دعا کنيد اما هرکاری کنيد نمی توانيد، آنها را به مالکيت خويش درآوريد.
در آخر بايد گفت که هنگامی که عشق آزاد شود، بستر برای ديگر حقوق بنيادی بشر فراهم خواهد شد.
و سومين حق بنيادی، مرگ است :
سه اصل، زندگی، عشق و مرگ مهمترين اصول بنيادی بشر اند، که از ميانشان بايد مرگ را مهمترين دانست.
هرکسی اين حق اساسی را دارد که بعد از عمری زندگی و احساس آنکه که به قدر کافی زندگی کرده است، بخواهد اين کشش غيرضروری را رها کند.... چراکه آينده نيز برای او تکرار گذشته است و او ديگر کنجکاوی اش را نسبت به آن از دست داده است. مسلم است که هر کسی حق دارد کالبد خاکی خود را ترک کند. اين حق را بايد امری اساسی دانست.
در زندگی هر فردی، اگر او نخواهد ادامه حيات دهد، هيچ کس قادر به جلوگيری از تصميم آن نيست. حتی در واقع بايد در بيمارستان‌ها مسئولان و امکاناتی مخصوص کمک به اينگونه افراد در نظر گرفت.
تا امروز مرگ، پديده ی تقريباً زشتی بود که انسان طعمه آن می شد. اما اين تصور تقصير خود ماست. مرگ می تواند همانند يک جشن باشد و ما نيز بايد بياموزيم که چگونه به آن خوشامد گوييم و با آن به آرامش و خوشی دست يابيم.
چهارم: جستجوی حقيقت
هيچ کس را نبايد از کودکی مشروط به دين، فلسفه يا مکتب خاصی قرار داد، چراکه دیدگاه جستجويش را محدود می کند. کمکش کنيم تا بقدر کافی توانمند گردد. ياری اش کنيم تا آنقدر قدرتمند شود که بتواند شک کند و نسبت به هرآنچيزی که اطرافش می گذرد، شکاک باشد. کمک کنيم تا هرگز بيهوده به اعتقادی دل نبندد اما همواره جويای دانستن باشد. و هر راهی را که گزينش کند، هرچند طولانی باشد، خود به تنهايی رهسپارش گردد. چراکه اين، تنها راه يافتن حقيقت است.
در جستجوی حقيقت... نبايد چيستی حقيقت را به  ديگران آموزش دهی، چون اين امری نيست که بتوان ياد داد. تو بايد کمک کنی تا او بپرسد. پرسيدن بسيار مشکل است؛ اعتقاد ارزان  است اما حقيقت هرگز ارزان نيست. حقيقت مهمترين شیء جهان است. تو نمی توانی آنرا از ديگران بگيری، تنها می توانی خودت به آن دست يابی.
اما معجزه اينست که آن لحظه که تو تصميم می گيری، "قربانی هيچ اعتقاد نشوی"، نصف راه حقيقت را طی کرده ای و اگر تصميمت را عملی سازی تمام مسير را پيموده ای، آنگاه نياز نخواهی داشت که به سمت حقيقت بروی، بلکه اين حقيقت است که به سوی تو می آيد. تو بايد آنقدر ساکت باشی که بتوانی آنرا کسب کنی. تو بايد ميزبانی باشی که حقيقت بتواند در قلب تو خود را ميهمان کند.
اما امروز جهان در اعتقادات می زيد. بخاطر همين است چشم‌ها، فروغی ندارند و حرکات و رفتار مردم، برکتی را به ارمغان نمی آورد و هيچ قدرت و اقتداری در کلماتشان پيدا نيست. اين اعتقادات، جعلی اند، قلعه‌هايی ساخته شده از ماسه اند، که با وزيدن کوچکترين نسيمی ويران می گردند.
اين حقيقت است که همواره جاودان است و يافتنش تو را نيز جاودان خواهد کرد.
پنجم: مديتيشن
برای يافتن حقيقت، تمام سيستم‌های آموزشی از کودکستان گرفته تا دانشگاه‌ها، بايد فضايی مشخص از مديتيشن را دارا شوند.
مديتيشن متعلق به هيچ مذهبی نيست، علاوه بر اين اعتقاد نيز نيست. بلکه دانش محض عالم درون است. معرفت سکوت، هشياری و گواه بودن است. به تو می آموزد که تو ذهن نيستی بلکه چيزی فراتر از آن ــ آگاهی ــ می باشی که تو را آماده دريافت حقيقت می کند.
