خوش آمدید، مهمان - لطفا برای ثبت نام اینجا و یا برای ورود اینجا را کلیک کنید.
آیا هنوز ایمیل فعال سازی حساب کاربری برای شما ارسال نشده است؟
 
جستجوی پیشرفته

53074 ارسال در 5546 موضوع- توسط 12785 کاربر - جدیدترین کاربر عضو شده: misre
صفحه: 1 2 [3] 4 5 ... 13   پایین
چاپ صفحه
نويسنده موضوع: داستانهای جالب و آموزنده  (دفعات بازدید: 16404 بار)
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 909

تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111


WWW
« پاسخ #30 : 09 خرداد 1387,ساعت 00:02:28 »

ديوارهاى شيشه اى

..............................................................

دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد، او درميان آکواريوم يک ديوار شيشه‌اى قرار داد، که آن ‌را به دو بخش تقسيم مى‌کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.

ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد.
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار شيشه‌اى برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد.
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است.

در پايان، دانشمند شيشه بين دو بخش آکواريوم را برداشت...، ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواريوم نيز نرفت.

چـــــــرا ؟
ديوار شيشه‌اى وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که ازديوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود.
باورش به وجود ديوار، باورش به محدوديت و باورش به ناتوانى خويش...


....................................................................................

اگر ما در ميان اعتقادات و باورهاى خويش جستجو کنيم، بى‌ترديد ديوارهاى شيشه‌اى بلند و سختى را پيدا خواهيم کرد که نتيجه مشاهدات و تجربيات ماست و خيلى از آن‌ها وجود خارجى نداشته بلکه زائيده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند...، در این رابطه بیشتر فکر کنید...
خارج شده است

با تشکر از حضور و همکاری شما
لطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید .
-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --
من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
del
Newbie
*
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 48

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


« پاسخ #31 : 09 خرداد 1387,ساعت 14:55:08 »

عضویت جدیدت رو بهت تبریک می گم و ممنونم از داستان های قشنگت بخصوص داستان سرداری رو که نوشتی. یعنی هستند هنوز هم مردهایی که به خاطر همسرشون جانشون رو بخوان فدا کنن؟ امیدوارم.
خارج شده است
anastasia
Full Member
***
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 107

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 1


« پاسخ #32 : 09 خرداد 1387,ساعت 15:36:13 »

سلام
-------------------------------
خواهش میکنم آقای محمد ،
ممنون خوبم .
---------------------------------
ممنون رویا جون ، بله حتما هستن .
---------------------------------
موفق باشید
خارج شده است

...
mehric
مهران
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 468

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


الهي شكرت فهميدم كه نفهميدم!


« پاسخ #33 : 09 خرداد 1387,ساعت 18:06:43 »

بهشت و جهنم

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند
خارج شده است

یا به اندازۀ آرزوهایت تلاش کن و یا به اندازۀ تلاشت آرزو!
anastasia
Full Member
***
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 107

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 1


« پاسخ #34 : 10 خرداد 1387,ساعت 11:29:51 »

شبی پسر کوچکمان نزد مادرش که در آشپزخانه در حال پختن شام بود رفت و یک برگ کاغذ را به او داد . همسرم دستهایش را با حوله ای تمیز کرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند . پسرما با خط بچه گانه ای نوشته بود :
صورتحساب
------------
کوتاه کردن چمن باغچه                                        5 دلار
مرتب کردن اتاق خوابم                                        1 دلار
مراقبت از برادر کوچکم                                        3 دلار
بیرون بردن زباله                                                  2 دلار
نمره ریاضی خوبی که امروز گرفتم                       6 دلار
---------------------------------------------------------
جمع بدهی شما به من :                                     17 دلار
همسرم را دیدم که به چشمان منتظر پسرمان نگاهی کرد ، چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرمان این عبارات را نوشت :
بابت سختی 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی                                  هیچ
بایت تمام شبهایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم                       هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی                 هیچ
بانت غذا ، نظافت تو و اسباب بازیهایت                                                      هیچ
و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است .
وقتی پسرمان آنچه را که مادرش نوشته بود خواند ، چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد ، گفت : مامان ... دوستت دارم .
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت : قبلا به طور کامل پرداخت شده است .
خارج شده است

...
mehric
مهران
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 468

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


الهي شكرت فهميدم كه نفهميدم!


« پاسخ #35 : 10 خرداد 1387,ساعت 12:10:49 »

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر كشاورزي بود. كشاورز گفت برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر را آزاد مي كنم اگر توانستي دم يكي از اين گاو نرها را بگيري من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول كرد. در طويله اولي كه بزرگترين بود باز شد . باور كردني نبود. بزرگترين و خشمگينترين گاوي كه در تمام عمرش ديده بود. گاو با سْم به زمين مي كوبيد و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را كنار كشيد تا گاو از مرتع گذشت. دومين در طويله كه كوچكتر بود باز شد. گاوي كوچكتر از قبلي كه با سرعت حركت كرد. جوان پيش خودش گفت: منطق مي گويد اين را ولش كنم چون گاو بعدي كوچكتر است و اين ارزش جنگيدن ندارد. سومين در طويله هم باز شد و همانطور كه فكر ميكرد ضعيفترين و كوچكترين گاوي بود كه در تمام عمرش ديده بود.
پس لبخندي زد در موقع مناسب روي گاو پريد و دستش را دراز كرد تا دم گاو را بگيرد...اما.........گاو دم نداشت!!!!

