خوش آمدید، مهمان - لطفا برای ثبت نام اینجا و یا برای ورود اینجا را کلیک کنید.
آیا هنوز ایمیل فعال سازی حساب کاربری برای شما ارسال نشده است؟
 
جستجوی پیشرفته

53074 ارسال در 5546 موضوع- توسط 12785 کاربر - جدیدترین کاربر عضو شده: misre
صفحه: 1 ... 6 7 [8] 9 10 ... 13   پایین
چاپ صفحه
نويسنده موضوع: داستانهای جالب و آموزنده  (دفعات بازدید: 16415 بار)
كبوتر
دل شكسته
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 284

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0



« پاسخ #105 : 16 تير 1387,ساعت 19:40:43 »

قصه ترجمه شده



يه آقای هندی بعنوان آبدارچی در شرکت مایکروسوفت اسم نوشت .بعد از مصاحبه و بگو مگو – قبول کردن که نظافت چی باشه—پذیرفتنش ، مدیر بش گفت : ادیت رو بده تا دستور العملهای این شرکت رو واست بفرستیم .
طرف گفت : من ایدی ندارم
مدیر گفت : مگه میشه تو این زمونه کسی ایدی نداشته باشه ،ما کسی که ایدی نداشته باشه رو نمیخایم ،
مرد راهش رو گرفت و از شرکت با کمال نامیدی از پیدا کردن یه شغل بیرون اومد با 10دلاری که تو جیبش بود نمیدونست چکار کنه ،
غذا بخره ، لباس بخره ، چکار کنه نمیدونست
تا یهو فکری بذهنش رسید و اونم اینه که به بازار میوه فروشی سر بزند
و با این چند دلار گوجه فرنگی بخرد وبه خانه های محله بفروشد ، یه دلوری شد ،
از همون باور اول دید کارش سود داره ، همون روز اون کار رو سه بار تکرار کرد ،
آخر شب با 60دلار لبه خیابون خوابید ، خونه ای نداشت .
دیگه دید که اینکارش خیلی منفعت داره ، با پشتکاری تمام شروع
به کار کردن میکرد ، بعد از یه مدتی واسه خدش یه دوچرخه ،
بعدش هم ماشین و بعدش هم کامیون و کامیونهایی خرید
تا اینکه به بزرگترین وارد کننده مواد غذایی در اون منطقه رسید ،
طرف واسه تأمین زندگی خدش و خانوادش و شرکتش به یکی
از شرکتهای بیمه سر زد  و بعد از پر کردن
برگه های بیمه ، صاحب شرکت که خدش ناظر بر برگه طرف بود خیلی
خوشحال شده بود که این طور شخصی واسه بیمه به اونها سرزده
، صاحب شرکت بیمه از آقای هندی خواست : که طرف واسه راحتی کارش ادیشو رو بده تا بعد از تمام شدن مدارک واسه ایشون ایمیل بفرستن
آقای هندی جواب داد : من ایدی ندارم
صاحب شرکت – با تعجب - : مگه میشه تو این زمونه کسی ایدی نداشته باشه ،،،،،،،،،،،،،،
اگه شما ایدی داشتید ، بکجا میرسیدید
آقای هندی گفت : اگه ایدی داشتم حالا آبدارچی شرکت مایکروسوفت میبودم



........................................................................................


از نداشتن یه چیزی ناراحت نباشید.......شاید اگه اونو داشتید بیشتر ناراحت میبودید
خارج شده است

نمی دانم چرا هرکس که  با من آشنا شد بی وفا شد   
                                                                                                   نمیدانم از اول بی وفا بود یا که نازش رو کشیدم بی وفا شد
كبوتر
دل شكسته
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 284

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0



« پاسخ #106 : 18 تير 1387,ساعت 00:26:22 »

آخش فکر نمیکردم اینقد خوش سلیقم  لبخند
دیگه میرم میگردم و داستان های آموزنده رو ترجمه میکنم و مینویسم
 راستش از نوشتن در حضور ایرانیانه  عزیز با تحصیلات بالا خیلی میترسیدم چون میگفتم فارسیم ضعیفه
وایرانیا هم خیلی با کلاسن  ،
حتما یه جایی گیر میکنم و بچه ها ناراحت میشن
تا اینکه جناب آقای بهبودی  سکوت به نوشتن هر چی دلم میخات تو این انجمن قشنگ تشویقم کرد
خارج شده است

