با سلام و خسته نباشید .

_ از 6 ماهه دوم اولین سال ازدواج بحث و دعوا شروع شد . ( که رفتار های دیگران به بحث های ما دامن می زد و نه من و نه همسرم نمی خواستیم جلوی هم کم بیاریم البته من گاهی به اون حق میدادم و رفتارهای خوانواده خودم که نگرانی برای شخص من بود مثل ( نامزدی طولانی نشه و ... ) با آرامش می پذیرفتم و به اون دلداری می دادم ، ولی اون در مورد خوانوادش نمی خواست من حرفی بزنم با اینکه میدونست مشکل از اوناست و با وجود هر بی احترامی به من ، از من می خواست هیچی نگم و وضعیت همینطوری ادامه پیدا میکرد و گاهی خودشم از رفتار خانوادش ناراحت میشد ، لازم به توضیحه بگم خانواده شوهر م با زندگی کارمندی و به سختی بچه ها رو بزرگ کردن و من از کنس بازیشون ناراحت می شم ... ) به قول معروف طبعشون گداست . البته اینم درد و دل بود من هیچ وقت جلوی شوهرم نگفتم و به روش نیووردم .
_ شوهرم و خیلی دوست دارم و اونم منو خیلی دوست داره .
_ ولی من دوست دارم همیشه لیلی و مجنون بمونیم مثل دوران نامزدیمون ولی اون می گه " همیشه مرد اول می خواد زن رو بدست بیاره ولی بعد می خواد زندگیشو بسازه و دیگه فکر عشق و عاشقی به شکل دیگه ای تغییر پیدا می کنه . " !!!!!؟؟؟؟؟ و لی من دوست دارم همیشه لیلی و مجنون بمونیم یعنی اون به خاطر من و من بخاطر اون ..... مگه چی میشه ؟؟؟؟؟ مگه زندگی چند روزه که آدم فکرش به چیزی به غیر از همسرش باشه ؟ پس برای چی ازدواج کردیم می تونستیم مجرد بمونیم و من برای خودم و اونم برای خودش و حد اقل قضیه این بود که من اینقدر حرف بی خود از فامیل ایشون نمی شنیدم که آدم های بی منطقی هستن . مثلا اصلا نمی بینن من حقوقم معادل حقوق پسرشونه و این موضوع براشون مهمه ولی خانواده پر رویی هستن مثلا مادر شوهر من خودشو با من مقایسه می کنه حتی در مورد لباس و رنگ مو ....!!!!!!!!!!!!!!
* متاسفانه !
شوهر من بچس با 29 سال هنوز بچس !!! دلیل دارم : شوهر من می تونم بگم مثل طوطی ! من هر چی بهش می گم عین همون تکرار می کنه اینگار منو نا خود آگاه الگو قرار داده منم تصمیم گرفتم حرفهای خوب خوب بزنم بعد منتظر میشم عین همونو می گه . من دوست دارم شوهرم رهبر باشه نه من .... دوست دارم من دوم باشم و اون اول ولی چه فایده بچس !
با من عین پسر بچه ها ی لجباز ، کل می کنه بدون اینکه گوش بده یا بفهمه منظور من چیه !
تصمیم گرفتم عین یه زن 40 ساله به قضیه نگاه کنم و از اون نخوام که منو بفهمه و توقعی ازش نداشته باشم و یادآور عشقمون و همون کسی باشم که می خواستش ...!!!!!!!!!!!!!!!!!

_ می تونم بگم ، مامانش می ره تو اعصاب شوهرم مثل اینکه بهش بگه نکنه زنت از تو پول قایم کنه !!! با اینکه شوهرم چند بار بحشون گفته من و زهرا به حس اطمینان به هم رسیدیم و نمی خوام این حس از بین بره ولی هر از گاهی به قول معروف یه اذیت دیگه می کنند . یک بار به خاطر یکی از این دو بهم زنی ها دعوامون شد و دیگه ایندفه کوتاه نیومدم و جلوی مادر شوهرم با شوهرم دعوا کردم که بهش نشون بدم این مارمولک بازیاش میتونه چه عواقبی داشته باشه .... که خودش از من عذر خواهی کرد و گفت اگر می دونستم اون حرفو نمی زدم ... ولی می دونم اولین و آخرین بارشون نیست .
_ البته من ازشوهرم نخواستم جلوی پدر مادرش بایسته و از من طرفداری کنه ولی می تونه بعد توی موقعیت مناسب با سیاست خاص ناراحتی خودشو ابراز کنه ولی چند بار این کارو کرده ولی از اونجایی که اونا مشکل دارن به نتیجه ای نرسیده چون اونا هم نخواستن به قول معروف از پسرشون کم بیارن ولی تجربه ثابت کرده بازم گفتنش از نگفتنش موثر تر .
_ درسته که باعث آزار روح و روان من میشن که از تو منو میخوره ولی دلم نمی یاد اذیتشون کنم یا بی احترامی ... حتی فامیلاشون روی من نظر خوبی دارن و به خود اونا هم گفتن . ( من آدمی نبودم و نیستم که بخوام از کسی حرفی بشنوم یا کسی بخواد به من بی احترامی کنه همیشه سعی کردم نه به کسی باج بدم و نه اجازه بی احترامی .) ولی متاسفانه موضوع ازدواجم باعث شده غرورم شکسته بشه ...

شادیم کم بشه

یواش یواش دارم افسرده می شم

خسته شدم ، بعضی وقتها به خودم می گم آیندم چی میشه تا کی بجنگم تا کی سیاست تا کی سکوت تا کی بحث و دعوا تا کی تلاش برای زندگی یا زنده بودن ....؟؟؟؟)

بعد دچار ضعف جسمی و درد قفسه سینه میشم ) چه کاری انجام بدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
_ البته موضوع مالی هم کمی اذیت می کنه چون تا زمانی که خونه بابام بودم همچی داشتم ولی از زمانی که خواستم با هم زندگیمونو بسازیم شروع به جمع کردن کردیم و درگیر قسط و وام شدیم که الان همه ی هم سن و سالامون حسودی می کنن .ولی موضوع برای من اینه که : شریک آدم بفهمه بعد موضوع حل میشه . من تمام حقوقم رو برای زندگیم گذاشتم و دوست دارم با نظر اون خرج کنیم .

خیلی ها می گن برای چی این کارو کردی از اول اون فهمیده چقدر حقوق داری ؟ ولی من موتقدم برای اینکه زندگیمون پیشرفت کنه لازمه و همینطور هم داره میشه ولی از اونجایی که مرد نامرد هم ( بلانسبت ) پیدا میشه می ترسم ..... شوهرم پسر نا نجیبی نیست ولی از جبر زمونه می ترسم . آیا می شود اطمینان نکرد ؟

?
mer30
[/pre]