خوش آمدید، مهمان - لطفا برای ثبت نام اینجا و یا برای ورود اینجا را کلیک کنید.
آیا هنوز ایمیل فعال سازی حساب کاربری برای شما ارسال نشده است؟
 
جستجوی پیشرفته

53074 ارسال در 5546 موضوع- توسط 12785 کاربر - جدیدترین کاربر عضو شده: misre
صفحه: 1 ... 4 5 [6] 7 8 ... 13   پایین
چاپ صفحه
نويسنده موضوع: داستانهای جالب و آموزنده  (دفعات بازدید: 16403 بار)
mehric
مهران
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 468

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


الهي شكرت فهميدم كه نفهميدم!


« پاسخ #75 : 22 خرداد 1387,ساعت 22:45:14 »

زن بين نگاه پيرمرد و پنجره فاصله انداخت. پيرمرد چشمهايش را بست!
- ببين پيرمرد! براي آخرين بار مي گم… خوب گوش كن تا ياد بگيري...
- آخه تا كي مي خواي به اين پنجره زل بزني؟ اگه اين بازي را ياد بگيري، هم از شر اين پنجره
راحت مي شي، هم مي توني با اين هم سن و سالهاي خودت بازي كني … مثل اون دوتا.. مي بيني؟
- آهاي ! با توام ! مي شنوي؟
پيرمرد به اجبار پلكهايش را بالا كشيد.
- اين يكي كه از همه بزرگتره شاهه… فقط يه خونه مي تونه حركت كنه ..اين بغليش هم وزيره… همه جور مي تونه حركت كنه… راست..چپ.. ضربدري... خلاصه مهره اصلي همينه.. فهميدي؟
پيرمرد گفت: ش ش شااا ه… و و وزيـ ـ ـ ـررر
- آفرين.. اين دو تا هم كه از شكلش معلومه.. قلعه هستن.. فقط مستقيم ميرن… اينا هم دو تا اسب جنگي .. چطوره؟؟
- فقط موند اين دو تا فيل كه ضربدري حركت مي كنن.. و اين رديف جلويي هم كه سربازها هستن… هشت تا !
- مي بيني ! درست مثل يك ارتش واقعي! هم مي توني به دشمن حمله كني ... هم از خودت دفاع كني..
ديدي چقدر ساده بود.. حالا اسماشونو بگو ببينم ياد گرفتي يا نه؟؟
پيرمرد نيم سرفه اش را قورت داد و گفت:
پـ پس مر د م چي ؟؟؟ اونا تو بازي نيستن؟؟!!
خارج شده است

یا به اندازۀ آرزوهایت تلاش کن و یا به اندازۀ تلاشت آرزو!
del
Newbie
*
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 48

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


« پاسخ #76 : 23 خرداد 1387,ساعت 08:55:54 »

محمد عزیز ممنونم از داستان به موقع ات. دلم خیلی گرفته بود بابت تمام سختی های این روزها و تمام بی مروتی ها و بی معرفتی های همسرم. نمی دونم شاید این روزها روزهای زمستانی زندگی من باشه. دلم نمی خواست تصمیم عجولانه ای بگیرم. و اصلا تصمیم بدی در مورد زندگیم و در مورد شخصیت همسرم بگیرم. اما به امید روزهای بهاری زندگی می کنم و خوشحال و شاد هستم.
به هر حال ممنونم از شما.
خارج شده است
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 909

تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111


WWW
« پاسخ #77 : 23 خرداد 1387,ساعت 10:42:50 »

سلام خواهر خوبم del

خیلی خوشحال شدم از اینکه داستانم به یه دردی خورد و باعث شد که شما با امید و صبر بیشتر زندگی کنی...

امیدوارم هر چه زودتر روزهای بهاری زندگی تو دوست عزیز از راه برسه و مارو خوشحال کنی...

