خوش آمدید، مهمان - لطفا برای ثبت نام اینجا و یا برای ورود اینجا را کلیک کنید.
آیا هنوز ایمیل فعال سازی حساب کاربری برای شما ارسال نشده است؟
 
جستجوی پیشرفته

53074 ارسال در 5546 موضوع- توسط 13670 کاربر - جدیدترین کاربر عضو شده: eglimage
صفحه: [1] 2   پایین
چاپ صفحه
نويسنده موضوع: نگرانی از وجود دیگران در کنار خود  (دفعات بازدید: 4112 بار)
محسن
Newbie
*
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 4

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


« : 08 بهمن 1385,ساعت 00:36:28 »

من حدود پنج ساله که با یه مشکل جدی روبرو شدم حضور دیگران باعث نگرانی من میشه و خودم

هم دلیلی برای اون نمیبینم این نگرانی من حتی دیگران رو هم ناراحت میکنه و موجب واکنش هایی در اونا میشه مثل تکون دادن پا

وحتی واکنش های منفی از خودشون بروز میدن این حالات من حتی در مورد پدر و مادر و بستگان من هم هست وخیلی

به میزان آشنایی بستگی نداره مخصوصا نگاه دیگران در من به شدت نگرانی ایجاد میکنه مثلا سر کلاس سعی میکنم به صورت استاد نگاه

نکنم  چون منو ناراحت میکنه البته دقیقا همین واکنش رو طرف مقابل من هم انجام میده  و سعی میکنه توی چشمای من نگاه نکنه

البته شاید این حرف کمی عجیب باشه ولی من عینا اون رو میبینم مشکل من اینه که دیگه اصلا آرامش ندارم حتی پیش پدر و مادرم

لطفا به من بگید چطور میتونم این مشکلات رو حل کنم
خارج شده است
بصیر
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 1169

تشكر
اهدا شده: 35
دريافت شده: 140


« پاسخ #1 : 08 بهمن 1385,ساعت 07:13:41 »

بسم رب الحسین
سلام محسن عزیز
بهتر بگی :
1-از چند سالگی این حالت شروع شده؟
2-آیا اتفاق خاصی برا این حالتت افتید یا ناخود آگاه این طوری شد؟
3-از جهت درسی و اجتماعی در چه سطحی هستی؟
خارج شده است
Siamak
مهمان
« پاسخ #2 : 08 بهمن 1385,ساعت 11:25:12 »

4- وقتي در اين وضعيت قرار ميگيريد به چه چيزي فكر ميكنيد؟ (لطفا دقيق و بدون پرده پوشي بگيد)
خارج شده است
محسن
Newbie
*
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 4

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


« پاسخ #3 : 09 بهمن 1385,ساعت 01:53:16 »

با سلام و  تشکر از محبتتون

در مورد سوال اولتون باید بگم که تقریبا از سن  18 سالگی من این ناراحتی رو بطور جدی حس کردم

و الان که 22 سال دارم تقریبا 5 ساله

درباره سوال دوم حقیقتش تقریبا  مطمئنم که این حالات در اثر ارتباط با یه آدم نامتعادل بوجود اومده البته این یه فرضیه هست که شاید قابل قبول نباشه و شاید خودم هم خیلی متعادل نبودم به هر حال

این آدم بسیار حساس بود و سر کوچکترین مسئله ای ناراحتی در میوورد اصلا ثبات توی رفتارش نداشت

یه روز خوب بود و شاداب و یه روز عصبانی البته از دست خود من

 این حالت اون که با قیافه در هم و  عبوس همراه بود منو به شدت می آزرد البته نگران نمیکرد حس می کردم

اون منو به بازی گرفته یه روز شاد و یه روز ناراحت و بدتر اینکه اصلا دلیل ناراحتی خودش رو به من نمیگفت