و اين حقيقت است که بسياری از مردم آنرا "خدا" و گروهی ديگر آنرا "نيروانا" می نامند. او اسامی بسيار دارد اما در واقع خاموشی بی نام و صفا و آرامشی جاودان است. اين آرامش آنقدر عميق است که تو را نيز در خود غرق می کند و آن هنگام که تو غايب شدی، به معبد خدايت وارد شده‌ای.
اما عجيب آنست که مردم حدود يک سوم از عمرشان را در مدارس، کالج‌ها و دانشگاه‌ها می‌گذرانند، بدون آنکه چيزی درباره سکوت، آرامش و خودشان بياموزند. ولی درباره همه دنيا آموخته اند. بسيار عجيب است که آنها خودشان را فراموش کرده‌اند.
از آنجايی که مديتشن در انحصار و مالکيت مذهبی نيست، تمام دنيا می توانند بدون کوچکترين مشکلی از آن استفاده کنند و در هر مدرسه، کالج يا دانشگاهی بکار رود. هرکسی که از دانشگاه می‌آيد دارای وجودی عميق و متفکر است که با مديتيشن به آرامش رسيده است. در غير اينصورت، آنچه آموخته است، تماماً تفاله و زباله است. او با آموختن جغرافی خود، می داند که تيمباکتو (Timbuktu ) يا استانبول کجاست، اما نمی داند خودش کجا ايستاده است.
اولين و مهمترين امر در زندگی دانستن کيستی خود و کجايی خويشتن است. بعد از آنست که همه چيز شروع به استقرار و حرکت در مسير درست می‌کند.
ششم: آزادی در تمام ابعاد
آزادی در تمام ابعاد بدين معنی است که انسان هرجا که به دنيا بيايد، بخشی از انسانيت است. مرزهای بين ملل، بايد ازبين بروند. مرزهای بين مذاهب نيز همينطور. چراکه آنها تنها اسارت می‌آفرينند.
نبايد به هيچ کودکی، ايده والدينش را در چيستی زندگی القاء کرد. او هوشمند متولد می شود و تا آنجا که می تواند هوشيار خواهد بود. بنابراين وقتی بزرگ شد، قادر می گردد که خود به تحقيق و جستجو دست زند و اين جستجو، مادام العمر ادامه خواهد داشت. اما امروز مردم، هنگام تولد، مذهبشان را بدست می‌آورند. ولی اگر شما مذهبت را هنگام مرگ کسب می کردی، به مراتب زودتر آنرا يافته بودی. اين خود، گنجی گرانبهاست که تنها در آزادی يعنی آزادی در تمام ابعاد بدست می آيد.
اينجا نبايد هيچ کشور و مرز ملی ترسيم کرد و همينطور نبايد به هيچ مرز مذهبی متوسل شد. انسان را بايد همچون انسان درنظر گرفت. اصولاً چرا بايد او را با چنين صفت‌هايی، محدود کرد. امروز اين موجود در هيچ راهی آزاد گذاشته نشده است.
حق اساسی بشر، اينست که بتواند خودش باشد.
و در يک جامعه صحيح انسانی، به هرکسی بايد اجازه داد که خودش باشد، حتی اگر خواست که يک نوازنده فلوت گردد و بجای بدل شدن به ثروتمند ترين فرد دنيا، در خيابان‌ها به گدايی بپردازد.
هنوز هم می گويم آزادی بسيار ارزشمند است.... حتماً نبايد بخواهی که رئيس جمهور کشوری شوی، می توانی فلوت زنی خيابانی شوی، اما آنجا خودتی، و رضايت و تکامل عميقی در خود احساس
می کنی. در اين شرايط تا وقتی چنين حسی را در درون خود، احساس می کنی، براحتی قطارها را يکی پس از ديگری، رها خواهی کرد.
هفتم: زمينی واحد و بشريتی يکتا
هيچ دليلی واقعی وجود ندارد که روی زمين اين تعداد کشور وجود داشته باشند. چرا بايد اين همه خط روی نقشه کشيده شود؟ و به ياد داشته باشيد، اين خطوط و مرزها تنها روی نقشه وجود دارند و روی زمين يا آسمان اثری از آنها نيست. نقشه ساخته انسان است ولی هستی، زمين را با چنين شکاف‌هايی خلق نکرده است.
