محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
   
آفلاین
جنسيت : 
تعداد ارسال: 910
تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111
|
 |
« : 02 خرداد 1387,ساعت 11:56:36 » |
|
سلام میکنم به تمامی عزیزان حاضر در انجمن...، خیلی دوستون دارم... از بودن با شما خیلی خوشحالم... 
ما در فرهنگمون و همین طور در فرهنگهای دیگه یه سری داستانهای آموزنده داریم که با خوندن بعضی از اونها آدم واقعا" به فکر فرو میره...
من تصمیم گرفتم از امروز هر روز یه داستان برای شما عزیزان در این تاپیک بذارم و از دوستانی هم که داستانهای جالب و آموزنده به ذهنشون میرسه ازشون خواهش میکنم تا برای دیدن دیگر عزیزان و استفاده دوستان در این تاپیک بذارن...هیچ چیز لذت بخش تر از کمک به همنوع نیست...ارادتمند شما محمد
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
با تشکر از حضور و همکاری شمالطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید . -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
|
|
|
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
   
آفلاین
جنسيت : 
تعداد ارسال: 910
تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111
|
 |
« پاسخ #1 : 02 خرداد 1387,ساعت 12:04:33 » |
|
قدرت كلمات ...........................................
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند، بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست، شما به زودی خواهید مرد .
دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند، اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید، چون نمی توانید از گودال خارج شوید، به زودی خواهید مرد...
بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد...
اما قورباغه ی دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد، بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار، اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد
........................................................
وقتی از گودال بیرون آمد، بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنواست، در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند...
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
با تشکر از حضور و همکاری شمالطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید . -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
|
|
|
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
   
آفلاین
جنسيت : 
تعداد ارسال: 910
تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111
|
 |
« پاسخ #2 : 03 خرداد 1387,ساعت 12:25:02 » |
|
روزها گذشت و کبوتر با خدا هيچ نگفت...
فرشتگان سراغش را مي گرفتند و هربار ندايي مي آمد:
او مي آيد چرا که من تنها گوشي هستم که دردهايش را مي شنوم...
و سرآنجام کبوتر روي شاخه اي از درخت دنيا نشست، همه فرشتگان منتظر بودند که چيزي بگويد، اما هيچ نگفت، ندايي آسماني فرمود:
با من بگو هر آن چه که در سينه ات سنگيني مي کند!
کبوتر گفت: لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي ام بود و سرپناه بي کسي ام، تو آن را از من گرفتي، اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانه محقرم؟ کجاي دنيايت را گرفته بود؟
آن گاه ديگر نتوانست چيزي بگويد. سنگيني بغض راه گلويش را بست. سکوتي سنگين در عرش کبريا طنين انداز گشت...
آنگاه نداي آرامش بخش آسماني فرمود :
ماري در راه لانه ات بود، خواب بودي، باد را گفتم بوزد تا لانه ات واژگون شود و تو از کمين مار پرگشايي... کبوتر خيره در كار خداي خود ماند!
.......................................................................
نداي آسماني اضافه كرد: چه بسيار بلاهايي که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي!؟ اشک در ديدگان کبوتر نشسته بود و ناگاه صداي هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد...
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
با تشکر از حضور و همکاری شمالطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید . -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
|
|
|
sima1387
Sr. Member
  
آفلاین
تعداد ارسال: 281
تشكر
اهدا شده: 21
دريافت شده: 37
|
 |
« پاسخ #3 : 03 خرداد 1387,ساعت 13:32:43 » |
|
خسته نباشی اقا محمد بسیار داستان اموزنده وجالبی است موفق وپیروز باشید.
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
* رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند* * چنان نماند وچنین نیز هم نخواهد ماند*
|
|
|
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
   
آفلاین
جنسيت : 
تعداد ارسال: 910
تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111
|
 |
« پاسخ #4 : 03 خرداد 1387,ساعت 13:35:43 » |
|
ممنون از لطف شما دوست عزیزم 
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
با تشکر از حضور و همکاری شمالطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید . -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
|
|
|
بازنده
Newbie
آفلاین
تعداد ارسال: 19
تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0
|
 |
« پاسخ #5 : 03 خرداد 1387,ساعت 17:14:52 » |
|
واقعا داستانهای قشنگ و جالبی بود دستت درد نکنه عالی بود
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
|
|
|
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
   
آفلاین
جنسيت : 
تعداد ارسال: 910
تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111
|
 |
« پاسخ #6 : 03 خرداد 1387,ساعت 17:19:46 » |
|
ممنون دوست عزیزم... 
واقعا" این جواباتون به آدم دلگرمی میده واسه ادامه...
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
با تشکر از حضور و همکاری شمالطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید . -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
|
|
|
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
   
آفلاین
جنسيت : 
تعداد ارسال: 910
تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111
|
 |
« پاسخ #7 : 04 خرداد 1387,ساعت 11:43:32 » |
|
روزی یک مرد ثروتمند پسرك خود را به روستایی برد تا به او نشان دهد چقدر مردمی که در آنجا زندگی می کنند فقیر هستند...، آنها یک شبانه روز در خانه محقر یک روستائی به سربردند........
در راه بازگشت مرد از پسرش پرسید:
این سفر را چگونه دیدی؟
پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!
پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد: در مورد آن بسیار فكر كردم.
و پدر پرسید: پسرم، از این سفر چه آموختی؟
پسر کمی تامل كرد و با آرامی گفت: «دریافتم، اگر در حیاط ما یک جوی است، آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد، اگر ما در حیاطمان فانوسهای تزئینی داریم، آنها ستارگان درخشان را دارند، اگرحیاط ما به دیوار محدود است، باغ آنها بی انتهاست.......
................................................................................
زبان پدر بند آمده بود...
در پایان پسر گفت: پدر متشكرم، شما به من نشان دادی كه ما حقیقتاً فقیر و ناتوان هستیم، خصوصاً به این خاطر كه ما با چنین افراد ثروتمندی دوستی و معاشرت نداریم...
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
با تشکر از حضور و همکاری شمالطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید . -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
|
|
|
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
   