همینطور جلو رفتیم و من بارها به اون می گفتم که این حالات تو طبیعی نیست وچیزایی که ازشون ناراحت میشی اصلا اهمیت نداره .
انتظارات خیلی بیش از حد از من به عنوان دوستش داشت اون دوست داشت من از همه جدا بشم و فقط با اون باشم همیشه پیش هم بشینیم وخلاصه مثل ارتباطی که یه پسر و دختر با هم دارن و حتی فراتر از اون
   بعد از مدتی البته شاید کمی طولانی فهمیدم که بهترین کار ارتباط نداشتن با اونه شاید بعد از دو سال چون عقیده داشتم با صحبت کردن با اون میتونم حالات اون رو عوض کنم خیلی باهاش صحبت کردم اون حرفای منو ظاهرا قبول داشت ولی یانمیتونست یا نمیخواست خودشو عوض کنه کم کم دیدم رابطم با همه حتی دوستای
خیلی نزدیکم به صفر رسیده وفقط اونرو داشتم که باید ولش میکردم
حقیقتش هیچ وقت ازش خوشم نیومد اون این مسئله رو میدونست  و ادامه ارتباطمون نمیدونم یا سر رودرواسی بود یا مردانگی البته با عرض معذرت دیوانگی
تصمیم گرفتم دیگه سراغش نرم ولی خیلی زود فهمیدم که نمیتونم شاید نوعی دلبستگی بوجود اومده بود و
بطور حتم من روی این کار رو هم نداشتم نمیدونم چرا اون رو یه شخص بهتر از خودم از لحاظ اراده حس می کردم
و البته بسیار زود رنج بود
کم کم رابطمو باهاش کم کردم و لی اون به شدت وابسته بود بطوریکه سر این مسئله گریه می کرد من بعد از
یک سال زحمت و واقعا زجر تونستم ازش جدا شم این وابستگی شدید اون به من منو به شدت نگران و مضطرب میکرد تا حدی که من تقریبا همیشه تپش قلب داشتم به عناوین مختلف سعی می کرد با من رابطه داشته باشه در خونه یا تلفنی
برا همین به محض شنیدن زنگ تلفن یا زنگ در به شدت دچار تپش قلب میشدم  که یا اون باشه یا نباشه همین الان با اینکه مطمئنم دیگه مزاحمی در کار نیست از زنگ تلفن یا در احساس نگرانی میکنم بطور ناخودآگاه
به هر حال اونو ولش کردم ولی همون موقع همیشه به خودم می گفتم که تو حتما در اثر این ناراحتیا دچار مشکل میشی...ببخشید خستتون کردم خواستم کاملا اون چیزی رو که حس میکنم عامل مشکل منه توضیح بدم

سوال سوم شما در مورد وضعیت درسی و اجتماعی منه البته باید بگم الان اصلا مطلوب نیست من توی دانشگاه دو ترم مشروط شدم و ورود من به دانشگاه بسیار سخت بود چون پایه قوی نداشتم من از لحاظ اعتماد به نفس لااقل توی درس مشکلی ندارم و با معدل 13 پیش دانشگاهی توی دانشگاه دولتی قبول شدم وقبل از بروز این مشکلات تقریبا همیشه شاگرد اول بودم  ولی الان به دلیل اضطراب های ناخودآگاه تقریبا آخرم در حالی که به شدت به درس علاقه مندم واین موضوع باعث حسرت خوردن من میشه
من خیلی به داشتن ارتباط با دیگران علاقه دارم واهمیت میدم ولی این مسئله (نگرانی) نمیذاره بین من با دیگران
صمیمیت و حس نشاط و شادابی بوجود بیاد و حتی ممکنه به همون دلیل ایجاد واکنش در طرف مقابل باعث بروز مشکلاتی بین ما بشه و من میدونم یکی از بزرگترین موهبت های الهی یعنی صمیمیت و محبت متقابل رو از دست دادم.
 همین مسئله باعث میشه که علی رغم علاقم به دیگران نتونم رابطه خوبی با اونها داشته باشم البته باید بگم قبل از شروع رابطه با اون همه رو من حساب میکردن و محبت ها وصمیمیت های زیادی بود من توی
مسجد محلمون جزو فعالترین ها بودم ولی بعد از اون جریان حتی مسجد رو هم ول کردم چون حضور در جمع باعث نگرانی من میشد  اون موقع افکار خیلی خوبی توی ذهنم ملکه شده بود که همش رو از دست دادم
 
