خوش آمدید، مهمان - لطفا برای ثبت نام اینجا و یا برای ورود اینجا را کلیک کنید.
آیا هنوز ایمیل فعال سازی حساب کاربری برای شما ارسال نشده است؟
 
جستجوی پیشرفته

53074 ارسال در 5546 موضوع- توسط 12785 کاربر - جدیدترین کاربر عضو شده: misre
صفحه: 1 ... 3 4 [5] 6 7 ... 13   پایین
چاپ صفحه
نويسنده موضوع: داستانهای جالب و آموزنده  (دفعات بازدید: 16405 بار)
sefid
Full Member
***
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 179

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 8



« پاسخ #60 : 20 خرداد 1387,ساعت 14:08:00 »



" گمشده"

هر کسی گمشده ای دارد ،

و خدا گمشده ای داشت .

هر کسی دو تاست ،

و خدا یکی بود .

و یکی چگونه میتوانست باشد ؟

هر کسی به اندازه ای که احساسش میکنند ،هست ،

و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت.

.........

در آغاز هیچ نبود ، کلمه بود و آن کلمه خدا بود .

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .

....... حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمیگوییم.

و حرف هایی هست برای نگفتن ،

حرفهایی که هرگز سر به ابتذال کفتن فرود نمی آورند.

........... و خدا برای نگفتن ، حرف های بسیار داشت.

........... و خدا تنها بود

هر کسی گمشده ای دارد.

و خدا گمشده ای داشت .
خارج شده است
sefid
Full Member
***
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 179

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 8



« پاسخ #61 : 20 خرداد 1387,ساعت 14:43:47 »

                                                                                        مانع
                                       
در زمان هاي قديم، پادشاهي تخته سنگي را در وسط جاده قرار داد و براي اين که عکس العمل مردم را ببيند، خودش را جايي مخفي کرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از کنار تخته سنگ مي گذشتند.

بسياري هم غرولند مي کردند که اين چه شهري است که نظم ندارد. حاکم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و... با وجود اين هيچ کس تخته سنگ را از وسط راه برنمي داشت.

نزديک غروب، يک روستايي که پشتش بار ميوه و سبزيجات بود، نزديک سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و ان را کناري قرار داد.

ناگهان کيسه اي را ديد که وسط جاده و زير تخته سنگ قرار داده شده بود. کيسه را باز کرد و داخل آن سکه هاي طلا و يک يادداشت پيدا کرد.

پادشاه در آن يادداشت نوشته بود:

" هر سد و مانعي مي تواند يک شانس براي تغيير زندگي انسان باشد."
خارج شده است
Reza200
Newbie
*
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 18

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


« پاسخ #62 : 20 خرداد 1387,ساعت 15:28:11 »

با قصه ای که گفتی موافق هستم
خارج شده است
sefid
Full Member
***
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 179

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 8



« پاسخ #63 : 20 خرداد 1387,ساعت 16:03:10 »

داستان دو عاشق....

زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند. آنها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.


زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم!

مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره!

زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم!

مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري.

زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني.

مرد جوان: مرا محکم بگير .

زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟

 مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت

 بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه


روز بعد روزنامه ها نوشتند:


برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.در اين سانحه که بدليل

 بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.


مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را

 مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي

 اخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند .
خارج شده است
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 909

تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111


WWW
« پاسخ #64 : 20 خرداد 1387,ساعت 19:14:56 »

سلام آقا رضا، خسته نباشی...

ببخشید من شمارو میشناسم...؟ از کجا فهمیدید من نروژ بودم...؟
خارج شده است

با تشکر از حضور و همکاری شما
لطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید .
-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --
من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
sefid
Full Member
***
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 179

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 8



« پاسخ #65 : 20 خرداد 1387,ساعت 19:23:07 »

[size=10pt]پنج صفت مداد

 

 -پدر بزرگ، درباره چه مى‌نویسید؟

-درباره تو پسرم. امّا مهم‌تر از آنچه مى‌نویسم، مدادى است که در دست دارم و با آن مى‌نویسم. مى‌خواهم وقتى بزرگ شدى، مثل این مداد بشوى.

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصى در آن ندید و گفت: این هم مثل بقیه مدادهایى است که دیده‌ام.

 

پدر بزرگ گفت: بستگى دارد چطور به آن نگاه کنى. در این مداد پنج صفت هست که اگر تو هم به دست آورى براى تمام عمرت به آرامش مى‌رسى!

صفت اول این که مى‌توانى کارهاى بزرگ و با ارزشى بکنى امّا هرگز نباید فراموش کنى که دستى وجود دارد که حرکت تو را هدایت مى‌کند اسم این دست خداست. او همیشه باید تو را در مسیر اراده‌اش حرکت دهد.

 

صفت دوم این که باید گاهى از آنچه مى‌نویسى دست بکشى تا تراشیده شوى. این باعث مى‌شود کمى رنج بکشى اما آخرکار، نوکت تیزتز مى‌شود و اثرى که از خود بجا مى‌گذارى ظریف‌تر و تمیزتر مى‌شود. پس بدان که باید رنج‌هایى را تحمل کنى چرا که این رنج‌ها باعث مى‌شوند موجود بهترى گردى.