نمی دانم چرا هرکس که  با من آشنا شد بی وفا شد   
                                                                                                   نمیدانم از اول بی وفا بود یا که نازش رو کشیدم بی وفا شد
avril
Full Member
***
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 127

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


« پاسخ #107 : 18 تير 1387,ساعت 12:20:14 »

شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردي؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق يعني همين! "

شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمي تواني به عقب برگردي! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهي با درختي برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم يعني همين!!
خارج شده است
tarane62ir
Jr. Member
**
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 56

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


« پاسخ #108 : 18 تير 1387,ساعت 14:17:35 »

تله موش


موش از شکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود.

موش لب هایش را لیسید و با خود گفت: «کاش یک غذای حسابی باشد»

اما همین که بسته را باز کردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد، چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد. او به هر کسی که می رسید، می گفت: «توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است...»

مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت: «آقای موش، برایت متاسفم. از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی، به هر حال من کاری به تله موش ندارم، تله موش هم ربطی به من ندارد.»

میش وقتی خبر تله موش را شنید، صدای بند سر داد و گفت: «آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی، چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.»

موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر، سری تکان داد و گفت: «من که تا حالا ندیده ام یک گاوی توی تله موش بیفتد!» او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد و دوباره مشغول چریدن شد.

سرانجام، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد، چه می شود؟

در نیمه های همان شب، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود، ببیند.

او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده، موش نبود، بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود. همین که زن به تله موش نزدیک شد، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود، گفت: «برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست.»


مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.

اما هر چه صبر کردند، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آنها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد میش را هم قربانی کند تا با گوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.

روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد. تا این که یک روز صبح، در حالی که از درد به خود می پیچید، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند. بنابراین مرد مزرعه دار مجبور شد از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند.

حالا، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانات زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند!




نتیجه ی اخلاقی: اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد، کمی بیشتر فکر کن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد![/c
olor]
خارج شده است
مردد
مردد
Jr. Member
**
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 70

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


« پاسخ #109 : 18 تير 1387,ساعت 16:02:57 »

سلام
من امروز به این پست سر زدم و متاسفم که چرا زودتر ندیدم.دست همتون بخصوص آقای بهبودی درد نکنه که این همه مطالب جالب رو یه جا جمع کردید،بعضی هاشون واقعاً تاثیر گذارند!
من هم سعی می کنم اگه داستان جالبی دستم اومد، براتون بفرستم.
ممنون - مردد
خارج شده است
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 909

تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111


WWW
« پاسخ #110 : 18 تير 1387,ساعت 16:08:19 »

سلام

مردد عزیز ممنون از توجه و لطفت، خوشحال میشیم از وجود تو دوست عزیز بیشتر استفاده کنیم...

خارج شده است

با تشکر از حضور و همکاری شما
لطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید .
-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --
من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 909

تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111


WWW
« پاسخ #111 : 18 تير 1387,ساعت 16:26:48 »

پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد...

او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت، در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد تصمیم گرفت از خانه بعدی تقاضای غذا کند...
با این حال وقتی دختر جوانی در را برویش گشود دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست.
دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است، برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد.
پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت:چقدر باید به شما بپردازم...؟

دختر جوان گفت:
هیچ، مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم...
پسرک در مقابل گفت:
از صمیم قلب از شما تشکر می کنم، پسرک که هاروارد کلی نام داشت پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکو کار نیز بیشتر شد...
تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد.

سالها بعد..........

زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد، پزشکان از درمان وی عاجز شدند، او به شهر بزرگتری منتقل شد.
دکترهاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد.
وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید برق عجیبی در چشمانش نمایان شد او بلافاصله بیمار را شناخت.
مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد برای نجات زندگی وی به کار گیرد.

مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید.
روز ترخیص بیمار فرا سید، زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود، او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند.
نگاهی به صورتحساب انداخت، جمله ای به چشمش خورد

همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است...
امضا دکتر هاروارد کلی


زن مات و مبهوت مانده بود، به یاد آنروز افتاد، پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد.
اشک از چشمان زن سرازیر شد، فقط توانست بگویدخدایا شکر.....
خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد...
« آخرين ويرايش: 18 تير 1387,ساعت 16:28:33 توسط محمد بهبودی » خارج شده است

با تشکر از حضور و همکاری شما
لطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید .
-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --
من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
tarane62ir
Jr. Member
**
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 56

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


« پاسخ #112 : 19 تير 1387,ساعت 09:10:41 »

تاجر و ماهی گیر

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

ماهی گیر
: مدت خیلی کمی.

تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟
ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.
تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟

ماهی گیر: تا دیر وقت می خوابم. یه کم ماهی گیری می کنم. با بچه ها بازی می کنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.
تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی
اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد اون چند تا قایل دیگر هم بعداً اضافه میکنی. اون وقت یه عالمه قایق برای ماهی گیری داری!

ماهی گیر
: خوب. بعدش چی؟

تاجر: به جای اینکه ماهی رو به واسطه بفروشی، اونارو مستقیماً به مشتری ها میدی و برای خودت کاروبار درست می کنی...
بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکوسیت! بعد از اون لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهمتری می زنی
...

ماهیگیر: این کار چقدر طول می کشه؟

تاجر: پانزده تا بیست سال!
ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟

تاجر: بهترین قسمت همینه. در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی! این کار میلیون ها دلار برات عایدی داره.
ماهی گیر
: میلیون ها دلار! خوب بعدش چی؟

تاجر: اون وقت بازنشسته می شی! میري یه دهکده ساحلی کوچیک! جایی که می تونی تا دیروقت بخوابی! یه کم ماهی گیری کنی. با بچه هات بازی کنی! بری دهکده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی
خارج شده است
mehric
مهران
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 468

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


الهي شكرت فهميدم كه نفهميدم!


« پاسخ #113 : 21 تير 1387,ساعت 13:17:49 »

داستانی از مثنوی معنوی مولانا:

 موسي و چوپان

حضرت موسي در راهي چوپاني را ديد كه با خدا سخن مي‌گفت. چوپان مي‌گفت: اي خداي بزرگ تو كجا هستي, تا نوكرِ تو شوم, كفش‌هايت را تميز كنم, سرت را شانه كنم, لباس‌هايت را بشويم پشه‌هايت را بكشم. شير برايت بياورم. دستت را ببوسم, پايت را نوازش كنم. رختخوابت را تميز و آماده كنم. بگو كجايي؟ اي خُدا. همة بُزهاي من فداي تو باد.‌هاي و هوي من در كوه‌ها به ياد توست. چوپان فرياد مي‌زد و خدا را جستجو مي‌كرد.
موسي پيش او رفت و با خشم گفت: اي مرد احمق, اين چگونه سخن گفتن است؟ با چه كسي مي‌گويي؟ موسي گفت: اي بيچاره, تو دين خود را از دست دادي, بي‌دين شدي. بي‌ادب شدي. اي چه حرفهاي بيهوده و غلط است كه مي‌گويي؟ خاموش باش, برو پنبه در دهانت كن تا خفه شوي, شايد خُدا تو را ببخشد. حرف‌هاي زشت تو جهان را آلوده كرد, تو دين و ايمان را پاره پاره كردي. اگر خاموش نشوي, آتش خشم خدا همة جهان را خواهد سوخت,
چوپان از ترس, گريه كرد. گفت اي موسي تو دهان مرا دوختي, من پشيمانم, جان من سوخت. و بعد چوپان, لباسش را پاره كرد. فرياد كشيد و به بيابان فرار كرد.
خداوند به موسي فرمود: اي پيامبر ما, چرا بندة ما را از ما دور كردي؟ ما ترا براي وصل كردن فرستاديم نه براي بريدن و جدا كردن. ما به هر كسي يك خلاق و روش جداگانه داده‌ايم. به هر كسي زبان و واژه‌هايي داده‌ايم. هر كس با زبانِ خود و به اندازة فهمِ خود با ما سخن مي‌گويد. هنديان زبان خاص خود دارند و ايرانيان زبان خاص خود و اعراب زباني ديگر. پادشاه زباني دارد و گدا و چوپان هر كدام زباني و روشي و مرامي مخصوصِ خود. ما به اختلاف زبانها و روش‌ها و صورت‌ها كاري نداريم كارِ ما با دل و درون است. اي موسي, آداب داني و صورت‌گري جداست و عاشقي و سوختگي جدا. ما با عشقان كار داريم. مذهب عاشقان از زبان و مذهب صورت پرستان جداست. مذهب عاشقان عشق است و در دين عشق لفظ و صورت مي‌سوزد و معنا مي‌ماند. صورت و زبان علت اختلاف است. ما لفظ و صورت نمي‌خواهيم ما سوز دل و پاكي مي‌خواهيم. موسي چون اين سخن‌ها را شنيد به بيابان رفت و دنبال چوپان دويد. ردپاي او را دنبال كرد. رد پاي ديگران فرق دارد. موسي چوپان را يافت او را گرفت و گفت: مژده مژده كه خداوند فرمود:
هيچ ترتيبي و آدابي مجو هر چه مي‌خواهد دل تنگت, بگو
خارج شده است

