خوش آمدید، مهمان - لطفا برای ثبت نام اینجا و یا برای ورود اینجا را کلیک کنید.
آیا هنوز ایمیل فعال سازی حساب کاربری برای شما ارسال نشده است؟
 
جستجوی پیشرفته

53074 ارسال در 5546 موضوع- توسط 9202 کاربر - جدیدترین کاربر عضو شده: omid.A
صفحه: 1 ... 7 8 [9] 10 11 ... 13   پایین
چاپ صفحه
نويسنده موضوع: داستانهای جالب و آموزنده  (دفعات بازدید: 11379 بار)
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 910

تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111


WWW
« پاسخ #120 : 09 مرداد 1387,ساعت 21:24:15 »

یک نفر دنبال خدا می گشت...
شنیده بود که خدا آن بالاست و عمری دیده بود که دستها رو به آسمان قد می کشد

پس هر شب از پله های آسمان بالا می رفت، ابرها را کنار می زد...
او می گفت: خدا حتماً یک جایی همین جاهاست
و دنبال تخت بزرگی می گشت به نام عرش؛
که کسی بر آن تکیه زده باشد. او همه ی آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی، نه رد پایی روی ماه بود و نه نشانه ای لای ستاره ها، از آسمان دست کشید
آن وقت نگاهش به زمین زیر پایش افتاد، زمین پهناور بود و عمیق، پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند
زمین را کند، ذره ذره و لایه لایه و هر روز فروتر رفت و فروتر، خاک سرد بود و تاریک و نهایت آن جز یک سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود،
نه پایین و نه بالا، نه زمین و نه آسمان... ، خدا را پیدا نکرد
اما هنوز کوه ها مانده بود، دریاها و دشت ها...
پس گشت و گشت و گشت. پشت کوه ها و قعر دریا را، وجب به وجب دشت را، زیر تک تک همه ی ریگها را. لای همه ی قلوه سنگ ها و قطره قطره آبها را، اما خبری نبود، از خدا خبری نبود...

نا امید شد از هر چه گشتن بود، آن وقت نسیمی وزیدن گرفت، شاید نسیم فرشته ای بود که می گفت خسته نباش که خستگی مرگ است، هنوز مانده است، وسیع ترین و زیباترین و عجیب ترین سرزمین هنوز مانده است
سرزمین گمشده ای که نشانی اش روی هیچ نقشه ای نیست
نسیم دور او را گشت و گفت:

(اینجا مانده است، اینجا که نامش تویی) و تازه او خودش را دید، سرزمین گمشده را دید، نسیم دریچه ی کوچکی را گشود، راه ورود تنها همین بود و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد،
خدا آن جا بود...،
بر عرش تکیه زده بود و او تازه دانست عرشی که در پی اش بود، همین جاست...
سال ها بعد، وقتی که او با چشم دل میدید، خدا همه جا بود؛ هم در آسمان هم در زمین، هم زیر ریگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه، هم لای ستاره ها و هم روی ماه...
خارج شده است

با تشکر از حضور و همکاری شما
لطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید .
-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --
من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
121314
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 539

تشكر
اهدا شده: 100
دريافت شده: 98


دانشجوی رشته مهندسی شیمی-صنایع گاز


« پاسخ #121 : 01 شهريور 1387,ساعت 12:50:57 »

سلام دوستان.هرکس از این به بعد داستانی واقعی و اموزنده دارد اینجا بنویسد.داستان:یک شب ساعت حدود 10 در نزدیکی تهران از منزل یکی از اقوام بیرون امدم.جوانی بیست ساله اینجانب را صدا زد و گفت:اقا!.ایستادم.بعد از احوال پرسی گفت:می خواهم مرا راهنمایی کنی.سخنان خودش را ادامه داد و گفت:من تریاک می کشم،شراب می خورم،شش تا دوست دختر دارم اما از زندگی سیر شده ام و نزدیک است که خودکشی کنم.اینجانب او را حدود 1ساعت راهنمایی کردم و از هم جدا شدیم.انچه در این جریان باید مورد توجه دختران قرار گیرد ان است که چنین جوانانی با اینکه چندین دوست دختر دارند،می ایند و با چرب زبانی دختر دیگری را گول می زنند.ایا عاقلانه است دختری بیاید گوش به حرف هر جوانی دهد و بعد در دام بیفتد؟!.
خارج شده است
خانومی
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 741

تشكر
اهدا شده: 237
دريافت شده: 218



« پاسخ #122 : 01 شهريور 1387,ساعت 15:02:57 »

