خوش آمدید، مهمان - لطفا برای ثبت نام اینجا و یا برای ورود اینجا را کلیک کنید.
آیا هنوز ایمیل فعال سازی حساب کاربری برای شما ارسال نشده است؟
 
جستجوی پیشرفته

53074 ارسال در 5546 موضوع- توسط 12785 کاربر - جدیدترین کاربر عضو شده: misre
صفحه: 1 [2] 3 4 ... 13   پایین
چاپ صفحه
نويسنده موضوع: داستانهای جالب و آموزنده  (دفعات بازدید: 16406 بار)
del
Newbie
*
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 48

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


« پاسخ #15 : 07 خرداد 1387,ساعت 10:20:13 »

آقا محمد عالی بود! واقعا داستان های جالب و آموختنی بود! ممنونم ازت. ولی می خواستم بگم من هم تصمیم گرفتم که توی زندگیم درست مثل قهوه باشم. یعنی اون قدر تلاش می کنم و صبوری تا ماهیت آب رو عوض کنم. ممنونم ازت پسر خوب!
خارج شده است
بهار
Newbie
*
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 26

تشكر
اهدا شده: 9
دريافت شده: 3


« پاسخ #16 : 07 خرداد 1387,ساعت 10:54:45 »

با سلام به شما برادر گرامی

    خواستم ازتون بخاطر داستانهای زیباتون تشکر کنم و ازتون میخوام این روندتون ادامه داشته باشه . سکوت سکوت سکوت

با امید به اینکه بتونیم به عمق داستان و همچنین نحوه اجرای اون توی زندگیمون پی ببریم .

با احترام
بهار  سکوت
خارج شده است
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 909

تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111


WWW
« پاسخ #17 : 07 خرداد 1387,ساعت 11:04:55 »

ممنون از شما دو دوست خوبم و همچنین تمامی دوستانی که تا اینجا منو همراهی کردن...  سکوت سکوت

خیلی دوستون دارم...، واستون آرزوی موفقیت در تمام مراحل زندگیتون میکنم...  لبخند

ارادتمند شما        محمد
« آخرين ويرايش: 22 آذر 1387,ساعت 21:20:49 توسط محمد بهبودی » خارج شده است

با تشکر از حضور و همکاری شما
لطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید .
-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --
من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 909

تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111


WWW
« پاسخ #18 : 08 خرداد 1387,ساعت 00:23:09 »

مردی کنار بيراهه ای ايستاده بود.

ابليس را ديد که با انواع طنابها به دوش درگذر است...

کنجکاو شد و  پرسيد: ای ابليس ، اين طنابها برای چيست؟

جواب داد: برای اسارت آدميزاد...

طنابهای نازک برای افراد ضعيف النفس و سست ايمان، طناب های کلفت هم برای آنانی که دير وسوسه مي شوند...

سپس از کيسه ای طنابهای پاره شده را بيرون ريخت و گفت:

اينها را هم انسان های باايمان که راضي به رضاي خدايند و اعتماد به نفس داشتند، پاره کرده اند و اسارت را نپذيرفتند.

مردگفت طناب من کدام است ؟

ابليس گفت: اگر کمکم کني که اين ريسمان های پاره راگره بزنم، طناب تو را هم نشان میدهم...

مرد قبول کرد...!!

.............................................................

ابليس خنده کنان گفت:

عجب ، با اين ريسمان های پاره هم مي شود انسان هایی چون تو رابه بندگي گرفت...!!
خارج شده است

با تشکر از حضور و همکاری شما
لطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید .
-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --
من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
del
Newbie
*
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 48

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


« پاسخ #19 : 08 خرداد 1387,ساعت 16:55:50 »

سلام آقا محمد. خوب بود ولی یه ذره تکراری بود. به هر حال موفق باشی.
خارج شده است
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 909

تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111


WWW
« پاسخ #20 : 08 خرداد 1387,ساعت 17:07:18 »

ممنون از توجهتون دوست عزیزم...  سکوت سکوت
خارج شده است

با تشکر از حضور و همکاری شما
لطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید .
-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --
من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
mehric
مهران
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 468

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


الهي شكرت فهميدم كه نفهميدم!