در پاسخ به سیامک جان هم باید بگم که این وضعیت بیشتر در مواجهه با دیگران پیش میاد ومن به بیشترین چیزی که فکر میکنم واکنش طرف مقابل در برابر این نگرانی منه چون اصلا دوست ندارم باعث رنجش کسی بشه البته شک ندارم که میشه چون اینو خودشونم گفتن ومن آشکارا میبینم که خیلی وقتا این من نیستم که از دیگران فرار میکنم بلکه اونا این کار رو میکنن و بخاطر همین ابدا حتی با اونایی که دوسشون دارم نمیتونم رابطه صمیمانه داشته باشم باید بگم زودرنج هم شدم و در برابر شیطنت های دیگران اون کارآیی رو ندارم با توجه به بروز همون واکنشی که گفتم توی اطرافیام بروز میکنه و اگر بعضی وقت ها منو برنجونن خوب سعی میکنم زیاد ناراحت نشم چون میدونم ضعف از من واز نگرانی منه. البته بعد از تموم شدن رابطم با اون این نگرانی من با نگرانی های من حین ارتباط با اون فرق میکرد آخه اون موقع فقط اون باعث نگرانی بود و نه دیگران ولی بعد از فراموش کردن اون انگار همه جای اون رو گرفتن و باعث نگرانی من میشن حتی با یه شکل متفاوت واین بعضی وقتا زندگی رو برام جهنم میکنه چون میدونم جایگاه من این نیست. وشاید این فکر که یاد اون وقتا بخیر که به هم محبت میکردیم
(منظورم طرف مقابلمه)
امیدوارم زیادی توضیح نداده باشم با تشکر از شما به خاطر زحماتتون.
خارج شده است
Siamak
مهمان
« پاسخ #4 : 09 بهمن 1385,ساعت 18:20:54 »

خوب دوست عزيز.
اول خيلي خوشحال هستم كه شما تا حد زيادي از حال خودتون آگاه هستيد. و اين باعث ميشه بتونيد درست وضعيت خودتون رو ببينيد.
همين كه قصد حل كردنش رو داريد يعني اولين گام درست.
من چند موضوع رو خدمت شما ميگم:

1- هميشه براي حل مشكل ترس راه حل هاي مختلفي پيشنهاد ميشه. ولي سريع ترين راه حل رفتن به سمت چيريه كه باعث ترس ميشه. اين روش يك نوع ريسك هست. و بايد با آگاهي كامل صورت بگيره. يعني بايد فرد مناسبي رو كه ميدونيد باعث برخورد نا مناسب شما نميشه انتخاب كنيد و با وجود آگاهي از ترستون به سمتش بريد و باهاش ارتباط بر قرار كنيد. البته در اين شكل بايد كسي رو انتخاب كرده باشيد كه بعدا جدا شدن از اون باعث رنجش دو طرف نشه.

2- آگاهي دادن به ديگران در مورد مشكلات و مسايل اين چنيني جزو اساسي ترين راه حل هاي " خرد " هست. راه حل هاي خرد (كوچك) راه حل هايي هستند كه مجموع اونها يك هدف مشترك رو دنبال ميكنند. در واقع شما با انتخاب چند راه حل كوچك و جزيي و همزمان كردن اونها يك هدف بزرگتر رو دنبال ميكنيد.

3- اعتقاد داشتن به يك روند باعث ايجاد اطمينان در وجود شما ميشه. به هر حال هر آدمي داراي خصوصيات و امتيازاتي هست. امتياز شما در مواجهه با زندگي چيزيه كه باعث تشويق شما توسط ديگران ميشه. فعاليتهاي جانبي خودتون رو از سر بگيريد و به افراد آگاه از مشكلتون ارايه بديد تا اونها شما رو نقد مثبت كنند. فعاليتهايي مثل نقاشي ، موسيقي ، ورزش و ...

4- تفكر ؛ به عنوان ركن اصلي ايجاد و حل مساله هست (مسئله در معناي عام به اين صورت تعريف ميشه كه وقتي سوال و يا هدفي وجود دارد و براي اين سوال و يا هدف يك راه حل عمومي و يا خاص نيز موجود هست ، به مجموعه اين سوال و جواب يك مساله ميگويند ! بديهي است كه مسايلي كه جواب خاصي ندارند و يا جوابي براي آنها كشف مشده است يك مساله محسوب نميشوند. مانند بقاي فيزيكي ! كه يك مساله نيست. ( البته در صورتي كه فيزيك را به عنوان يك حقيقت بپذيريد !) در صورتي كه هر مشكل و مسئله اي در زندگي شما پيش آمده بايد علت و البته راه حل اون رو در ذهن جستجو كنيد. تفكر نا سالم عامل اصلي ايجاد مشكل و همچنين عدم توانايي در حل مسئله هست.

