خوش آمدید، مهمان - لطفا برای ثبت نام اینجا و یا برای ورود اینجا را کلیک کنید.
آیا هنوز ایمیل فعال سازی حساب کاربری برای شما ارسال نشده است؟
 
جستجوی پیشرفته

53074 ارسال در 5546 موضوع- توسط 9202 کاربر - جدیدترین کاربر عضو شده: omid.A
صفحه: 1 ... 5 6 [7] 8 9 ... 13   پایین
چاپ صفحه
نويسنده موضوع: داستانهای جالب و آموزنده  (دفعات بازدید: 11375 بار)
avril
Full Member
***
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 127

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


« پاسخ #90 : 08 تير 1387,ساعت 09:29:57 »

هنوز نگران است!
 

روزي زني نزد شيوانا استاد معرفت آمد و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بي تفاوت شده است و او مي ترسد که نکند مرد زندگي اش دلش را به کس ديگري سپرده باشد.
شيوانا از زن پرسيد:" آيا مرد نگران سلامتي او و بچه هايش هست و برايشان غذا و مسکن و امکانات رفاهي را فراهم مي کند؟! " زن پاسخ داد: "آري در رفع نيازهاي ما سنگ تمام مي گذارد و از هيچ چيز کوتاهي نمي کند!" شيوانا تبسمي کرد و گفت:"پس نگران نباش و با خيال راحت به زندگي خود ادامه بده!"
دو ماه بعد دوباره همان زن نزد شيوانا آمد و گفت:" به مرد زندگي اش مشکوک شده است. او بعضي شبها به منزل نمي آيد و با ارباب جديدش که زني پولدار و بيوه است صميمي شده است. زن به شيوانا گفت که مي ترسد مردش را از دست بدهد. شيوانا از زن خواست تا بي خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واکنش همسرش را نزد او گزارش دهد. روز بعد زن نزد شيوانا آمد و گفت شوهرش روز قبل وقتي خسته از سر کار آمده و کسي را در منزل نديده هراسان و مضطرب همه جا را زير پا گذاشته تا زن و بچه اش را پيدا کند و ديشب کلي همه را دعوا کرده که چرا بي خبر منزل را ترک کرده اند.
شيوانا تبسمي کرد و گفت:" نگران مباش! مرد تو مال توست. آزارش مده و بگذار به کارش برسد. او مادامي که نگران شماست، به شما تعلق دارد." شش ماه بعد زن گريان نزد شيوانا آمد و گفت:" اي کاش پيش شما نمي آمدم و همان روز جلوي شوهرم را مي گرفتم. او يک هفته پيش به خانه ارباب جديدش يعني همان زن پولدار و بيوه رفته و ديگر نزد ما نيامده و اين نشانه آن است که او ديگر زن و زندگي را ترک کرده است و قصد زندگي با زن پولدار را دارد." زن به شدت مي گريست و از بي وفايي شوهرش زمين و زمان را دشنام مي داد. شيوانا دستي به صورتش کشيد و خطاب به زن گفت:" هر چه زودتر مردان فاميل را صدا بـزن و بي مقدمه به منزل ارباب پولدار برويد. حتماً بلايي سر شوهرت آمده است!" زن هراسناک مردان فاميل را خبر کرد و همگي به اتفاق شيوانا به در منزل ارباب پولدار رفتند. ابتدا زن پولدار از شوهر زن اظهار بي اطلاعي کرد. اما وقتي سماجت شيوانا در وارسي منزل را ديد تسليم شد.
سرانجام شوهر زن را درون چاهي در داخل باغ ارباب پيدا کردند. او را در حالي که بسيار ضعيف و درمانده شده بود از چاه بيرون کشيدند. مرد به محض اينکه از چاه بيرون آمد به مردان اطراف گفت که سريعاً به همسر و فرزندانش خبر سلامتي او را بدهند که نگران نباشند. شيوانا لبخندي زد و گفت:" اين مرد هنوز نگران است. پس هنوز قابل اعتماد است و بايد حرفش را باور کرد."
بعداً مشخص شد که زن بيوه ارباب هر چه تلاش کرده بود تا مرد را فريب دهد موفق نشده بود و به خاطر وفاداري مرد او را درون چاه زنداني کرده بود. يک سال بعد زن هديه اي براي شيوانا آورد. شيوانا پرسيد:" شوهرت چطور است؟! "
زن با تبسم گفت:" هنوز نگران من و فرزندانم است. بنابراين ديگر نگران از دست دادنش نيستم! به همين سادگي!"
خارج شده است
avril
Full Member
***
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 127