دوستدار شما    محمد
خارج شده است

با تشکر از حضور و همکاری شما
لطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید .
-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --
من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 909

تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111


WWW
« پاسخ #78 : 23 خرداد 1387,ساعت 18:31:16 »

مريدی از استادش پرسيد:
چطور مي توانم در زندگيم بهترين شيوه عمل را بشناسم ؟
استاد از مريدش خواست ميزی بسازد...، وقتی ساخت ميز رو به پايان بود و تنها لازم بود ميخهای روی ميز را بکوبد، استاد به مريد نزديک شد مريد داشت با سه ضربه دقيق، ميخ ها را در جای خود مي کوبيد... 
اما با يکي از ميخها مشکل داشت، ومجبور شد يکبار ديگر بر آن بکوبد، چهارمين ضربه ميخ را در چوب فرو برد و چوب زخمی شد...

استاد گفت:
دست تو با کوبيدن سه ضربه آشناست...، هنگامی که عملی به عادت تبديل شود...، معنای خود را از دست مي دهد؛ و ممکن است به آسيبی منجر شود...،هر عملی عمل توست...

و تنها يک راز وجود دارد:


هرگز مگذار عادتی بر حرکات تو حاکم شود...
خارج شده است

با تشکر از حضور و همکاری شما
لطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید .
-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --
من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 909

تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111


WWW
« پاسخ #79 : 25 خرداد 1387,ساعت 19:52:23 »

مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است...

به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نمى‌دانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگى‌شان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت.
دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيق‌تر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش ساده‌اى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو:

«ابتدا در فاصله ٤ مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله  ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.»
آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه  شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟
جوابى نشنيد.
بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟
باز هم پاسخى نيامد.
باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟
باز هم جوابى نشنيد.
باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد.

اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟

زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار مى‌گويم: خوراک مرغ!

نتيجه  اخلاقى:
مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر مى‌کنيم در ديگران نباشد و عمدتاً در خود ما باشد!
خارج شده است

با تشکر از حضور و همکاری شما
لطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید .
-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --
من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
آناهیتا
Newbie
*
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 17

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


« پاسخ #80 : 26 خرداد 1387,ساعت 08:08:12 »

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
 - پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟
 - خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:
- ٣٥ سنت
- پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت:
- براى من يک بستنى بياوريد.
خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.
 يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.
خارج شده است
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 909

تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111


WWW
« پاسخ #81 : 26 خرداد 1387,ساعت 09:34:12 »

ممنون از داستان قشنگت...، بازم بنویس...
خارج شده است

با تشکر از حضور و همکاری شما
لطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید .
-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --
من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
.........
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 341

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 1

يا الرحم الراحمين


WWW
« پاسخ #82 : 30 خرداد 1387,ساعت 11:11:12 »

دربيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند  تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد  آن ها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد ، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد .بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي گرفت مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت . اين پارك درياچه زيبايي داشت . مرغابي ها و قو ها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زيبايي به آن جا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد. مرد ديگر كه نمي توانست آن ها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي مي كرد.روز ها و هفته ها سپري شد .يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد .آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند.هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شدمرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند



شايد مي خواسته به تو دلداري بده
خارج شده است

يا رب العالمين
mehric
مهران
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 468

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


الهي شكرت فهميدم كه نفهميدم!


« پاسخ #83 : 30 خرداد 1387,ساعت 11:34:31 »

خیلی قشنگ بود:
اینم یک جور پایان دیگش:

اون تمام چیزهایی که میدید رو تعریف می کرد، اون امید رو میدید!
خارج شده است

یا به اندازۀ آرزوهایت تلاش کن و یا به اندازۀ تلاشت آرزو!
mehric
مهران
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 468

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


الهي شكرت فهميدم كه نفهميدم!


« پاسخ #84 : 30 خرداد 1387,ساعت 11:44:27 »

نقطه قوت= نقطه ضعف
كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاه ها ببيند.
در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از 6 ماه خبررسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود.استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد.سر انجام مسابقات انجام شدو كودك توانست در ميان اعجاب همگان با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد!سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاه ها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات كشوري، آن كودك يك دست موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسري كشورانتخاب گردد. وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپيروزي اش را پرسيد. استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً به همان يك فن به خوبي مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود، و سوم اينكه راه شناخته شده مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود كه تو چنين دستي نداشتي!
ياد بگير كه در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كني.راز موفقيت در زندگي ، داشتن امكانات نيست ، بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است."


