خوش آمدید، مهمان - لطفا برای ثبت نام اینجا و یا برای ورود اینجا را کلیک کنید.
آیا هنوز ایمیل فعال سازی حساب کاربری برای شما ارسال نشده است؟
 
جستجوی پیشرفته

53074 ارسال در 5546 موضوع- توسط 13678 کاربر - جدیدترین کاربر عضو شده: sara127
صفحه: [1]   پایین
چاپ صفحه
نويسنده موضوع: عشق افسانه ای - داستانی عبرت آمیز  (دفعات بازدید: 2893 بار)
دریا
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 1647

تشكر
اهدا شده: 587
دريافت شده: 624



« : 11 اسفند 1387,ساعت 21:33:02 »

این داستان زندگیه یکی از دوستان من هست .

اسامی مستعار می باشد .

مثل امتحانای قبلی بعد از امتحان با سیما و سارا و سحر رفتیم پارکی که نزدیک محل برگزاری امتحانات بود چون معمولا اون ساعات زیاد شلوغ نبود و می شد یه ساعتی گپ زد  که سارا شیطونیش گل کرد و گفت سحر گوشیتو بده سیما با سامان – پسر عمه ام – تماس بگیره می خوام ببینم اگه یه دختر بهش زنگ بزنه چی کار می کنه  (شماره منو داره نمی تونم با خط خودم باهش تماس بگیرم ) فقط سیما تماس بگیره بگه که اشتباه گرفته .

سحر گوشیشو داد به سیما تا با سامان تماس بگیره .

سیما با سامان تماس می گیره و میگه که ببخشید اشتباه گرفتم .
.....
سارا به سحر میگه : اگه سامان باهت تماس گرفت جوابشو نده و فوقش بگو اشتباه گرفتی چون از اون پسرای سریشه حواست باشه .
و سحر قبول می کنه ....

و از پارک خارج میشیم و تا جایی که هم مسیر هستیم همگی با هم میریم و سارا دوباره سفارشاتش رو با سحر تکرار می کنه و همگی با هم خداحافظی می کنیم .

چند دقیقه ای می گذره که سامان با سحر تماس می گیره و سحر میگه که اشتباه گرفته ولی سامان بی خیال بشو نیست تا چند روز مدام به سحر پیامک میده و سحر گاه گاهی جواب میده که اشتباه گرفته بوده .

بعد از چند روز دل سحر نرم میشه و به سامان میگه که من از اون دخترایی نیستم که بخوام یه روز با یه پسر باشم یه روز با یه پسر دیگه منو بازیچه نکن و سامان به او قول میده که هرگز قصد این کارو نداره و این دو با هم دوست میشن .
.......
و بسیار صمیمی

سحر سامان را تشویق می کنه تا درسش رو ادامه بده _ سامان دیپلم داشت و سحر دانشجو هست_ و این که کار کنه و دست از بی کاری و رفیق بازی دست برداره و برای آیندشون با هم برنامه ریزی کنن .

سحر و سامان ماه رو نشونه عشقشون قرار میدن تا هر وقت ماه رو دیدن یاد هم بیفتن .

آنها حتی اسم بچه هاشون رو هم انتخاب کردن .

( وقتی می رفتم خونه سحر میدیدم که حتی طرز رفتار و راه رفتنش مثل خانومای متاهل هست ) اونا در کنار هم نبودن با توجه به این که در دو شهر زندگی می کردن تا دو ماه همدیگه رو ندیده بودن ولی میشد نزدیکی عاطفی اونها رو از تا 4 صبح صحبت کردن و گفتن شب بخیر و همزمان شدن بیدار شدن صبحشون و سفارش این که خوب صبحونه بخورن و یاداوری ناهار بردن  سامان سر کاراز طرف سحر فهمید .

و من با این که نمی تونستم باور کنم چنین رابطه ای از طریق تلفنی و بدون این که حتی یک بار همدیگه رو دیده باشن ایجاد شده باشه  از این که سحر – دوست بسیار صمیمی من – خوشحاله شاد بودم و متعجب از این که چه طور سحر با اون معیارای تاپ عاشق فردی مثل سامان شده که هیچ کدوم از اون معیارا رو نداره و سحر فقط عاشقشه - تنها حسن سامان – حتی از لحاظ خانوادگی سحر در خونه ای بزرگ شده بود که به احساسات خیلی بها میدادن درست عکس خونواده سامان که بسیار منطقی بودن و معنی احساسات رو نمی دونستن .

همه چیز به خوبی می گذشت تا این که با هم قرار میذارن و در روز موعود همدیگه رو می بینن و همه چیز به خوبی می گذره .
و سیما و سارا از هیچ کدوم این اتفاقات با خبر نمیشن .
........

ولی در یه شب سامان با سحر تماس می گیره و میگه : " من تو رو دوست دارم ولی عاشقت نیستم من آدم کثیفی نیستم من نمی تونم تو رو خوشبخت کنم "
و سحر با گریه به سامان التماس می کنه که ترکش نکنه ولی سامان خداحافظی می کنه .
........

سحر همون شب کارش یه بیمارستان می کشه و به خاطر شوکی که بهش وارد شده تا مدتی قادر نبود راه بره و در همون حین که خرج بیمارستان سحر سر به فلک کشیده فردی کلاهبردار پول بسیاری از پدر سحر بالا می کشه و پدر سحر ورشکست میشه و مجبور میشه از شهر ما به زادگاه خودشون برگردن جایی که 13-12 ساعت با اینجا فاصله داره .