5- تصور ميكنم مشكل از جايي شروع شده كه شما فرار از مساله رو به جاي حل كردن اون انتخاب كرديد. (رفع موانع دو راه حل داره. 1- فراموش كردن مشكل  2- حل مشكل   و شما راه اول رو انتخاب كرديد) پس توصيه ميكنم در حال از اين به بعد مشكلات رو حل كنيد و نه فراموش ! ...

6- توصيه من به شما اين هست كه آسون تر زندگي كنيد. مسايل آدم ويژگي جالبي دارن و اون اينه كه اگر ساده نگاهشون كني خيلي ساده و بي آلايش به نظر ميرسن و لاجرم ساده حل ميشن. ولي اگر پيچيده و پر ابهام نگاهشون كني خيلي سخت ميشن و سخت پيش ميرن و سخت هم حل ميشن.

7- گرچه ما نهايت سعي خودمون رو در حل مشكل شما ميكنيم ، ولي توصيه اكيد ما مراجعه به روانكار هست.

لطفا بحث رو ادامه بديد تا به نتيجه مشخصي برسيم.
متشكرم.
خارج شده است
مریم
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 365

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 2



« پاسخ #5 : 10 بهمن 1385,ساعت 15:49:50 »

اول باید شجاعت شما رو برای مطرح کردن مشکلتون تقدیر کرد این خودش نشوندهنده ی اعتماد به نفستونه چون کسی که اعتماد به نفس نداشته باشه اصلاً سعی نمی کنه با مشکلش برخورد داشته باشه چه به اینکه مطرحش بکنه و از دیگران برای حلش کمک بخواد.
دوم اینکه شما همین الان هم با عضویت در این انجمن خودتون رو به یه گروه متصل کردید با اونا صحبت کردید هر چند حضوری نیست ولی نوعی از ارتباطه. من فکر نمی کنم اینجا کسی به خاطر حضور شما عصبی بشه.
اما درمورد خاطرات بدی که از دوستتون دارید، به نظر من شما دارید همه رو با یه چوب می زنید، هرچند که اعتماد کردن به افراد و برقراری ارتباط با اشخاص کار مشکلیه اما همه رو به یه چشم دیدن بی انصافیه. اگر واقعاً به ارتباط با افرادی به نام دوست احتیاج دارید ( که احتیاج تک تک ما هست ) باید سعی کنید قدم اول رو بردارید . سعی نکنید وابسته به کسی بشید می تونید خیلی کم ارتباط داشته باشید این خودش یه تمرینه برای کمک کردن به خودتون برای رویارویی با اشخاص. چرا وقتی اولین کسی رو که می بینید و از شخصیت یا رفتارش خوشتون میاد جلو نمی رید و بهش سلام نمی کنید این کار خجالت آور نیست تو بدترین شرایط فقط شخص جواب سلامتون رو نمی ده و تو بهترین شرایط یه جمله ی جدید می گه تا سر صحبت باز بشه.
یه  پیشنهاد دیگه هم دارم می تونی از راههای ارتباطی مثل چت استفاده کنی اونجا بیشتر میتونی آدما رو بشناسی و بفهمی با هر کسی چه جوری می تونی صحبت کنی
امیدوار باش چون چیزی که بهش میگی مشکل به زودی حل می شه برای اینکه تو پایه های قوی ای برای حلش داری
خارج شده است

به پندار تو: جهانم زیباست، جامه ام دیباست، دیده ام بیناست، زبانم گویاست، قفسم هم طلاست، به این ارزد که دلم تنهاست؟
بصیر
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 1169

تشكر
اهدا شده: 35
دريافت شده: 140


« پاسخ #6 : 11 بهمن 1385,ساعت 07:26:16 »

