سلام دوست من!
اول از همه خوشحالم که شما دوست خوب رو دوباره در جمعمون میبینم. امیدوارم که دیگه اومده باشین که موندگار بشین و حالا حالا ها از پیش ما نرین.
اما بریم سر اون موضوعی که مطرح کردی:
من معتقدم که تو هیچ چیزت نیست. باور کن. دارم جدی میگم. حرفهات رو چند بار خوندم. من هیچ مشکلی از جانب تو نمیبینم. هیچ نقصی. هیچ ضعفی و حتی هیچ کمبودی...!!!!
میدونی چرا؟ چون همونطور که خودت اشاره کردی، همه این حالات و رفتارهات به خاطر حرفهای دوستان و اطرافیانت در تو بوجود اومده. همش تلقینه. همش. اونم تلقین منفی. راستش یه طورایی حق داری. هر کس دیگه ای هم جای شما بود، حتما به این مشکل برخورد میکرد. آخه شما میبینی که یه وقت یه ادمی حال و احوالش خوبه و هیچ چیزش نیست و سر حاله. اما چند نفر که توی دلشون مرض هست پیدا میشن بهش میگن، فلانی چته؟؟ انگار امروز پکری. یکی دیگه میاد میگه، چرا زیر چشمات کبوده. چرا توی چشمات سرخه. یکی دیگه پیدا میشه و بهش میگه که چرا از توی بینیت حرف میزنی. نکنه سرما خوردی و ............
حالا شما شدت این تلقین های منفی رو ببینین. خوب هر کس باشه یه خورده هم که شده به خوش شک میکنه و حداقل این احساس در خودش بوجودمیاد و این احتمال رو میده که یه چیزش شده باشه و شاید هم حتی خودش رو به مریضی هم بزنه با اینکه هیچ چیزش نیست..........!!!!!!!!!!!
حالا همین حالت دقیقا برا شما اتفاق افتاده دوست گلم. تو از اول هیچت نبود و هیچ مشکلی هم نداشتی. حالا نمیدونم که چرا رفتی و حشیش کشیدی. اما همین کارت سراغاز این مشکلاتت شد. از اول تو سالم بودی. اما رفته فته و با تلقین دیگران، به خودت شک کردی و از ارزش ها و استعدادهای وجودی خودت، غافل شدی و ناخواسته و رفته رفته خودت رو کردی مثل یه آدم اهنی که کنترلش دست دیگرانه. دیگه کم کم به عالم و ادم شک کردی و طوری شد که اگه یه نفر یه جایی پاشو تکون بده، شما فکر میکنی که منظورش با تو بوده و ............
این نوع ترس شما، بدترین ترس ممکنه. ترس خیلی چیز بدی هست. اونم ترس از ادمها. اصلا زندگی ادم رو فلج میکنه و آدم رو خونه نشین میکنه. اخه ادم نمیتونه که در اجتماع نباشه و در اجتماع زندگی نکنه و با دیگران مراوده و برخورد نداشته باشه.
دوست خوب من!
ببین. مشکل تو چطور بوجود اومد؟؟؟ اگه خوب دقت کنی میبینی که تو در گذشته هیچ کدوم از این مشکلات رو نداشتی. اما از کجا سر و کله شون پیدا شد و چجوری؟؟؟اتفاقا تو دوست مهربونم، اونقدر با شعور و فهمیده و زیرک و تیزبین هستی که در خلال صحبت هات هم بهش اشاره کردی جوابش یه کلمه هست. :
با تلقین. اونم تلقین منفی. به قول روانشناسها شما دچار یه نوع خودانگاره منفی :-\شدید...!!!

( یا ابالفضل..

))
بگذریم از شوخی..

حالا روش درمانش چیه؟؟ خیلی ساده هست. هیچ نیازی به دکتر و قرص و امپول نداره و اتفاقا هیچ دردی هم نداره. . روشش اینه که تو از همین راهی که اومدی، از همون راه هم برگردی. یعنی اینکه شما با تلقین منفی به اینجا رسیدی. حالا با تلقین مثبت، همین راهی رو که اومدی برگرد و برو سر جای اولت....!!!!
خیلی آسون بود. نه؟؟؟
این کلیت بحث بود. حالا روی موارد بیشتر میشه صحبت کرد. واسه این که این پست زیاد طولانی نشه، من وارد جزئیات نمیشم. شما فعلا نظرت رو راجع به حرفهام تا اینجا، بگو. اگه چیز دیگه ای هم میدونی که باید بگی و بهمون کمک میکنه، اونم بگو تا ببینیم که با توکل به خدا چه کار ها که میتونیم بکنیم........!!!!

موفق باشی دوست گلم.!!!