 

صفت سوم این که مداد اجازه مى‌دهد براى پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم. تو هم بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدى نیست. در واقع براى این که خودت را در مسیر درست نگهدارى، ضرورت دارد.

 

صفت چهارم این است که چوب یا شکل خارجى مداد مهم نیست، زغالى که داخل آن است اهمیت دارد. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سرانجام صفت پنجم مداد این است که همیشه اثرى از خود به جا مى‌گذارد. پس بدان هر کار در زندگیت مى‌کنى، ردّى به جا مى‌گذارد. پس سعى کن نسبت به هر کارى که مى‌کنى هشیار باشى و بدانى چه مى‌
خارج شده است
Reza200
Newbie
*
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 18

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


« پاسخ #66 : 20 خرداد 1387,ساعت 19:33:24 »

اقا محمد خودتون تو سایت زدید که نروژ بودید یادتون رفت
خارج شده است
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 909

تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111


WWW
« پاسخ #67 : 20 خرداد 1387,ساعت 19:36:52 »

راست میگید اصلا" حواسم نبود...، تو پیغام خصوصی جوابتون رو میدم...، در این تاپیک نمیشه در مورد این موضوع صحبت کرد...

راستی آیدیتونم توی پیغام خصوصی واسم بذارید...، تا بیشتر با هم آشنا بشیم...

مرسی    قربان شما     محمد
خارج شده است

با تشکر از حضور و همکاری شما
لطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید .
-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --
من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 909

تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111


WWW
« پاسخ #68 : 20 خرداد 1387,ساعت 23:03:10 »

خانم سفید بابت داستاناتون ممنونم...

خیلی زیبا بود...، امیدوارم ادامه داشته باشه...

خارج شده است

با تشکر از حضور و همکاری شما
لطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید .
-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --
من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 909

تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111


WWW
« پاسخ #69 : 21 خرداد 1387,ساعت 11:49:07 »

از یک گروه از دانش اموز خواستد اسامی عجایب هفتگانه را بنویسند...

علی رغم اختلاف نظر ها، اکثرا اینها را جزو عجایب هفت گانه نام بردند:

1) اهرام مصر

2) تاج محل

3) دره بزرگ(به نام گراند کانیون در امریکا)

4) کانال پاناما

5) کلیسای پطرس مقدس

6) دیوار بزرگ چین

آموزگار هنگام جمع کردن نوشته های دانش آموزان، متوجه شد که یکی از آنها هنوز کارش را تمام نکرده است.

از دخترک پرسید که آیا مشکلی دارد...

دختر جواب داد:

بله کمی مشکل دارم، چون تعداد شگفتی ها خیلی زیاد است و نمیدانم کدام را بنویسم...

آموزگار گفت: آنهایی را که نوشته ای نام ببر شاید ما هم بتوانیم کمک کنیم...، دخترک با تردید چنین خواند:

به نظر من عجایب هفت گانه دنیا عبارتند از:

1) دیدن

2) شنیدن

3) لمس کردن

4) چشیدن

5) احساس کردن

6) خندیدن

7) دوست داشتن

اتاق در چنان سکوتی فرو رفت که حتی صدای زمین افتادن سنجاق شنیده می شد.

آن چیزهایی که به نظر مان ساده و معمولی میرسند، آنها را نادیده و دست کم میگیریم، حقیقا شگفت انگیزند...!!!

با ملایمت به یادمان می آورند که با ارزش ترین چیزهای زندگی ساخته دست انسان نیستند و آنها را نمیتوان خرید...

آن قدر خود را مشغول نکنید که بی توجه از کنارشان بگذرید...
خارج شده است

با تشکر از حضور و همکاری شما
لطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید .
-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --
من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
del
Newbie
*
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 48

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


« پاسخ #70 : 21 خرداد 1387,ساعت 12:14:07 »

واقعا همین طور هم هست.
خارج شده است
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 909

تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111


WWW
« پاسخ #71 : 22 خرداد 1387,ساعت 20:38:35 »

مردی چهار پسر داشت...، آنها را به ترتيب به سراغ درخت گلابی فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روييده بود:

پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاييز به کنار درخت رفتند...

سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه ديده بودند درخت را توصيف کنند...

پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خميده و در هم پيچيده...

پسر دوم گفت: نه... درختی پوشيده از جوانه بود و پر از اميد شکفتن...

پسر سوم گفت: نه... درختی بود سرشار از شکوفه های زيبا و عطرآگين... و باشکوهترين صحنه ای بود که تابه امروز ديده ام...

پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از ميوه ها.. پر از زندگی و زايش...!

مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتيد، اما هر يک از شما فقط يک فصل از زندگی درخت را ديده ايد...! شما نميتوانيد درباره يک درخت يا يک انسان براساس يک فصل قضاوت کنيد:
همه حاصل آنچه هستند که در اوج لذت، شوق و عشقی که از زندگيشان برمی آيد...، که فقط در انتها نمايان ميشود، وقتي همه فصلها آمده و رفته باشند!

اگر در زمستان تسليم شويد، اميد شکوفايی بهار، زيبايی تابستان و باروری پاييز را از کف داده ايد...!

مبادا بگذاری درد و رنج يک فصل، زيبايی و شادی تمام فصلهای ديگر را نابود کند!

زندگي را فقط با فصلهای دشوارش نبين؛ در راههای سخت پايداری کن:


لحظه های بهتر بالاخره از راه ميرسند...!
خارج شده است

با تشکر از حضور و همکاری شما
لطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید .
-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --
من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
siroos
ازاد
Full Member
***
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 133

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 10



« پاسخ #72 : 22 خرداد 1387,ساعت 21:02:07 »

سلام
داستانهایت جالب  و اموزنده هست
من شخصا ازشون استفاده خوبی کردم
خارج شده است
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 909

تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111


WWW
« پاسخ #73 : 22 خرداد 1387,ساعت 21:06:12 »

سلام عمو سیروس...، خیلی کوچیکتم...

امیدوارم بقیه هم مثل شما استفاده کنا"...
خارج شده است

با تشکر از حضور و همکاری شما
لطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید .
-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --
من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
mehric
مهران
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 468

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


الهي شكرت فهميدم كه نفهميدم!


« پاسخ #74 : 22 خرداد 1387,ساعت 22:42:23 »

این داستان حکیمانه نیست ولی جالبه:

شبي در فرودگاه زني منتظر پرواز بود و هنوز چندين ساعت به پروازش مانده بود . او براي گذران وقت به كتابفروشي فرودگاه رفت ، كتابي گرفت و سپس پاكتي كلوچه خريد و در گوشه اي از فرودگاه نشست . او غرق مطالعه كتاب بود كه ناگاه متوجه مرد كنار دستي اش شد كه بي هيچ شرم و حيايي يكي دو تا از كلوچه هاي پاكت را برداشت و شروع به خوردن كرد . زن براي جلوگيري از بروز ناراحتي مساله را ناديده گرفت . زن به مطالعه كتاب و خوردن هرازگاهي كلوچه ها ادامه داد و به ساعتش نگاه كرد . در همين حال دزد بي چشم و روي كلوچه پاكت او را خالي كرد . زن با گذشت لحظه به لحظه ، بيش از پيش خشمگين مي شد . او پيش خود انديشيد اگر من آدم خوبي نبودم بي هيچ شك و ترديدي چشمش را كبود كرده بودم ! با هر كلوچه اي كه زن از توي پاكت بر مي داشت ، مرد نيز برمي داشت . وقتي كه فقط يك كلوچه داخل پاكت مانده بود ، زن متحير مانده بود كه چه كند ، مرد با اينكه تبسمي بر چهره اش نقش بسته بود آخرين كلوچه را از پاكت برداشت و آن را نصف كرد . مرد در حالي كه نصف كلوچه را به طرف زن دراز مي كرد ، نصف ديگرش را در دهانش گذاشت و خورد . زن نصف كلوچه را از او قاپيد و پيش خود انديشيد :اوه ، اين مرد نه تنها ديوانه است بلكه بـي ادب هم تشريف دارند . عجب!حتي يك تشكر خشك و خالي هم نكرد. زن در طول عمرش به خاطر نداشت كه اين چنين آزرده خاطر شده باشد ؛ به همين خاطر وقتي كه پرواز او را اعلام كردند ، از ته دل نفس راحتي كشيد . سپس وسايلش را جمع كرد و بي آنكه حتي نيم نگاهي به دزد نـمك نشناس بيفكند راه خود را گرفت و رفت .زن سوار هواپيما شد و در صندلي خود جاي گرفت . سپس دنبال كتابش گشت تا چند صفحه باقيمانده را به اتمام برساند . دستش را كه داخل كيفش برد از تعجب كم مانده بود بر جاي خود ميخكوب شود . پاكت كلوچه اش مقابل چشمانش بود !! زن با ياس و نااميدي نالان به خود گفت : پس پاكت كلوچه ها مال آن مرد بوده و من بودم كه از كلوچه هاي او ميخوردم ! ديگر براي عذرخواهي خيلي دير شده بود . حزن و اندوه سراپاي وجود زن را فرا گرفت و فهميد كه بـي ادب ،نـمك نشناس و دزد خود او بوده ..
خارج شده است

یا به اندازۀ آرزوهایت تلاش کن و یا به اندازۀ تلاشت آرزو!
صفحه: 1 ... 3 4 [5] 6 7 ... 13   بالا
چاپ صفحه
پرش به :  


Powered by SMF 1.1.15 | SMF © 2006, Simple Machines | Persian Language Pack by Mambolearn Team
All Text is Available Under The Terms of The GNU Free Documentation License | Designed By Mohammad Shadmani