با سلام محسن آقای گل
خیلی خوشحال شدم از جوابهاتون
اولا عرض کنم که از چند جهت شما انسان فوق العاده ای هستید
1-دارای احساسات خیلی خوب و خوی دوست داشتنی
2- استعداد مناسب برای جذب انسانها و ارتباط با دیگران
3- قدرت تصمیم گیری و اظهار نظر
تمام این حالات از جوابتون معلوم میشه .
لازمه چند چیز رو بهتون بگم در مورد اون دوستتون.از قضای روزگار من هم کاملا مثل شما گرفتار چنین دوستی شدم.او به من وابستگی شدید داشت و خیلی هم گوشه گیر بود.من از ارتباط داشتن با او بسیار رنج می بردم.جالب بدونی یه بار منو زندونی کرد تا کنارش باشم...
خلاصه چند سالی پدر ما رو در آورد..اما به هرحال تعدیلش کردم به یاری خدا ((در این باره بیشتر صحبت میکنیم انشاءالله))
اما علی رغم حالات خوب شما چند تا چیز رو باید شما رعایت کنید
1- استقامت زیاد
2-تدبر عمیق در تصمیم گیری
اگر شما این دو کار را بخوبی انجام بدید خیلی از مشکلاتتون حل میشه
« آخرين ويرايش: 11 بهمن 1385,ساعت 07:28:24 توسط حسین » خارج شده است
بصیر
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 1169

تشكر
اهدا شده: 35
دريافت شده: 140


« پاسخ #7 : 11 بهمن 1385,ساعت 07:51:20 »

حالا دقت کن
این حالتی که برا شما پیش اومده کاملا وابسته به عواملی بوده که در چند سال پیش دامنگیر شما شده.و شما باید با این حالت مقابله کنید.البته این  نوع حالات بیشتر برا کسانی اتفاق می افتد که یک شکست بزرگ در زندگی خود ببینند اما این مشکل شما با شکست بزرگی مواجه نبوده بلکه یه اتفاق بسیار ساده بود.
ولی شما خوب با اون کنار نیومدید.
 شما بایستی کاملا ضد این حالت را در درون خود عمل کنید .مثلا از امروز خودتون رو در اجتماع بیندازید .با مردم حرف بزنید.سعی کنید از خودتون یه چیزی نشون بدید .که در دیگران نباشد.((که بحمدلله شما اینها را دارید))
سعی کنید همه را جذب خود بالاخره شما زندگی اجتماعی باید داشته باشید در غیر اینصورت  زندگی در کام شما تلخ یا غیر ممکن خواهد بود.
همون فعالیتهایی که در مسجد داشته اید را دوباره شروع کنید.
و یک هدف برای زندگی دنیایی و آخرتی خود معین کنید.به نظر می رسد شما در حال حاضر زندگی هدفمندی ندارید .پس  حالت را از خود دفع کنید
منتظر جوابتان هستم
« آخرين ويرايش: 11 بهمن 1385,ساعت 08:19:38 توسط حسین » خارج شده است
محسن
Newbie
*
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 4

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


« پاسخ #8 : 14 بهمن 1385,ساعت 23:53:33 »

سلام
اول معذرت می خوام از اینکه جوابم کمی دیر شد بعدم از  محبت شما و اهمیتی که میدین ممنونم
چند روزی دسترسی به اینترنت نداشتم
من از سیامک و حسین آقا و همینطور مریم خانوم تشکر میکنم ولی یه خورده تعدد  جواب ها گیجم کرده  اگه روال پاسخگویی مورد نظرتون رو توضیح بدین ممنون میشم
مهمترین چیزی که به ذهن من می رسه اینه که همه چیز به باور و ذهنیت خود آدم بر میگرده و تعیین کننده اون نوع تربیت و شرایط زندگی هر کسیه خوب میدونم که همه این مسائل چیزی جز باور های ذهنی من نیست
و اصل مسئله اینه که آدم باورهاش با واقعیات زندگی سازگار باشه ولی قبول کنین تغییر باورها اونم تو این سن نیاز به تمرین و کار زیادی داره بهترین راه حلی که به ذهن من میرسه اینه که اولا با آگاهی به اینکه همه چیز تابع نوع تفکر منه توی اجتماع وارد شم و سعی کنم با تمرین و تکرار ذهنیت خودم رو تا حد امکان به واقعیت نزدیک
کنم مثلا وقتی با کسی روبرو میشم میدونم که ممکنه بطور ناخودآگاه ذهنم به اون سمت بره ولی درجا فکر میکنم که نگرانی مال سال ها قبله دیگه تموم شده و یه نقش و صورت صرف چیزی برای نگرانی نداره چون تفکر نگران کننده ای پشت اون نیست با این کار هم سعی میکنم بیشتر توی اجتماع باشم هم اینکه همه رو با یه چوب نزنم  البته این کار رو به لطف شما با آگاهی بیشتری انجام میدم جهت اطلاع آقا حسین باید بگم چند وقتیه مسجد میرم و مایلم در مورد اثرات مسجد بیشتر صحبت کنیم
با تشکر
 