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


« پاسخ #91 : 08 تير 1387,ساعت 09:31:58 »

نشانه عشق
 

پسري جوان که يکي از مريدان شيفته شيوانا بود، چندين سال نزد استاد درس معرفت و عشق مي آموخت. شيوانا نام او را "ابر نيمه تمام" گذاشته بود و به احترام استاد بقيه شاگردان نيز او را به همين اسم صدا مي زدند. روزي پسر نزد شيوانا آمد و گفت دلباخته دختر آشپز مدرسه شده است و نمي داند چگونه عشقش را ابراز کند!؟ شيوانا از "ابر نيمه تمام" پرسيد:" چطور فهميدي که عاشق شده اي؟!"
پسر گفت:" هرجا مي روم به ياد او هستم. وقتي مي بينمش نفسم مي گيرد و ضربان قلبم تند مي شود. در مجموع احساس خوبي نسبت به او دارم و بر اين باورم که مي توانم بقيه عمرم را در کنار او زندگي کنم!"
شيوانا گفت:" اما پدر او آشپز مدرسه است و دخترک نيز مجبور است به پدرش در کار آشپزي کمک کند. آيا تصور مي کني مي تواني با کسي ازدواج کني که براي بقيـه همکلاسي هايت غذا مي پزد و ظرف هاي غذاي آنها را تميز مي کند."
"ابرنيمه تمام" کمي در خود فرو رفت و بعد گفت:" به اين موضوع فکر نکرده بودم. خوب اين نقطه ضعف مهمي است که بايد در نظر مي گرفتم."
شيوانا تبسمي کرد و گفت:" پس بدان که عشق و احساس تو به اين دختر هوسي زودگذر و التهابي گذرا بيش نيست و بي جهت خودت و او را بي حيثيت مکن!"
دو هفته بعد "ابر نيمه تمام" نزد شيوانا آمد و گفت که نمي تواند فکر دختر آشپز را از سر بيرون کند. هر جا مي رود او را مي بيند و به هر چه فکر مي کند اول و آخر فکرش به او ختم مي شود." شيوانا تبسمي کرد و گفت:" اما دخترک نصف صورتش زخم دارد و دستانش به خاطر کار، ضخيم و کلفت شده است. به راستي بد نيست که همسر تو فردي چنين زشت و خشن باشد. آيا به زيبايي نه چندان زياد او فکر کرده اي! شايد علت اين که تا الان ترديد کرده اي و قدم پيش نگذاشته اي همين کم بودن زيبايي او باشد؟!" پسر کمي در خود فرو رفت و گفت:" حق با شماست استاد! اين دخترک کمي هم پير است و چند سال ديگر  شکسته مي شود. آن وقت من بايد با يک مادربزرگ تا آخر عمر سر کنم!"
شيوانا تبسمي کرد و گفت:" پس بدان که عشق و احساس تو به اين دختر هوسي زودگذر است و التهابي گذرا بيش نيست پس بي جهت خودت و او را بي حيثيت مکن!"
پسرک راهش را کشيد و رفت. يکي از شاگردان خطاب به شيوانا گفت که چرا بين عشق دو جوان شک و ترديد مي اندازيد و مانع از جفت شدن آنها مي شويد. شيوانا تبسمي کرد و پاسخ داد:" هوس لازمه جفت شدن دو نفر نيست. عشق لازم است و "ابر نيمه تمام" هنوز چيزهاي ديگر را بيشتر از دختر آشپز دوست دارد."
يک ماه بعد خبر رسيد که "ابر نيمه تمام" بي اعتنا به شيوانا و اندرزهاي او درس و مشق را رها کرده است و نزد دختر آشپز رفته و او را به همسري خود انتخاب کرده است و چون شغلي نداشته است در کنار پدر همسر خود به عنوان کمک آشپز استخدام شده است.
يکي از شاگردان نزد شيوانا آمد و در مقابل جمع به بدگويي "ابر نيمه تمام" پرداخت و گفت: " اين پسر حرمت استاد و مدرسه را زير پا گذاشته است و به جاي آموختن عشق و معرفت در حضور شما به سراغ آشپزي رفته است. جا دارد او را به خاطر اين بي حرمتي به مرام عشق و معرفت از مدرسه بيرون کنيد؟!"
شيوانا تبسمي کرد و گفت:"ديگر کسي حق ندارد به کمک آشپز جديد مدرسه "ابر نيمه تمام" بگويد. از اين پس نام او "تمام آسمان" است. اگر من از اين به بعد در مدرسه نبودم سوالات خود در مورد عشق و معرفت را از "تمام آسمان" بپرسيد. همه اين درس و معرفت براي اين است که به مرحله و درک "تمام آسمان " برسيد. او اکنون معناي عملي و واقعي عشق را در رفتار و کردار خود نشان داده است."
خارج شده است
mehric
مهران
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 469

