سلام بچه ها.
رو به روي خونه ما يه خونه قديميه كه توش يه پيرمرده با خانواده ش اونجا زندگي ميكنه. اين آقاي پيرمرد ، بنده خدا آلزايمر داره. هميشه خدا هم جلو درشون وايستاده. گاهي ميشناسدت....... گاهي هم نميشناسه. دلم خيلي براش ميسوزه. اما همين آقا شده بلاي جونم.
يه ماشين هم داره كه هيچ وقت از جاش تكون نميده. هميشه خدا همون جاس. تا حالا صد بار رفتم و گفتم كه باباي من، عزيز من، الهي درد و بلات بخوره تو فرق سر من، ماشينتون رو يه خرده ببر اونور تر پارك كن. چون ماشين من نميشه از تو پاركينگ بياد بيرون. اما فكر كنم كه همش يادش ميره كه من ازش خواستم كه ماشينش رو ببره اون ور تر . چون هنوز كه هنوزه ماشينش همونجاس. :'(
هر وقت كه بهش سلام ميكنم، گاهي ول كن قضيه نيس. همش دوس داره حرف بزنه : ببخشيد كه ما هميشه براي شما زحمت ميديم...... اگه كاري چيزي داشتيد بگيد ها..... در خدمتيم. اگه ميخواهيد من ميتونم برسونمتون ........به خانواده سلام برسونين...... هر كدوم از جمله هاشو 10 بار تكرار هم ميكنه. ( خلاصه تحويل بازار حسابي)
اما امان از روزي كه حالش خوش نباشه..... سلام كه ميكنم ، با سنگيني سرش رو بر ميگردونه و اخم ميكنه و چشماشو درشت ميكنه و تو چشات زل ميزنه ..... طوري نيگات مي كنه كه انگار بهش فحش دادي!

در اين مواقع بايد فرار كني. وگرنه قضيه ي هر چي ديدي از چشم خودت ديديه!!!

قبلا زده بودم به سيم آخر ..... واسم مهم نبود. از پاركينگ كه مياومدم بيرون اگر هم ميخوردم به ماشينش، واسم مهم نبود. ماشين من هيچيش نميشد. اما گلگير عقب ماشين او خراب شده بود و رفته تو. بنده خدا 10 بار جلو چشم خودش كوبيدم به ماشينش. اما انقدر جنتلمنه كه جيكش هم در نيومده.

مشكل اصلي اينه كه من الان ماشينم رو عوض كردم و ديگه دوس ندارم كه بكوبم به ماشينش. چون احتمال ميدم كه ماشين خودم يه چيزيش بشه و خراب شه. و دوس ندارم كه ماشينم به اين زودي ها خراب شه. ميگين چي كار كنم؟
هر دفعه كه بخوام برم بيرون يا بيام تو ، انقدر مويي رد ميكنم كه تمام مويرگهاي سرم منفجر ميشن! :'(
همش هم يادش ميره كه ماشينش رو از اونجا برداره. چند بار شوهرم سوييچش رو ازش گرفته و ماشينش رو جابه جا كرده. اما وقتي بر گشتيم خونه ديديم كه دوباره آورده و همون جاي اولش پارك كرده.

شما ميگين چي كار كنم؟؟؟ در عين حال كه موضوع پيش پا افتاده اي هست. اما اعصاب خورد كن ترين مشكل دنياس!!