یا به اندازۀ آرزوهایت تلاش کن و یا به اندازۀ تلاشت آرزو!
tarane62ir
Jr. Member
**
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 56

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


« پاسخ #114 : 23 تير 1387,ساعت 14:54:23 »

زيستن

دو روز مانده به پايان جهان, تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است.

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود.

 پريشان شد.

 آشفته و عصباني... نزد خدا رفت، تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.

 داد و فرياد کرد و بد و بيراه گفت.

[خدا سکوت کرد.
آسمان و زمين را به هم ريخت.
 
[font=tahoma] خدا سکوت کرد. [/font]

جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت.

 خدا سکوت کرد.

 به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد.

 خدا سکوت کرد.

 کفر گفت و سجاده دور انداخت.

خدا سکوت کرد.

 دلش گرفت, گريست و به سجده افتاد.

خدا سکوتش را شکست ...

 و گفت: عزيزم! اما يک روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يک روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن.

 لابلای هق هقش گفت: اما با يک روز! با يک روز چه کار مي توان کرد؟؟؟

... خدا گفت:

"" آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند, گويي هزار سال زيسته است و آن‌که امروزش را در نمي‌يابد, هزار سال هم به کارش نمي‌آيد! ""

 آن‌گاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت...

و گفت: حالا برو و زندگي کن.
 
او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي‌درخشيد. اما مي‌ترسيد حرکت کند، مي‌ترسيد راه برود، مي‌ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد...
 
 بعد با خودش گفت:

(( وقتي فردايي ندارم, نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد! بگذار اين يک مشت زندگي را مصرف کنم.))

 آن وقت شروع به دويدن کرد.

 زندگي را به سر و رويش پاشيد ،

 زندگي را نوشيد ,

زندگي را بوييد ،

و چنان به وجد آمد که ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي‌تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي‌تواند...

او در آن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد ،

 زميني را مالک نشد ،

 مقامي را به دست نياورد ,

 اما...

اما در همان يک روز ...

 دست بر پوست درخت کشيد.

 روي چمن خوابيد.

کفش‌دوزکي را تماشا کرد.

 سرش را بالا گرفت، ابرها را ديد.
 
به آن‌هايي که نمي شناختندش سلام کرد.

 و براي آن‌ها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.

 او در همان يک روز آشتي کرد ,

 خنديد ,

سبک شد ,

لذت برد ,

 سرشار شد و بخشيد.

 عاشق شد , عبور کرد و تمام شد.

 او همان يک روز زندگي کرد.

 اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند:
 "امروز او در گذشت، کسي که هزار سال زيسته بود!"


"من نپرسیدم وکس نیز مرا هیچ نگفت..................."
خارج شده است
mehric
مهران
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 468

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


الهي شكرت فهميدم كه نفهميدم!


« پاسخ #115 : 24 تير 1387,ساعت 21:47:12 »

سگ خون آلود

شخصي سگ خود را كنار رودخانه برد تخته سنگي به گردن حيوان آويخته او را در آب انداخت. حيوان بعد از تقلاي كمي سنگ را از گردن خود رها كرده شناكنان به طرف رودخانه نزديك مي شود. همان شخص دست خود را به جانب او برده و زماني كه به دسترس رسيد , ضربت شديدي با كارد روي سر حيوان مي زند. در همين ضربت پاي خودش نيز لغزيده و در رودخانه مي افتد هرچه مردم را به كمك مي خواهد فايده ندارد. در آب فرو رفته دوباره بالا مي أيد و نزديك است غرق شود. ناگاه كسي او را گرفته به طرف ساحل مي كشاند، اين سگ خون آلود اوست

صادق هدايت
خارج شده است

یا به اندازۀ آرزوهایت تلاش کن و یا به اندازۀ تلاشت آرزو!
tarane62ir
Jr. Member
**
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 56

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


« پاسخ #116 : 30 تير 1387,ساعت 14:46:22 »

استفاده از نقاط ضعف   
كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد

ازفرزندش يك قهرمان جودو بسازد استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاه ها ببيند.