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


الهي شكرت فهميدم كه نفهميدم!


« پاسخ #92 : 08 تير 1387,ساعت 11:36:38 »

چقدر قشنگ بود بهار جان! کاش هممون بتونیم طنابمونو به موقع رها کنیم!

داستان شما هم بسیار زیبا بود avril جان، کاش همۀ مشکلات زناشویی و عشقی به همین سادگی حل می شدن!
خارج شده است

یا به اندازۀ آرزوهایت تلاش کن و یا به اندازۀ تلاشت آرزو!
avril
Full Member
***
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 127

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


« پاسخ #93 : 10 تير 1387,ساعت 11:30:01 »

حمل تحمل
 

شيوانا استاد معرفت بود.اما بسياري از مردم عادي، از راه هاي دور و نزديک نزد او مي آمدند تا براي مشکلاتشان راه حل ارايه دهد. روزي مردي نزد شيوانا آمد و گفت که از زندگي زناشويي اش راضي نيست و فقط به خاطر مشکلات بعدي جرات و توان جدايي از همسرش را ندارد. مرد از شيوانا پرسيد که آيا اين تحمل اجباري رابطه زناشويي او و همسرش درست است و يا اين که او مي تواند راه حل ديگري براي خلاصي از اين درد جانکاه پيدا کند؟!
در دست مرد قفسي بود که داخل آن دو پرنده کوچک نگهداري مي شدند. شيوانا دست دراز کرد و در قفس را باز کرد و هر دو پرنده را از قفس بيرون آورد و به سمت آسمان پرتاب کرد. يکي از پرنده ها پر کشيد و مانند تيري که از چله کمان رها مي شود در فضا گم شد. اما پرنده دوم در چند قدمي روي زمين فرود آمد و با اشتياق فراوان دوباره به سمت قفس پر کشيد و به زور خودش را از در کوچک قفس داخل آن انداخت!  شيوانا لبخندي زد و هيچ نگفت. مرد درحالي که بابت از دست دادن پرنده اش آزرده شده بود با تلخي گفت:" پرنده اي که پريد و رفت ساکت ترين و زيباترين بود. در حالي که پرنده اي که برگشت بيشتر از همه آواز مي خواند و خودش را به در و ديوار قفس مي زد. هميشه فکر مي کردم اين که آواز غمگين مي خواند بيشتر طالب رفتن است. اما دل غافل که ساکت ترين پرنده مشتاق رفتن بود. اين ديگر چه حکايتي است نمي دانم!"
شيوانا لبخندي زد و گفت:" هر دو پرنده چيزي را تحمل مي کردند. آن که رفت دوري از آزادي را تحمل مي کرد و وقتش که رسيد به سمت چيزي پر کشيد که آرزويش را داشت! اما اين دومي که آواز مي خواند و از ميله هاي قفس شکوه داشت خود تحمل کردن را تحمل مي کرد و دوست داشت. او دوباره به قفس بازگشت تا مبادا احساس "تحمل کردن" را از دست بدهد!
مرد نگاهي به شيوانا انداخت و در حالي که به آسمان خيره شده بود گفت:" يعني مي گوييد من شبيه اين پرنده اي هستم که قفس را انتخاب کرد؟!"
شيوانا سري تکان داد و گفت:" تو از تحمل براي خود قفسي ساخته اي و در اين قفس شروع کرده اي به آواز و شعر اندوهگين خواندن و از ديگران هم مي خواهي در قفس بودن تو را تحسين و تاييد کنند. حال آنکه بيشتر از همه تو اسير قفس خودت هستي. تو حمال تحمل خود هستي. پرنده اي که بخواهد برود راهش را مي کشد و مي رود و ديگر حتي به قفس فکر نمي کند! تو همه اين سال ها قفس زندگي ات را مي پرستيدي و در عين حال بار سنگين تحمل را نيز حمل مي کردي. به همين سادگي!
خارج شده است
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 910

تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111


WWW
« پاسخ #94 : 10 تير 1387,ساعت 13:33:25 »

avril جان معلومه بدجوری به مجله موفقیت علاقه داریا...

ممنون از داستانای زیبات...، خسته نباشی...
خارج شده است

با تشکر از حضور و همکاری شما
لطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید .
-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --
من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
avril
Full Member
***
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 127

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


« پاسخ #95 : 11 تير 1387,ساعت 13:26:17 »

سلام محمد عزیز

راستش من مجله موفقیت رو نمی خونم  پوزخند  آخه یه خورده به نظرم کسل کننده ست .ولی این هارو تو اینترنت خوندم و به نظرم قشنگ بود. سکوت

خواهش میکنم قابلی نداشت
خارج شده است
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 910

تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111


WWW
« پاسخ #96 : 11 تير 1387,ساعت 13:46:41 »

كودكی كه آماده تولد بود نزد خداوند رفت و از او پرسيد:

ميگو يند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد...،
اما من به اين كوچكی و بدون هيچ كمكی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم...؟

خداوند پاسخ داد:

از ميان تعداد بسياری از فرشتگان، من يكی را برای تو در نظر گرفته ام...
او در انتظار توست و از تو مراقبت خواهد كرد...
كودك دوباره پرسيد:

اما اينجا در بهشت، من هيچ كاری جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها برای شادی من كافی هستند...
خداوند گفت:

فرشته تو به تو لبخند خواهد زد و هر روز برايت آواز خواهد خواند و تو عشق او را احساس خواهی كرد و شاد خواهی بود...
كودك ادامه داد:
من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گويند وقتی زبان آنها را نمی فهمم...؟
خداوند او را نوازش كرد و گفت:

فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه هائی را كه ممكن است بشنوی را در گوشت زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوری به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كنی...
كودك سرش را برگرداند و پرسيد:

شنيده ام كه در زمين انسانهای بدی هم زندگی می كنند چه كسی از من محافظت خواهد كرد...؟
خداوند جواب داد:

فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد، حتی اگر به قيمت جانش تمام شود...
كودك با نگرانی ادامه داد:
اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمی توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود...
خداوند گفت:

فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت اگر چه من هميشه در كنار تو خواهم بود...
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدائی از زمين شنيده مي شد...
كودك ميدانست كه بايد بزودی سفرش را آغاز كند او به آرامی يك سؤال ديگر از خداوند پرسيد:
لطفا" نام فرشته ام را به من بگوئيد...