من تنها چیزی که تو 21سال زندگیم فهمیدم اینه که با هیچکس حتی معتمدی که همه بهش اعتماد دارن هم اونقدی صمیمی نشید که راز زندگیتونو بهش بگید
چون ممکنه روزی بشه که خدایی نکرده رازتون برملا بشه
و اینکه با دشمنتون و کسی که ازش خوشتون نمیاد هم بدرفتاری نکنید
من اینارو با تجربه بدست آوردم
نمیخوام داستانشو تعریف کنم چون ممکنه مدیر سایت پاکش کنه اما اینارو از ته دلم دارم میگم
با همه خوب و صمیمی باشید
اما اعتماد محض کار اشتباهیه
خارج شده است

این نیز بگذرد...
خانومی
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 741

تشكر
اهدا شده: 237
دريافت شده: 218



« پاسخ #123 : 01 شهريور 1387,ساعت 15:09:35 »

پاکش کنه رو بخاطر این گفتم چون با موافقت نامه ی عضویت در سایت جور در نمیاد
خارج شده است

این نیز بگذرد...
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 910

تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111


WWW
« پاسخ #124 : 01 شهريور 1387,ساعت 18:09:09 »

سلام

شما داستانتون رو تعریف کنید، شاید تجربه ای باشه برای دیگران .

اگر هم نیاز به حذف یا ویرایش داشت، مدیران در خدمتون هستن  لبخند چشمک
خارج شده است

با تشکر از حضور و همکاری شما
لطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید .
-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --
من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
sefid
Full Member
***
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 179

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 8



« پاسخ #125 : 01 شهريور 1387,ساعت 23:14:25 »

منم مثل شیدا خانم فکر میکنم .
خارج شده است
محمد بهبودی
LIFE
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 910

تشكر
اهدا شده: 80
دريافت شده: 111


WWW
« پاسخ #126 : 01 شهريور 1387,ساعت 23:27:05 »

شما نجار زندگی خود هستید ...!!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد، یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت .

پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.

سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد، از او خواست تا به عنوان آخرین کار، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد .
نجار در حالت رودربایستی، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود، پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود .
برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت، کار را تمام کرد .
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد، صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد .

زمان تحویل کلید، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت :
این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری ...!!!
نجار، یکه خورد و بسیار شرمنده شد .

در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود، لوازم و مصالح بهتر و تمام مهارتی که در کار داشت را برای ساخت آن بکار می برد .
یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد .

این داستان ماست، ما زندگیمان را میسازیم، هر روز میگذرد .
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم .
اگر چنین تصوری داشته باشیم، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم .

فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست .
شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود .
خارج شده است

با تشکر از حضور و همکاری شما
لطفاً قوانین انجمن را به دقت مطالعه فرمائید .
-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --
من آموختم که هیچ گاه برای بهتر شدن دیر نیست ...!!
121314
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 539

تشكر
اهدا شده: 100
دريافت شده: 98


دانشجوی رشته مهندسی شیمی-صنایع گاز


« پاسخ #127 : 01 شهريور 1387,ساعت 23:43:02 »

 داستنانی که نوشتم شاید کسی باور نکنه ،ولی هستن جوانانی که بیان و با یک غریبه مشورت کنند.ان جوان نیز زندگیشو تمام شده می دونست.در ضمن کسی که بیاد با کسی دردودل کنه ان کس را امین می دونه نه رسوا کننده.اگر کسی بیاد و باهام رازش را درمیان بزاره در زندگیم به هیچ قیمتی برملا نخواهم کرد و بر ضدش به کار نخواهم برد چه دوستم باشه چه همسر اینده ام و چه غریبه  چون اگر رازش برملا بشه و هویتش مشخص بشه دیگه هیچ وقت به کسه دیگه ای اعتماد نخواهد کرد.
خارج شده است
سایه
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 1671

تشكر
اهدا شده: 97
دريافت شده: 244



« پاسخ #128 : 02 شهريور 1387,ساعت 11:49:00 »

ديوارهاي شيشه اي

 

روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد.
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد…
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است!
در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواريوم نيز نرفت !!!


میدانید چـــــرا ؟


ديوار شيشه‌اى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدودیت ! باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتوانی خويش
خارج شده است

اول نادیده ات می گیرند. سپس مسخره ات می کنند. بعد با تو می جنگند. آنگاه تو پیروز می شوی -- مهاتما گاندی
121314
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 539

تشكر
اهدا شده: 100
دريافت شده: 98


دانشجوی رشته مهندسی شیمی-صنایع گاز


« پاسخ #129 : 02 شهريور 1387,ساعت 15:11:21 »