خارج شده است
radmehr
مهمان
« پاسخ #9 : 17 بهمن 1385,ساعت 23:05:09 »

یکی از دوستان من جمله جالبی رو بکار میبره: از هر چی میترسی با سر بپر توش !
این جمله تا به حال خیلی جاها بخصوص در روابط با آدمها به من کمک کرده

نکته خوبی هم که خودت بهش اشاره کردی اینه که از وضعیت همین الان خودت آگاه باشی
وقتی اون ذهنیت به سراغت میاد .. یک لحظه مکث کنی .. پیش خودت بهش بگی برو پی کارت! .. و رابطه خودت رو منظقی و خوب ادامه بدی.
آدما معمولا زیاد قضاوت میکنن .. مثلا داری خیلی عادی با کسی صحبت میکنی ولی میترسی که یه وقت حرفی بزنی که طرف ناراحت بشه و یا باعث واکنش در اون آدم بشه .. سعی کن قضاوت ها تو هم مثل ذهنیت که 2 خط بالاتر گفتم از خودت دور کنی.

22 سال سن هم فکر نکنم سن زیادی باشه! تازه نم نمک داری وارد دوران جوانی میشی!
هیچوقت برای هیچ کاری بخصوص تغییر و بهبود خود دیر نیست!
آدم های با سن بالای زیادی رو میشناسم که یک روز به این نتیجه رسیدن که باید در خودشون تحولی ایجاد کنن تا زندگی بهتری داشته باشن.
و اینکار رو کردن و دارن خیلی بهتر و شاداب تر از سالهای گذشتشون زندگی می کنن

چشمک
خارج شده است
بصیر
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 1169

تشكر
اهدا شده: 35
دريافت شده: 140


« پاسخ #10 : 19 بهمن 1385,ساعت 10:02:58 »

نقل قول
و اصل مسئله اینه که آدم باورهاش با واقعیات زندگی سازگار باشه ولی قبول کنین تغییر باورها اونم تو این سن نیاز به تمرین و کار زیادی داره بهترین راه حلی که به ذهن من میرسه اینه که اولا با آگاهی به اینکه همه چیز تابع نوع تفکر منه توی اجتماع وارد شم و سعی کنم با تمرین و تکرار ذهنیت خودم رو تا حد امکان به واقعیت نزدیک
کنم مثلا وقتی با کسی روبرو میشم میدونم که ممکنه بطور ناخودآگاه ذهنم به اون سمت بره ولی درجا فکر میکنم که نگرانی مال سال ها قبله دیگه تموم شده و یه نقش و صورت صرف چیزی برای نگرانی نداره چون تفکر نگران کننده ای پشت اون نیست با این کار هم سعی میکنم بیشتر توی اجتماع باشم هم اینکه همه رو با یه چوب نزنم  البته این کار رو به لطف شما با آگاهی بیشتری انجام میدم جهت اطلاع آقا حسین باید بگم چند وقتیه مسجد میرم و مایلم در مورد اثرات مسجد بیشتر صحبت کنیم
به چیز رو از روی صداقت بهت میگم و باور کن
از حرفات همونطوری که از اولین پستت حدس زدم معلوم میشه که مثل ادمهای عادی نیستی و میتونی پیشرفت خوبی در زندگی داشته باشی فقط سعی کن با ثمن اندک اونو از دست ندهی
خارج شده است
نگار
Newbie
*
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 7

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


« پاسخ #11 : 01 فروردين 1386,ساعت 00:36:02 »