خداوند بار ديگر او را نوازش كرد و پاسخ داد:

به راحتی می توانی او را مادر صدا كنی...!!!
خارج شده است

با تشکر از حضور و همکاری شما
لطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید .
-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --
من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
sefid
Full Member
***
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 179

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 8



« پاسخ #97 : 11 تير 1387,ساعت 14:25:28 »

آقا محمد خیلی زیبا بود سکوت
خارج شده است
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 910

تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111


WWW
« پاسخ #98 : 11 تير 1387,ساعت 14:38:54 »

خواهش میکنم خانم سفید...  سکوت

منتظر داستانهای زیبای شما هم هستیم...
خارج شده است

با تشکر از حضور و همکاری شما
لطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید .
-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --
من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
كبوتر
دل شكسته
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 285

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0



« پاسخ #99 : 11 تير 1387,ساعت 16:12:58 »

[size=12pt]جالب بود [/size]
ولي از دركش عاجزم
خارج شده است

نمی دانم چرا هرکس که  با من آشنا شد بی وفا شد   
                                                                                                   نمیدانم از اول بی وفا بود یا که نازش رو کشیدم بی وفا شد
.........
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 341

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 1

يا الرحم الراحمين


WWW
« پاسخ #100 : 11 تير 1387,ساعت 16:16:29 »

مجله موفقيت از وقتي دوهفته اي شده فايده اي نداره زياد جالب نيست او قديما بهتر بود
خارج شده است

يا رب العالمين
كبوتر
دل شكسته
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 285

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0



« پاسخ #101 : 11 تير 1387,ساعت 17:40:07 »

راستش امروز اولین باره که اینجا بیام
واقعا داستانای جالب و آموزندن
خارج شده است

نمی دانم چرا هرکس که  با من آشنا شد بی وفا شد   
                                                                                                   نمیدانم از اول بی وفا بود یا که نازش رو کشیدم بی وفا شد
mehric
مهران
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 469

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


الهي شكرت فهميدم كه نفهميدم!


« پاسخ #102 : 12 تير 1387,ساعت 00:42:22 »

محمد جان بسیار زیبا بود! مثل همیشه!
داستاهای زیبا دیگه برای تو عادی شده، داستانات همشون قشنگن!
خارج شده است

یا به اندازۀ آرزوهایت تلاش کن و یا به اندازۀ تلاشت آرزو!
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 910

تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111


WWW
« پاسخ #103 : 12 تير 1387,ساعت 00:44:43 »

سلام

مهران جان شما به من لطف دارید...، منتظر داستانهای زیبای تو و دیگر دوستان هستم...

خارج شده است

با تشکر از حضور و همکاری شما
لطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید .
-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --
من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
كبوتر
دل شكسته
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 285

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0



« پاسخ #104 : 12 تير 1387,ساعت 17:45:00 »


((قصه ترجمه شده است))


یه درخت کوچکی زمان های دور چنگ به زمین زده بود...........
و یه کودک نازی هر روز دورش میچرخید و باش بازی میکرد...
از شاخه هاش بالا میرفت ، از میوه هاش میخورد...بعدش هم یه
چرتی میزدو میگرفت میخابید..............

درخت و کودک همدیگه رو خیلی دوست داشتند ، مهران دوستیشون
تا نداشت...........
زمان ها گذشت ...کودکه بزرگ شد ...
دیگه مثل همیشه با درخته بازی نمیکرد...درخته رو تنها گذاشت...
بعد از روزها ..پسره با چهره تابناک و غمگین برگشت،،،
درخته بش گفت :  بیا با من بازی کن...
پسره گفت : من دیگه بچه نیستم باهات بازی کنم..
من پولی میخام تا واسه خدم اسباب بازی بخرم ...
درخت گفت : من پولی ندارم!!!
ولی میتونی همه سیبهام رو بچینی و بفروشی و وباپولش واسه خدت اسباب بازی بخری،،،
پسره خوشحال شد...از درخته بالا رفت و میوه هارو چید و راهی بازار شد...