در زمان های قدیم در روستایی کدخدایی پولدار دختری داشت.چهره ی دختر را هیچ کس ندیده بود و دختر خود را به شلی زده بود و نقاب برروی صورتش زده بود.و هر جوانی که به خواستگاریش می رفت به خاطر مالش کدخدا بود و جواب رد می دیدند.ولی یک جوان به خواستگاریش رفت.کدخدا پرسید تو با این رشیدی و جوانیت چرا می خواهی دختر شله منو خواستگاری کنی؟.جوان در پاسخ :به خاطر خداوند این کار را می خواهم انجام بدهم و بر او در زندگی چیره نخواهم شد که شل هستی.کدخدا اخلاص جوان و غیرت مردانگی و ایمانش را دید و قبول کرد.شب عروسی دختر امد در کنار جوان بنشیند و پس از خطبه جوان خواست به دختر کمک کند که سوار اسب شود اما دختر نقابش را کنار زد و همه تعجب کردند ،بله زیبایی دختر باورکردنی نبود و دیگه اثری از شلی نبود.و ان دو تا پیری در کنار هم بودند.
خارج شده است
خانومی
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 741

تشكر
اهدا شده: 237
دريافت شده: 218



« پاسخ #130 : 02 شهريور 1387,ساعت 21:39:06 »

ببخشید من قصد ضایع کردن دین و کسایی که مومن هستنو ندارم فقط میخوام بگم بعضیا با استفاده از حرفای دینی و همه چیزو چسبوندن به دین کارای کثیف خودشونو پیش میبرن
داستان من مربوط میشه به کسی که تقریبا سرشناسه و شاید بیشتر شماها رو حساب دین بشناسیدش من بنا به یه سری سوال و پیشنهاد کار از طرف ایشون معمولا پیششون میرفتم و من از روی اعتماد بیش از حد به این آدم تو دامی افتادم که..
خلاصه اینکه به قابل اعتمادترین آدمها هم دیگه بیش از اندازه اعتماد نمیکنم
همین اعتمادم باعث شده همیشه از باکره نبودنم زجر بکشم
دیگه وارد جزییات نمیشم
خارج شده است

این نیز بگذرد...
خانومی
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 741

تشكر
اهدا شده: 237
دريافت شده: 218



« پاسخ #131 : 02 شهريور 1387,ساعت 21:41:27 »

گفتم شاید دین و سیاست قاطی بشه
خلاصه واسه همین بازم نخواستم بیشتر اشاره کنم
خارج شده است

این نیز بگذرد...
121314
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 539

تشكر
اهدا شده: 100
دريافت شده: 98


دانشجوی رشته مهندسی شیمی-صنایع گاز


« پاسخ #132 : 02 شهريور 1387,ساعت 23:06:47 »

با شما موافقم.هستن این جور ادما.یک موردش را فامیلمون داشت توی تهران طرفای پونک، اما نه به صورت شما بلکه گرفتن پول و ارتباط با اقا امام زمان(الکی).بیشتر خانمها می رفتند و من و دوماد فامیلمون و پسر فامیلمون دیدیم چیزایی می گن تعجب برانگیز!.علاقه مند شدیم دو جلسه به صورت 4 نفره بریم.رفتیم و یک صحبت هایی می کرد و ما دیدیم بعضی موقع ها سوتی می ده خلاصه به یکدیگر نگاه کردیم! و بیرون از خانه گفتیم کاسه ای زیر نیم کاسه است.رفتیم سراغ 110.موضوع را گفتیم.و یک نفرشان به صورت لباس شخصی با ما امد به عنوان خواهر دوماد.خلاصه جلسه تمام شد و چنان دست بندی به او زد و او و او را سوار ماشین پلیس کردند و بردند و ان خانم کارش بود که از مردم پول بگیرد و اعتراف کرده بود به کاراش.ولی در کنار چنین افراد پلیدی ،افراد خوب هم واسه مشورت هستند.همیشه بدانیم خوب و زشت هست و خواهد بود.
خارج شده است
خانومی
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 741

تشكر
اهدا شده: 237
دريافت شده: 218



« پاسخ #133 : 03 شهريور 1387,ساعت 18:46:46 »

ممنون ازتون بهرحال باید مراقب بود
( نمیدونم چرا هر چی سنگه مال پای لنگه بچه های پونکه!!!! )
خارج شده است

این نیز بگذرد...
tarane62ir
Jr. Member
**
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 56

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


« پاسخ #134 : 09 شهريور 1387,ساعت 09:55:11 »

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی

میکرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود

نامه ای به خدا !

با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.

در نامه این طور نوشته شده بود :

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز

نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.

این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر

عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون

آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض

بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش

نشان داد.

نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند

دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...

همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند

خوشحال بودند.

عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از

آن پیرزن به اداره پست رسید.

روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین

بود:

خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم .

با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با

هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...

البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته

اند ...!!! 
 
     


خارج شده است
صفحه: 1 ... 7 8 [9] 10 11 ... 13   بالا
چاپ صفحه
پرش به :  


Powered by SMF 1.1.11 | SMF © 2006, Simple Machines LLC | Persian Language Pack by Mambolearn Team
All Text is Available Under The Terms of The GNU Free Documentation License | Designed By Mohammad Shadmani