فکر نکنین این فقط یک داستان است، این شناگر جفت پا و یک دستشو از دست داده ، ولی باز هم شنا گر ماهری است:


خارج شده است

یا به اندازۀ آرزوهایت تلاش کن و یا به اندازۀ تلاشت آرزو!
mehric
مهران
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 468

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


الهي شكرت فهميدم كه نفهميدم!


« پاسخ #85 : 30 خرداد 1387,ساعت 12:21:56 »

شجره نامه

روزی دختر کوچکی از مادرش پرسید : "نسل انسانها چطور به وجود آمد؟"
مادر پاسخ داد : "خدا آدم و حوا را آفرید و آنها بچه دار شدند و نسل انسان به وجود آمد."

دو روز بعد دختر کوچک این سوال رو از پدرش پرسید، پدر پاسخ داد : "قرنها پیش میمونها به وجود آمدند و انسانها از پیشرفت نسل میمون به وجود آمدند."

دختر کوچک که گیج شده بود پیش مادرش برگشت و پرسید : "مادر، چطوره که شما میگی نسل انسان رو خدا آفریده ولی پدر میگه میمونها نسل انسان رو درست کردند؟؟؟"
مادر پاسخ داد : "خوب، عزیزم، این خیلی سادست، من شجره نامۀ فامیل خودم رو گفتم و پدرت هم شجره نامۀ فامیل خودش رو!" Cheesy
خارج شده است

یا به اندازۀ آرزوهایت تلاش کن و یا به اندازۀ تلاشت آرزو!
.........
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 341

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 1

يا الرحم الراحمين


WWW
« پاسخ #86 : 31 خرداد 1387,ساعت 00:13:53 »

خيلي جالب بود آقا مهران از بابت همراهي شما ممنونم
خارج شده است

يا رب العالمين
mehric
مهران
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 468

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


الهي شكرت فهميدم كه نفهميدم!


« پاسخ #87 : 31 خرداد 1387,ساعت 19:40:07 »

خواهش میکنم مظفر جان!
خارج شده است

یا به اندازۀ آرزوهایت تلاش کن و یا به اندازۀ تلاشت آرزو!
mehric
مهران
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 468

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


الهي شكرت فهميدم كه نفهميدم!


« پاسخ #88 : 07 تير 1387,ساعت 20:57:29 »

شكلات
با يك شكلات شروع شد. من يك شكلات گذاشتم كف دستش. او هم يك شكلات گذاشتم توي دستم. من بچه بودم، او هم بچه بود. سرم را بالا كردم. سرش را بالا كرد. ديد كه مرا مي شناسد. خنديدم. گفت: «دوستيم؟» گفتم: «دوست دوست» گفت: «تا كجا؟» گفتم: «دوستي كه تا ندارد» گفت: «تا مرگ؟» خنديدم و گفتم: «من كه گفتم تا ندارد» گفت: «باشد، تا پس از مرگ» گفتم: «نه، نه، گفتم كه تا ندارد». گفت: «قبول، تا آن جا كه همه دوباره زنده مي شود، يعني زندگي پس از مرگ. باز هم با هم دوستيم. تا بهشت، تا جهنم، تا هر جا كه باشد من و تو با هم دوستيم.» خنديدم و گفتم: «تو برايش تا هر كجا كه دلت مي خواهد يك تا بگذار. اصلأ يك تا بكش از سر اين دنيا تا آن دنيا. اما من اصلأ تا نمي گذارم» نگاهم كرد. نگاهش كردم. باور نمي كرد. مي دانستم. او مي خواست حتمأ دوستي مان تا داشته باشد. دوستی بدون تا را نمي فهميد.

گفت: «بيا براي دوستي مان يك نشانه بگذاريم». گفتم: «باشد. تو بگذار.» گفت: «شكلات. هر بار كه همديگر را مي بينيم يك شكلات مال تو و يكي مال من، باشد؟» گفتم: «باشد»

هر بار يك شكلات مي گذاشتم توي دستش، او هم يك شكلات توي دست من. باز همديگر را نگاه مي كرديم. يعني كه دوستيم. دوست دوست. من تندي شكلاتم را باز مي كردم و مي گذاشتم توي دهانم و تند تند آن را مي مكيدم. مي گفت: «شكمو! تو دوست شكمويي هستي» و شكلاتش را مي گذاشت توي يك صندوق كوچولوي قشنگ. مي گفتم «بخورش» مي گفت: «تمام مي شود. مي خواهم تمام نشود. مي خواهم براي هميشه بماند.»