بعد از اون پسره برنگشت...درخته تک وتنها با غم دوریش میساخت ومیسوخت...

بعد از سالها پسره برگشت،ولی دیگه پسره ،جوان شده،،،
درخت خوشحال شد و بهش گفت : حالا بیا بام بازی کن...
مرد گفت : دیگه وقت واسه بازی ندارم من دیگه  خونواده دارم،، ولی ما خونه نداریم،،،میتونی بمون کمک کنی...؟؟؟؟
درخت گفت : من خونه ندارم ولی این بار میتونی شاخه هام رو برداری و وواسه خدت خونه بسازی...
مرد جوان با خوشحالی تمام شروع به قطع کردن شاخه های درخت کرد،
کارش که تموم شد به سمت خانوادش حرکت کرد...
درخت بادیدن لبخندهای شادی بر لب مرد جوان خیلی  خوشحال شد ولی افسوس از روزگار،،،
مردجوان برنگشت،درخت هم تک وتنها ،باناله کبوترها که دیگه نمیتونستند بر روی شاخه هاش بشینند و واسش ترانه بخوانند، ماند...
کبوترها هم هر وقت تشنه میشدند از اشک زلال درخت سیراب میشدند...

زمان ها گذشت......

تااینکه درخته ،مردی رو از دور دید،دل ناز درخت بهش گفت : این همان بچه کوچک است ولی حال میان سال شده ،،،
درخت صبر نکرد از همون دورا داد زد : بیا بیا بام بازی کن...
مرد گفت : من دیگه توان بازی ندارم ،ولی قایقی میخام تا برم تو دریا و اونجا جایی آروم واسه خدم بگردم و توش بمونم...
درخت گفت : من قایقی ندارم ،عمرم فدات شه ،،،
تو میتونی تنه ام رو برداری و واسه خدت قایقی بسازی و برای پیداکردن سعادتت هرجایی بری....
مرد  تنه درخت روقطع کرد و واسه خدش قایقی ساخت ...
راهش و گرفت و رفت و بعد از مدتها غیبت برگشت ولی دیگه حتی کبوترهارو  جای دختر نمیدید....
بطرف درخت قدم زد...
همونطور که بدرخت نزدیک میشد :
درخته بش گفت : من دیگه سیبی ندارم بت بدم ...
مرد گفت :  من دیگه دندونی ندارم که سیبی بخورم...
درخت با دلی پر از خون به مرد گفت : من دیگه چیزی ندارم بهت بدم،،،
تمام دارایی من همین ریشه های خشکیدست...
مرد گفت : من فقط بدنبال جایی هستم که توش بشینم و استراحت کنم ...
درخت گفت : پس این ریشه های من بهترین جا واسه استراحت تواست ،
بیا و در آغوشم بشین و استراحت کن ...
همینکه پیرمرد نشست ، درخت با لبخندی پر از اشک چشم از جهان فرو بست .
فهمیدید اون درخته کیه؟؟؟؟
آری همووونیست که تو ذهنتونه..............
                                                               آره مـــــــــــــــــــــــــــــــــادره
خارج شده است

نمی دانم چرا هرکس که  با من آشنا شد بی وفا شد   
                                                                                                   نمیدانم از اول بی وفا بود یا که نازش رو کشیدم بی وفا شد
صفحه: 1 ... 5 6 [7] 8 9 ... 13   بالا
چاپ صفحه
پرش به :  


Powered by SMF 1.1.11 | SMF © 2006, Simple Machines LLC | Persian Language Pack by Mambolearn Team
All Text is Available Under The Terms of The GNU Free Documentation License | Designed By Mohammad Shadmani