سلام من اولین باری هست که دارم واسه شما پیامی ارسال میکنم. راستش میخواستم بگم دقیقا همین شرایط رو من هم دارم ولی فکر میکنم مشکل من علت متفاوتی داره . راستش من الان 20 سالمه و بعد از کنکور  اظطراب گرفتم ( اظطرابم به صورت تپش قلب و حالت تهوع وخلاصه ضعف و ... بود) واسه همین به متخصص مغزو اعصاب و بعدشم به متخصص اعصاب و روان( روانپزشک و بعد روانشناس) مراجعه کردم کنار خود درمانی های خودم( مجله ی موفقیت - کتاب- موسیقی آرام بخش- سرگرمی های دیگه- ورزش روزی دو تا نیم ساعت- ... خلاصه هر چیزی که به فکرم می رسید حتی خیلی ساده مثلا آب خوردن - فکرای خوب...) از درمان دارویی هم با نظر پزشک استفاده کردم. کم کم بهتر شدم  می تونستم تسلط بیشتری داشته باشم ولی هنوز این اظطرابم کاملا حذف نشده بود. واسه همین دوباره به روانپزشکم مراجعه کردم و ازش خواستم واسه ی رفتار درمانی یه روانشناس به من معرفی کنه. من زمانی که رفتم پیش روانشناس خودم فکر می کردم تنها نیازی که دارم اینه که یه کم هدفهام واسم معین باشن ( چون دچار ایده عال گرایی هم هستم)  و تا چند جلسه ی اول که موضوع بحث فقط اهداف بود خیلی راحت و خوب گذشت ولی بعد از اون ایشون وارد تحلیل آدما و رفتارشون شد که اصلا برا جالب نبود حتی گفتم که دوست ندارم که زیاد وارد جزییات بشم چون به اندازه کافی دقت می کنم ولی ایشون توجه نکردن. خلاصه تا جلسه ی 11 -ام ادامه دادم ولی دیدم شرایط روحیم خیلی داره به هم می ریزه کم کم فکرم رو نمی تونم مرتب کنم. دیگه اظطرابم بیشتر می شد  و هر بار به من می گفت الان باید بهتر باشی ولی من بد تر از روز اول بودم . دیگه کم کم به خودم شک کردم  که چرا بهتر نیستم.؟ دیگه از خودم بدم اومد اصلا حوصله نداشتم نه خودم نه دیگران. خلاصه این شد که الان شرایط محسن رو دارم . ولی جالبه بدونید که من اصلا خجالتی که نبودم هیچ خیلی هم معاشرتی و شاد بودم یعنی کاری نداشتم که طرفم دوستمه یا غریبه کوچیکه یا بزرگ ... هر کی بود باهاش حرف میزدم . از این نظرا هیچ مشکلی نداشتم . ولی الان دیگه اینطوری نیست . راستش یه چیز دیگه اینکه من امیدم رو از دست دادم هیچ انگیزه ای ندارم که سختی تحمل کنم دیگه خسته شدم ....( همش گریه میکنم با همه بد حرف میزنم و زود عصبانی میشم) چیکار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کمکم کنید...........
خارج شده است

به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستی، یک شمع روشن کن.
محمد
مدیر سایت
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 1081

تشكر
اهدا شده: 86
دريافت شده: 165



WWW
« پاسخ #12 : 01 فروردين 1386,ساعت 00:56:22 »

خیلی خوشحالم که شما هم به جمع ما اومدید

اون هم در این زمان بیاد ماندنی چشمک

ببین نگار تمامی این حرفهایی که میزنی رو بزار برات جور دیگه ای تشریح کنم.

هیچ وقت نگو مشکل بگو مسئله این اولین راه حل یک مسئله هست

حالا یک سوال ازت دارم

از اینکه اینجا، الان و در این زمان و مکان در کنار ما هستی تو این انجمن و حرفت ر و میزنی چه احساسی داری؟

چرا اینجا راحت هستی ولی با پزشکت که اون هم دوستت حساب میشه نه؟

شاید خیلی از افرادی که اینجا حرف زدند یا خود من یکی از همین پزشکها یا شاید حتی پزشک خود تو باشیم!!

نظرت رو در این مورد بدونم بیشتر میتونیم کمکت کنیم چشمک
خارج شده است

سپاسگذارم
محمد
نگار
Newbie
*
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 7

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


« پاسخ #13 : 01 فروردين 1386,ساعت 15:50:27 »