آفلاین
جنسيت : 
تعداد ارسال: 910
تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111
|
 |
« پاسخ #8 : 05 خرداد 1387,ساعت 16:10:44 » |
|
آيا قدر خود را مي دانيم...
..............................................
یه سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس بیست دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد ؟
دست همه حاضران بالا رفت...
سخنران گفت بسیار خوب من این اسکناس را به یکی ار شما خواهم داد ولی قبلا از آن می خواهم کاری بکنم و سپس در برابر نگاه های متعجب حاضران اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد ؟
و باز دستهای حاضرین بالا رفت...
این بار مرد اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و باکفش خود آن را روی رمین کشید بعد اسکناس را برداشت و پرسید خوب حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود ؟ باز دست همه بالا رفت...
..........................................................
سخنران گفت دوستان با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید و ادامه داد در زندگی واقعی هم همین طور است ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که رو به رو می شویم خم می شویم مچاله می شویم خاک آلود می شیم و احساس میکنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم ولی اینگونه نیست و صرف نظر از اینکه چه بلایی سر مان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند آدم پر ارزشی هستیم...
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
با تشکر از حضور و همکاری شمالطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید . -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
|
|
|
sima1387
Sr. Member
  
آفلاین
تعداد ارسال: 281
تشكر
اهدا شده: 21
دريافت شده: 37
|
 |
« پاسخ #9 : 05 خرداد 1387,ساعت 21:19:50 » |
|
ممنون اقا محمد بسیار زیبا و دلگرم کننده بود بخصوص داستان اخریه. موفق باشی.
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
* رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند* * چنان نماند وچنین نیز هم نخواهد ماند*
|
|
|
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
   
آفلاین
جنسيت : 
تعداد ارسال: 910
تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111
|
 |
« پاسخ #10 : 05 خرداد 1387,ساعت 21:22:54 » |
|
خواهش میکنم...، وظیفس...
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
با تشکر از حضور و همکاری شمالطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید . -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
|
|
|
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
   
آفلاین
جنسيت : 
تعداد ارسال: 910
تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111
|
 |
« پاسخ #11 : 06 خرداد 1387,ساعت 10:28:03 » |
|
مرد کور
.......................................................
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید...
روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود... او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد... مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
.....................................................................
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است، حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است.... لبخند بزنید...
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
با تشکر از حضور و همکاری شمالطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید . -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
|
|
|
mehric
مهران
Sr. Member
  
آفلاین
جنسيت : 
تعداد ارسال: 469
تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0
الهي شكرت فهميدم كه نفهميدم!
|
 |
« پاسخ #12 : 06 خرداد 1387,ساعت 21:05:41 » |
|
آقا من عین سگ با این داستانات حال کردم!!!! دمت گرم، خیلی حال دادی!
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
یا به اندازۀ آرزوهایت تلاش کن و یا به اندازۀ تلاشت آرزو!
|
|
|
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
   
آفلاین
جنسيت : 
تعداد ارسال: 910
تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111
|
 |
« پاسخ #13 : 06 خرداد 1387,ساعت 21:24:56 » |
|
دور از جونت مهران جان... 
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
با تشکر از حضور و همکاری شمالطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید . -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
|
|
|
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
   
آفلاین
جنسيت : 
تعداد ارسال: 910
تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111
|
 |
« پاسخ #14 : 07 خرداد 1387,ساعت 00:04:03 » |
|
دختری از سختی های زندگی به پدرش گله می کرد.
از مبارزه خسته بود، نمی دانست چه کند.
بلافاصله پس از اینکه یک مشکل را حل شده میدید مشکل دیگری سر راهش آشکار می شد و قصد داشت خود را تسلیم زندگی کند.
پدر که آشپز ماهری بود او را به آشپزخانه برد، سه قابلمه را پر از آب کرد و آنها را جوشاند.
سپس در اولی تعدادی هویج، در دومی تعدادی تخم مرغ و در دیگری مقداری قهوه قرار داد و بدون اینکه حرفی بزند چند دقیقه منتظر ماند.
دختر هم متعجب و بی صبرانه منتظر بود.
تقریبا پس از 20 دقیقه، پدر اجاق گاز را خاموش کرد، هویج ها و تخم مرغها را در کاسه گذاشت و قهوه را در فنجانی ریخت.
سپس رو به دختر کرد و پرسید: عزیزم چه میبینی؟
دختر هم در پاسخ گفت: هویج تخم مرغ و قهوه.
پدر از دختر خواست هر کدام از آنها را لمس کند.
هویجها نرم و لطیف بودند و تخم مرغها پس از شکستن و پوست کندن سخت شده بودند، در آخر پدر از او خواست قهوه را ببوید.
دختر دلیل این کار را سوال کرد و پاسخ شنید: دخترم هر کدام از آنها در شرایط ناگوار یکسانی در آب جوش قرار گرفتند ولی از خود رفتارهای متفاوتی بروز دادند.
هویج های سخت و محکم، ضعیف و نرم شدند.
پوسته های نازک و مایع درون تخم مرغها سخت شدند ولی دانه های قهوه توانستند ماهیت آب را تغییر دهند.
.......................................................................
سپس پدر از دخترش پرسید: حالا تو دخترم وقتی در زندگی با مشکلی رو به رو می شوی مثل کدام یک رفتار می کنی؟ هویج، تخم مرغ یا قهوه؟
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
با تشکر از حضور و همکاری شمالطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید . -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
|
|
|
|