« پاسخ #21 : 08 خرداد 1387,ساعت 17:09:03 »

روزگاری پادشاه ثروتمند بود که چهار همسر داشت.اوهمسر چهارم خود را بسیار دوست میداشت و او را با گرانبهاترین جامه ها می آراست و با لذیذترین غذاها از او پذیرائی میکرداین همسر ازهر چیزی بهترین را داشت .
پادشاه همچنین همسر سوم خود را بسیار دوست میداشت و او را کنار خود قرار میداد اما همیشه از این بیم داشت که مبادا این همسر او را به خاطر دیگری ترک نمائد .
پادشاه به زن دوم هم علاقه داشت او محرم اسرار شاه بود و همیشه با پادشاه مهربان و صبور و شکیبا بود هر گاه پادشاه با مشکلی روبرو میشد به او متوسل میشد تا آنرا مرتفع نمائد.
همسر اول پادشاه شریک بسیار وفاداری بود و در حفظ و نگهداری تاج و تخت شاه بسیار مشارکت میکرد.اما پادشاه این همسر را دوست نمی داشت وبرعکس این همسر شاه را عمیقا؛ دوست داشت ولی شاه به سختی به او توجه میکرد.
روزی از این روزها شاه بیمار شد و دانست که فاصله زیادی با مرگ ندارد .
سراغ همسر چهارم خود که خیلی مورد توجه او بود رفت گفت من تو را بسیار دوست داشتم بهترین جامه ها را بر تن تو پوشانده ام و بیشترین مراقبتها را از تو بعمل آورده ام اکنون که من دارم میمیرم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد؟
گفت:بهیچ وجه !! و بدون کلامی از آنجا دور شد این جواب همانند شمشیر تیزی بود که بر قلب پادشاه وارد شد.
پادشاه غمگین و ناراحت از همسر سوم خود پرسید من در تمام عمرم تو را دوست داشته ام هم اکنون رو به احتضارم آیا تو مرا همراهی خواهی کرد و با من خواهی آمد؟
گفت نه هرگز !! زندگی بسیار زیباست اگر تو بمیری من مجددا ازدواج خواهم کرد و از زندگی لذت میبرم!
پادشاه نا امید سراغ همسر دوم خود رفت و از او پرسید من همیشه درمشکلاتم از توکمک جسته ام و تو مرا یاری کردی من در حال مردنم آیا تو با من خواهی بود؟
گفت نه متاءسفم من در این مورد نمیتوانم کمکی انجام دهم من در بهترین حالت فقط میتوانم تو را داخل قبرت بگذارم ! این پاسخ مانند صدای غرش رعد و برقی بود که پادشاه را دگرگون کرد!
در این هنگام صدائی او را بطرف خود خواند و گفت من با تو خواهم بود تو را همراهی خواهم کرد!
هر کجا که تو قصد رفتن نمائی!
شاه نگاهی انداخت همسر اول خود را دید ! او از سوء تغذیه لاغر و رنجور شده بود شاه با صدائی بسیار اندوهناک و شرمساری گفت:
من در زمانی که فرصت داشتم باید بیشتر از تو مراقبت بعمل می‌آوردم من در حق تو قصور کردم ...
_______________________________________________________________________________________________

در حقیقت همه ما دارای چهار همسر یعنی همفکر در زندگی خود هستیم همسر چهارم :همان جسم ماست مهم نیست که چه میزان سعی و تلاش برای فربه شدن و آراستگی آن کردیم وقتی ما بمیریم او ما را ترک خواهد کرد.
همسر سوم : دارائیها موقعیت و سرمایه ماست زمانی که ما بمیریم آنها نصیب دیگران میشوند.
همسر دوم :خانواده و دوستانمان هستند مهم نیست که چقدر با ما بوده اند حداکثر جائی که میتوانند باما بمانند همراهی تا مزاز ماست.
همسر اول : روح ماست که اغلب در هیاهوی دست یافتن به ثروت و قدرت و لذایذ فراموش میشود . در حالیکه روح ما تنها چیزی است که هر جا برویم ما را همراهی میکند.
پس از آن مراقبت کن او را تقویت کن و به او رسیدگی کن که این بزرگترین هدیه هستی برای توست.
خارج شده است

یا به اندازۀ آرزوهایت تلاش کن و یا به اندازۀ تلاشت آرزو!
del
Newbie
*
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 48

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


« پاسخ #22 : 08 خرداد 1387,ساعت 17:13:19 »

مرسی. قشنگ بود. واقعا تنها کسی که تمام عمر کنارمان خواهد بود روح ماست.
خارج شده است
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 909

تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111


WWW
« پاسخ #23 : 08 خرداد 1387,ساعت 17:13:37 »

خیلی قشنگ و زیبا بود...