صندوقش پر از شكلات شده بود. هيچ كدامش را نمي خورد. من همه اش را خورده بودم. گفتم: «اگر يك روز شكلات هايت را مورچه ها بخورند يا كرم ها، آن وقت چه كار مي كني؟» گفت: «مواظبشان هستم» مي گفت «مي خواهم تا موقعي كه دوست هستيم » و من شكلات را مي گذاشتم توي دهانم و مي گفتم: «نه، نه، تا ندارد. دوستي كه تا ندارد.»

يك سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال و بيست سال شده است. او بزرگ شده است. من بزرگ شده ام. من همه شكلات ها را خورده ام. او همه شكلات ها را نگه داشته است. او آمده است امشب تا خداحافظي كند. مي خواهد برود آن دور دورها. مي گويد «مي روم، اما زود برمي گردم». من مي دانم، مي رود و بر نمي گردد. يادش رفت به من شكلات بدهد. من يادم نرفت. يك شكلات گذاشتم كف دستش. گفتم «اين براي خوردن» يك شكلات هم گذاشتم كف آن دستش: «اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچكت». يادش رفته بود كه صندوقي دارد براي شكلات هايش. هر دو را خورد. خنديدم. مي دانستم دوستي من «تا» ندارد. مثل هميشه. خوب شد همه شكلات هايم را خوردم. اما او هيچ كدامشان را نخورد. حالا با يك صندوق پر از شكلات نخورده چه خواهد كرد؟ ...
خارج شده است

یا به اندازۀ آرزوهایت تلاش کن و یا به اندازۀ تلاشت آرزو!
بهار
Newbie
*
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 26

تشكر
اهدا شده: 9
دريافت شده: 3


« پاسخ #89 : 08 تير 1387,ساعت 08:47:02 »

طناب
داستان درباره  یک کوهنورد است که میخواست از بلندترین کوهها بالا برود.او پس از سالها آماده سازی ،ماجراجویی خود را آغاز

کرد .ولی از انجا که افتخارکار را فقط برای خود میخواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود. شب بلندی های کوه را تماماً در بر گرفت و

مرد هیچ چیز را نمیدید همه چیز سیاه بود و ابر روی  ماه و ستاره ها را پوشانده بود همانطور که از کوه بالا میرفت چند قدم مانده به قله

پایش لیز خوردو در حالتی که سرعت سقوط میکرد از کوه پرت شد در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش میدیدو

احساس  وحشتناگ مکیده شدن بوسیله قوه جاذبه او را در خود میگرفت و همچنان سقوط میکرد ودر آن لحظات ترس عظیم  همه

رویدادهای خوب و بد زندگی اش به یادش آمد .اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است .

ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد بدنش در میان زمین و آسمان معلق بود و فقط طناب او را محکم نگه داشته بود

و در این لحظه سکون برایش چاره ای نماند جز آن که فریاد بکشد :"خدایا کمکم کن "

ناگهان صدایی  پر طنین که از آسمان شنیده میشد  جواب داد:" از من چه می خواهی "

-ای خدا نجاتم بده

-واقعاً باور داری که من می توانم نجاتت بدهم .

-البته که باور دارم

-اگر باور داری طنابی راکه به کمرت بسته است را پاره کن !

یک لحظه سکوت و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد .
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته

بود   "او فقط یک متر با زمین فاصله داشت !"

و شما چقدر به طنابتان وابسته اید ؟آیا حاضرید آن را رها کنید ؟ در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید هرگز نباید بگوئید او شما را فراموش کرده یا تنها گذاشته است
هرگز فکر نکنید که او مراقب شما نیست ،به یا  د داشته باشید که او همواره شما را با دست راست خود نگه  داشته است .

خارج شده است
صفحه: 1 ... 4 5 [6] 7 8 ... 13   بالا
چاپ صفحه
پرش به :  


Powered by SMF 1.1.15 | SMF © 2006, Simple Machines | Persian Language Pack by Mambolearn Team
All Text is Available Under The Terms of The GNU Free Documentation License | Designed By Mohammad Shadmani