در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از 6 ماه خبررسيد كه يك ماه بعد

مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود. استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاريمسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد. سر انجام مسابقات

انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد!

سه ماه بعد كودك توانست درمسابقات بين باشگاه ها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نيز درمسابقات كشوري، آن كودك يك دست موفق شد
]
تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسري كشورانتخاب گردد.

وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپيروزي اش را پرسيد. استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً به همان يك فن به خوبي

مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود، و سوم اينكه راه شناخته شده مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود كه تو چنين دستي نداشتي!

ياد بگير كه در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خوداستفاده كني. راز موفقيت در زندگي ، داشتن امكانات نيست ، بلكه استفاده از "بي امكاني" به

عنوان نقطه قوت است.
خارج شده است
tarane62ir
Jr. Member
**
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 56

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


« پاسخ #117 : 30 تير 1387,ساعت 14:53:58 »

روزي مرد ثروتمندي در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت . ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در

كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد . پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد . مرد ترمز كرد و سريع پياده شد .

 ديد اتومبيلش صدمه ي زيادي ديده است . به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد . پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو،

جايي كه برادرفلجش از روي صندلي چرخ دار به زمين افتاده بود ، جلب كند . پسرك گفت : اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت از آن كسي عبور مي كند . برادر بزرگم

 از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش را ندارم، براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم ازاين پاره آجر استفاده كنم . مرد بسيار

متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد . برادر پسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند . سوار اتومبيل گران قيمتش شد و به راهش ادامه داد ……


 درزندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند .



خدا در روح مازمزمه مي كند و با قلب ماحرف مي زند . اما بعضي وقتها زماني كه وقت نداريم گوش كنيم ، او مجبور مي شود پاره آجر به سمت ما پرتاب كند . اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه !!!

خارج شده است
66maryam
موسوی
Full Member
***
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 216

تشكر
اهدا شده: 54
دريافت شده: 41


« پاسخ #118 : 30 تير 1387,ساعت 15:17:46 »

خیلی جالب بود فقط زود تموم شد:(
خارج شده است
tarane62ir
Jr. Member
**
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 56

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


« پاسخ #119 : 31 تير 1387,ساعت 16:03:23 »

روانپزشک

روانپزشک معروفى در يک مهمانى شرکت کرده بود. بعد از شام که همه مهمانها دور هم نشسته بودند و صحبت مى کردند، صاحب خانه از دکتر روانپزشک پرسيد:

دکتر! شما از کجا مى فهميد که يکنفر از نظر ذهنى آدم نرمالى هست يا نه؟

 دکتر گفت: کار سختى نيست. يک سوال آسان که همه به سادگى جواب مى دهند را ازش مى پرسيم. اگر در جواب دادنش دچار مشکل شد، شک مى کنيم که

ممکن است از نظر ذهنى مشکل داشته باشد.

 صاحب خانه پرسيد: چه جور سوالی؟

 روانپزشک گفت: مثلاً ازش مى پرسيم کاپيتان کوک سه بار با کشتى به دور دنيا مسافرت کرد و در يکى از اين سفرها مرد. در سفر چندم اين اتفاق افتاد؟

 صاحب خانه کمى فکر کرد و در حالى که لبخندى عصبى بر لب داشت گفت: دکتر! ميشه يک سوال ديگه مثال بزنيد؟ من اصلاً اطلاعات تاريخى ام خوب نيست.
خارج شده است
صفحه: 1 ... 6 7 [8] 9 10 ... 13   بالا
چاپ صفحه
پرش به :  


Powered by SMF 1.1.15 | SMF © 2006, Simple Machines | Persian Language Pack by Mambolearn Team
All Text is Available Under The Terms of The GNU Free Documentation License | Designed By Mohammad Shadmani