مرسی که لطف کردید و جوابم رو دادید. چرا می گید مسله ؟ نمیدونم خوب چه فرقی دارن؟ این یه اسمه که به کار می بریم .
. از اینکه اینجا رو پیدا کردم و الان اینجا هستم خوب خیلی آرامشم بیشتره، راحتتر هستم  یه ذره ی خیلی کوچیک سعی می کنم امیدوار باشم  هم به خاطر اینکه  اینجا نظرای درست زیاد هستن در ضمن  آدمایی رو می بینم که شبیه خودم هستن .
 در مورد اون روانشناس هم که من بهش مراجعه می کردم باید بگم من اصلا ازش خوشم نمی اومد همش از خودش تعریف می کرد . نمیدونم باهاش راحت نبودم وقتی می رفتم اونجا انگار با یه مریض طرفه ... یه مدلی نگاه می کرد و همش می گفت باید بهتر باشی .همش وارد جزییات می شد این حرف زدن با اون اصلا بهم آرامش نمیداد. بیشتر منو حساس می کرد . به من میگفت معمولا آدمای مذهبی و دین دار آرامش بیشتری دارن و بیماری روحی نمی گیرن ...تو والد مذهبی خوبی نداری. اینجا دیگه خیلی بهم بر خورد . ببینید من هیچ وقت ادعای خاصی توی هیچ موردی ندارم  ولی حداقل این رو یاد گرفتم که من نمیتونم در مورد آدما قضاوت کنم چون میدونم اینکار فقط مال خداست  و هیچ کس نمیتونه ایمان آدما رو بسنجه .  اگر حرف ایشون درست باشه یعنی هر چی آدمه که اضطراب داره ، بی دین و ایمانه؟ ولی توی فکرم این حرف هضم نمی شه. چون خیلی از آدما هستن که فقط به خاطر بی توجهی همیشه آرومن و نگران هیچی نمیشن و براشون مهم نیست نه به خاطر ایمان قوی. پس این حرف توی ذهن من نقض شده . القصه دیدم همین طوری  که از پزشکم خوشم نمی اومد دیگه اوضاع بدتر هم شد .از یه طرف احساس حقارت کردم  که نمیتونم با اضطرابم کنار بیام نکنه ایمانم مشکل داره از یه طرف دیگه این حرف برام بی اساس بود. هنوزم با خودم مشکل دارم . نمی دونم چیکار کنم.  :'(
خارج شده است

به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستی، یک شمع روشن کن.
محمد
مدیر سایت
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 1081

تشكر
اهدا شده: 86
دريافت شده: 165



WWW
« پاسخ #14 : 01 فروردين 1386,ساعت 16:42:12 »

بسیار خوب

خیلی از لطف شما ممنونم

در مورد اینکه اون شخص در مورد شما قضاوت کرده چیزی نمیتونم بگم جز اینکه این یک کار غیر علمی و غیر انسانی هست که در مورد کسی بخوایم چیزی رو بگیم که اصلا برای ما قابل فهم نیست.

در مورد مسئله و مشکل ....
نحوه تکلم انسانها بيانگر نحوه تفکر اونهاست!
مثبت بينديشيم و مثبت بگوييم تا انرژی مثبت خود را به ديگران منتقل کنيم چشمک

مثلا:

بگوييم   -   نگوييم
ازاينکه وقتتون رو در اختيارم گذاشتيد ممنون  -  ببخشيد مزاحمتون شدم
طول ميکشه تا ياد بگيری  -   هيچ وقت ياد نميگيری
مسئله دارم  -   مشکل دارم
مسئله رو خودم حل ميکنم  -   مسئله به تو ربطی نداره
شاد و پر انرژی باشيد  -   خسته نباشيد
اين کار را بعدا انجام ميدهم  -   دچار ياس شدم
صد در صد خواهد شد  -   ای کاش ميشد
ان شا الله حتما موفق ميشوی  -   ان شا الله موفق ميشوی
خوب هستم  -   عالی هستم

حالا با توجه به اینکه تو در مورد مشکلت فقط به مواردی از محسن و مشکلاتش اشاره کردی ازت میخوام که این تاپیک رو بخونی و بعد مشکلت رو کامل با توجه به این روش بنویسی تا راهی رو جلوی پای تو دوست عزیز بگذاریم.
 
http://www.ofc.ir/forum/index.php/topic,17.0.html
خارج شده است

سپاسگذارم
محمد
صفحه: [1] 2   بالا
چاپ صفحه
پرش به :  


Powered by SMF 1.1.15 | SMF © 2006, Simple Machines | Persian Language Pack by Mambolearn Team
All Text is Available Under The Terms of The GNU Free Documentation License | Designed By Mohammad Shadmani