با تشکر از تو دوست عزیزم...

منتظر داستانهای بعدیت هستم...
خارج شده است

با تشکر از حضور و همکاری شما
لطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید .
-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --
من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
anastasia
Full Member
***
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 107

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 1


« پاسخ #24 : 08 خرداد 1387,ساعت 20:40:32 »

پیر مردی در ساحل دریا در حال قدم زدن بود ، به قسمتی از ساحل رسید که هزاران ستاره دریایی به خاطر جزر و مد در آنجا گرفتار شده بودند . دخترکی را دید که ستاره های دریایی را می گرفت و یکی یکی آنها را به دریا می انداخت . پیرمرد به دختر ک گفت : دختر کوچولوی احمق ، تو که نمی توانی همه این ستاره های دریایی را نجات بدهی ، آنها خیلی زیاد هستند . دخترک لبخندی زد و گفت : می دانم ولی این یکی را که می توانم نجات بدهم و یک ستاره دریایی را به دریا انداخت و این یکی و به دریا انداخت و این یکی ...
خارج شده است

...
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 909

تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111


WWW
« پاسخ #25 : 08 خرداد 1387,ساعت 21:36:45 »

ممنون از دوست خوبم anastasia خانم... 

منتظر داستانهای بعدیت هستیم...
خارج شده است

با تشکر از حضور و همکاری شما
لطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید .
-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --
من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
anastasia
Full Member
***
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 107

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 1


« پاسخ #26 : 08 خرداد 1387,ساعت 22:19:18 »

فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد ، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را بر انگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد . عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا در آمدند و برای محاکمه و مجازات به پایتخت فرستاده شدند .
فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید : ای سردار ، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم چه می کنی؟
سردار پاسخ داد : ای فرمانروا ، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود .
فرماندار پرسید : و اگر از جان همسرت در گذرم ، آنگاه چه خواهی کرد؟
سردار گفت : آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد .
فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد .
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید : آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت : راستش را بخواهی من به هیچ چیزی توجه نکردم .
سردار با تعجب پرسید : پس حواست کجا بود؟
همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت : تمام حواسم به تو بود . به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند .
خارج شده است

...
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 909

تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111


WWW
« پاسخ #27 : 08 خرداد 1387,ساعت 22:40:22 »

داستان جالبی بود...، ممنون anastasia خانم
خارج شده است

با تشکر از حضور و همکاری شما
لطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید .
-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --
من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
anastasia
Full Member
***
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 107

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 1


« پاسخ #28 : 08 خرداد 1387,ساعت 22:54:34 »

سالها پیش که من به عنوان داوطلب در بیمارستان کار میکردم ، دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمی از خون خانواده اش به او بود .
دختر فقط یک برادر 5 ساله داشت که گروه خونی اش با وی یکی بود . دکتر بیمارستان با برادر دختر کوچک صحبت کرد .
پسرک از دکتر پرسید : آیا در این صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟
دکتر جواب داد : بله و پسرک قبول کرد .
پسرک را کنار تخت خواهرش خواباندیم و لوله های تزریق را به بدنش وصل کردیم ، پسرک به خواهرش نگاهی کرد و لبخندی زد و در حالی که خون از بدنش خارج می شد ، به دکتر گفت : آیا من به بهشت می روم؟
پسرک فکر کرده بود که قرار است تمام خون بدنش را به خواهرش بدهند!!!!!
خارج شده است

...
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 909

تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111


WWW
« پاسخ #29 : 08 خرداد 1387,ساعت 23:01:28 »

anastasia خانم گل خوبی...؟

از داستانهای زیبات تشکر میکنم...، ولی یه نکته...، اینکه هر روز یه داستان بنویسی...، چون هر روز انتظار میکشیم که تو دوست خوب یه داستان جدید برامون در این تاپیک بذاری...

از محبت و لطف تو دوست عزیزم ممنونم...
خارج شده است

با تشکر از حضور و همکاری شما
لطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید .
-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --
من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
صفحه: 1 [2] 3 4 ... 13   بالا
چاپ صفحه
پرش به :  


Powered by SMF 1.1.15 | SMF © 2006, Simple Machines | Persian Language Pack by Mambolearn Team
All Text is Available Under The Terms of The GNU Free Documentation License | Designed By Mohammad Shadmani