زندگي پر از ارزشهاي دست يافتني است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهيم ممكن است كه ديگر هيچوقت نصيبمان نشود. براي همين سعي كن كه هميشه اولين شانس را دريابي.
خارج شده است

یا به اندازۀ آرزوهایت تلاش کن و یا به اندازۀ تلاشت آرزو!
anastasia
Full Member
***
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 107

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 1


« پاسخ #36 : 10 خرداد 1387,ساعت 12:43:51 »

چه داستان قشنگی بود و چقدر واقعیت بود ، خدا نکنه که آدم فکر کنه که زیادی زرنگه ، اون وقته که میشه مثل این پسر جوونه .
خارج شده است

...
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 909

تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111


WWW
« پاسخ #37 : 11 خرداد 1387,ساعت 10:46:19 »

تشکر میکنم از مهران جان و anastasia عزیز...

در انتظار داستانهای بسیار زیبای شما و دیگر دوستان...
خارج شده است

با تشکر از حضور و همکاری شما
لطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید .
-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --
من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 909

تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111


WWW
« پاسخ #38 : 11 خرداد 1387,ساعت 10:50:26 »

فرشته بيکار

............................................................

روزی مردی خواب عجيبی ديد، اون ديد كه پيش فرشته هاست و به كارهاي آنها نگاه مي كند، هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تندتند نامه هائي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند، باز مي كنند، وآنها را داخل جعبه مي گذارند.

مرد از فرشته اي پرسيد:
شما چكار مي كنيد؟
فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد،‌گفت: اين جا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.

مرد كمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آن ها را توسط پيك هائي به زمين مي فرستند.

مرد پرسيد: شما ها چكار مي كنيد؟

يكي از فرشتگان با عجله گفت:
‌اين جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمتهاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم .

مرد كمي جلوتر رفت و ديد يك فرشته اي بيكار نشسته است،

مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيكاريد؟

فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است، مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب مي دهند.

مرد از فرشته پرسيد:
مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط كافي است بگويند:
خدايا شكر
خارج شده است

با تشکر از حضور و همکاری شما
لطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید .
-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --
من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
del
Newbie
*
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 48

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


« پاسخ #39 : 11 خرداد 1387,ساعت 14:45:02 »

خیلی بانمک بود. خیلی که می گم یه کم بیشتر. راستش شوهری دارم که با اینکه هر روز می بینم و لمس می کنم که خدا بهش داره لطف می کنه اما بازم ناشکره. نمی دونم اما می دونم که شکر نعمت نعمتت افزون کند. کفر نعمتت از کفت بیرون کند. ای خدا! به جای همسرم من می گم شکرت.
خارج شده است
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 909

تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111


WWW
« پاسخ #40 : 11 خرداد 1387,ساعت 14:47:39 »

خوب پس همگی با هم میگیم

خدایا شکرت
خارج شده است

با تشکر از حضور و همکاری شما
لطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید .
-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --
من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
anastasia
Full Member
***
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 107

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 1


« پاسخ #41 : 11 خرداد 1387,ساعت 21:05:51 »

توماس ادیسون دو هزار آلیاژ را برای اختراع لامپ روشنایی آزمایش کرد .
وقتی هیچ کدام از این مواد در آزمایش درست جواب ندادند ، دستیار او با ناراحتی گفت : بیهوده است ، ما هیچ چیز جدیدی یاد نگرفتیم .
ولی ادیسون با اطمینان جواب داد : نه ، ما پیشرفت کرده ایم و خیلی چیزها یاد گرفتیم . ما اکنون می دانیم که دو هزار آلیاژ وجود دارند که نمی توانند در لامپ روشنایی ایجاد کنند .
خارج شده است

...
mehric
مهران
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 468

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


الهي شكرت فهميدم كه نفهميدم!


« پاسخ #42 : 12 خرداد 1387,ساعت 11:29:09 »

دست توماس جون درد نکنه! برقا که میراه یادی ازش میکنم! خدا بیامرزتش! ایشالا ببرتش بهشت!
خارج شده است

یا به اندازۀ آرزوهایت تلاش کن و یا به اندازۀ تلاشت آرزو!
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 909

تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111


WWW
« پاسخ #43 : 12 خرداد 1387,ساعت 12:22:22 »

روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد...

شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله را تماشا کرد.

ناگهان تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد.
پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه اش ضعيف و بالهايش چروکيده بودند...

آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد، او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه او محافظت کند اما چنين نشد...

در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد . و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد... 

........................................................................

گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم...
اگر خداوند مقرر ميکرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم  به اندازه کافي قوي نميشديم و هر گز نمي توانستيم پرواز کنيم...
خارج شده است

با تشکر از حضور و همکاری شما
لطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید .
-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --
من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
mehric
مهران
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 468

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


الهي شكرت فهميدم كه نفهميدم!


« پاسخ #44 : 12 خرداد 1387,ساعت 13:02:57 »

واقعا آدم رو به فکر فرو میبره! خیای جالب بود محمد جان
خارج شده است

یا به اندازۀ آرزوهایت تلاش کن و یا به اندازۀ تلاشت آرزو!
صفحه: 1 2 [3] 4 5 ... 13   بالا
چاپ صفحه
پرش به :  


Powered by SMF 1.1.15 | SMF © 2006, Simple Machines | Persian Language Pack by Mambolearn Team
All Text is Available Under The Terms of The GNU Free Documentation License | Designed By Mohammad Shadmani