از هرجايی می خواهيد شروع کنيد، انسان در چنان گرفتاری و رنجی گيرافتاده که نيازی به جهنم ديگری نيست. اما ما می توانيم، اين وضعيت را به کل تغيير دهيم. اين زمين هم می تواند بدل به بهشت گردد و آنگاه ديگر نيازی به باغ فردوس نخواهد بود.
هشتم: يگانگی هر فرد
من برابری يا نابرابری را تعليم نمی دهم، بلکه يگانگی را درس می دهم. هر فردی، يگانه است و بخاطر همين يگانگی شايسته احترام است. از آنجا که هر کسی در دنيا منحصر به فرد است، لذا در حقوق اوليه هر کودک، بايد فرصت‌های برابر در رشد يگانگی اش در نظر گرفته شود.
يگانگی بشر گويای آنست که هرکسی را بايد به خودی خودش احترام گذاشت و قدر دانست. او نه از ديگران پست تر و نه برتر است، او خود موجودی يکتاست. در همين يکتايی است که او زيبا و دلپذير می گردد و برخلاف بسياری از تصورات، او توده يا انبوه مردم نيست بلکه خودش است.
نهم: حکومتی جهانی
من مطلقاً به هيچ دولتی در دنيا اعتقاد ندارم، جز يکی، و آن حکومت تمامی زمين است. شکل گيری چنين دولتی، بدين معنی است که هيچ جنگی ديگر رخ نخواهد داد و ديگر هيچ ضرورتی به نگهداری ميليون‌ها انسان در پادگان‌ها و ارتش‌ها نيست. در عوض آنها می توانند عناصری مولد و مفيد باشند و اگر ايشان بجای کشت و کشتار به فعاليت‌های انسان دوستانه دست بزنند، ديگر هيچ فقر و بدبختی در زمين مشاهده نخواهد شد.
داشتن چنين جهان واحدی نيازمند تغييراتی جدی است: يک انقلاب، که تمام زمين بهره آنرا خواهند برد.
و دهم: "شايسته سالاری" (Meritocracy )
دموکراسی شکست خورده است.
بجای اين روش انتخابی، بايد برای هر مسئول پُست  و جايگاهی را توسط متخصصان آن حوزه برگزيد.  برای مثال، کليه پزشکان، جراحان و دانشمندانی که در دايره پزشکی فعاليت می کنند، بايد وزير بهداشت را برگزينند. آنگاه ما با استعدادترين‌هايمان را در اختيار خواهيم داشت و می توانيم برای زندگی تماماً انسانی، آرام، سعادتمند و مرفه تر بر ايشان تکيه کنيم.
من اين ايده را شايسته سالاری می نامم.
پيش از آنکه حکومت جهانی تحقق يابد، هر ملتی بايد از مرحله شايسته سالاری عبور کند. آن هنگام که مردم ميوه شايسته سالاری را چشيدند، آنها درک خواهند کرد که اگر بتوانند با هم متحد شوند و جهانی در زير سايه يک حکومت تشکيل دهند، زندگی مسلماً بدل به سرور و خوشبختی خواهد شد.
تا امروز، هر آنچه اتفاق افتاده، حالتی تصادفی داشته است. تاريخ ما تا امروز، چيزی جز تاريخ تصادفات نبوده است. ما بايد اين جريان را متوقف کنيم. اکنون بايد تصميم بگيريم که آينده ديگر اتفاقی و تصادفی نباشد. بلکه ساخته فکر و خواست انسانی گردد و همين خلق آينده جهان، عظيم ترين خلق ممکن، خواهد بود.
سخنی از اوشو
ترجمه :همنوایی
           
خارج شده است

hamnavayi
hamnavayi
Newbie
*
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 19

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 3


« پاسخ #1 : 25 فروردين 1387,ساعت 23:24:27 »

به نظر شما دوستان آیا چنین جامعه ای را در زندگی خود تجربه  کرده ایم ؟ یا شرایطی برای رسیدن به آن داریم؟
خارج شده است

hamnavayi
صفحه: [1]   بالا
چاپ صفحه
پرش به :  


Powered by SMF 1.1.15 | SMF © 2006, Simple Machines | Persian Language Pack by Mambolearn Team
All Text is Available Under The Terms of The GNU Free Documentation License | Designed By Mohammad Shadmani