سحر روزای سختی رو می گذرونه او همیشه دنبال عشق افسانه ای بود و پس از آشنایی با سامان فکر می کرد که عشق افسانه ای خودش رو پیدا کرده ولی.....
همیشه به من می گفت که اگه سامان بره می میره و من می گفتم آدما بدون هر کسی می تونن زندگی کنن ولی نظر او چیز دیگه ای بود .
وقتی چند روز پیش بهش گفتم که یادته چنین حرفی بهت زدم و تو قبول نکردی ؟! گفت : روانپزشکم به دوستم گفته : سحر روزی هزاران بار می میره مردنش بهتر از زنده بودنشه ......

در این بین سحر ترم پیش از دانشگاه مرخصی گرفت ولی چون شهریه ثابت رو نپرداخت حالا وضعیت تحصیلیش نا مشخصه .
سحری که بزرگترین آرزوش قبول شدنش با من تو یه دانشگاه بود و ما با هم در یه دانشگاه و در یه رشته قبول شدیم سحر بدون من کلاس نمی رفت ولی حالا من بدون سحر دانشگاه میرم .

البته حالا من دارم سعی می کنم سحر رو به یه زندگی قشنگ امیدوار کنم و بهش بشارت آرزوهای مشترکمون رو بدم .

کار سختیه ولی انشاءالله موفق میشم .

از اون روزی که سامان حرفای آخرش رو با سحر زد 6 ماه می گذره ولی حال سحر خیلی با اون موقع فرق نکرده .

من و سحر مدتیه زیاد با هم صحبت می کنیم و به نتایجی رسیدیم که به زودی در ادامه همین تاپیک با شما در میان میذارم .
 

مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

rozhan, HIDDEN WAY, بصیر, haghighatyab

خارج شده است

وقتی تنها شدی بدون که خدا همه رو بیرون کرده، تا خودت باشی و خودش ...
tata
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 274

تشكر
اهدا شده: 65
دريافت شده: 102


« پاسخ #1 : 12 اسفند 1387,ساعت 08:02:13 »

این  میتونه قصه ی عشق هزاران زن باشه که بی ریا خودشونو تو یه احساس رها میکنن و یه دفعه طرف با نامردی تمام پشتشونو خالی میکنه و اونطوری زمین میخوری که شاید سالها زمان نیاز باشه تا دردها التیام پیدا کنه .....اینه تاوان عشق بی ریا .......
خارج شده است
سایه
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 1671

تشكر
اهدا شده: 97
دريافت شده: 244



« پاسخ #2 : 12 اسفند 1387,ساعت 08:17:01 »

دریای عزیز واقعا آموزنده بود منم  اشتباه میکردم در طول زندگی خودم و دوستام دیدم که  احتمالا برای دوستان میزارم اما این بار خیانت یه دختر به یه پسر

بازم ممنون
خارج شده است

اول نادیده ات می گیرند. سپس مسخره ات می کنند. بعد با تو می جنگند. آنگاه تو پیروز می شوی -- مهاتما گاندی
دریا
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 1647

تشكر
اهدا شده: 587
دريافت شده: 624



« پاسخ #3 : 01 فروردين 1388,ساعت 12:30:02 »

قول داده بودم تجربیات و درس های آموخته شده خودم و سحر رو با شما به اشتراک بگذارم ولی قبلش لازم می دونم از کمی قبل از آشنایی سحر و سامان براتون بگم :

من و سحر که پر از شور و اشتیاق رسیدن به آرزوهامون بودیم ، مدام برای آینده برنامه ریزی می کردیم و خودمون رو اشرف مخلوقات می دونستیم و شک نداشتیم که به تموم آرزوهامون می رسیم . مدت ها با هم صحبت می کردیم و برنامه ریزی می کردیم ( البته فقط می گفتیم که سه سال دیگه کارشناسی در همین دانشگاه، پنج سال دیگه کارشناسی ارشد در فلان دانشگاه، دکترا سوئد یا سوئیس؛ هنوز تصمیم نگرفته بودیم کدومش !!!) و البته برنامه ریزی جزئی نکرده بودیم و فقط می گفتیم باید خوب درس بخونیم – برنامه ریزی ما اصولی نبود – این رو مطرح کردم تا به این نتیجه برسم :

همون طور که گفتم من و سحر خودمون رو همه کس می دونستیم در حالی که بدون خدا هیچ کس بودیم و این رو نمی دونستیم ........

خودمون رو اشرف مخلوقات می دونستیم ولی به او توجهی نداشتیم و گاهی اوقات برای این که خیالمون راحت بشه یه انشاء الله سوری هم می گفتیم !!!

همیشه می گفتیم برای چی نباید به آرزومون برسیم ما تلاشمون رو می کنیم و خدا هم ما رو به آرزومون می رسونه ، دلیلی نداره به آرزومون نرسیم
........

ولی خدا تو این قضیه به ما فهموند که بدون او هیچیم ؛ اشرف مخلوقات بدون خدا گل هم نیست چه برسه به اشرف مخلوقات
...........

خدا به هر دوی ما فهموند جایی که ما میریم ناکجا آباد هست
.........

من هنوز عقیده دارم که اشرف مخلوقات هستیم ولی با خدا

اگر با خدا باشیم خدا بهترین ها رو برامون در نظر می گیره
و ما رو از خیرهایی که به نظر ما خیر هست ولی در اصل شر هست و ما بی خبریم مصون میداره
......... 

خدا رو شکر که به ما فهموند

الهی شکرت ........
خارج شده است

وقتی تنها شدی بدون که خدا همه رو بیرون کرده، تا خودت باشی و خودش ...
xabiz
Newbie
*
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 1

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 1


« پاسخ #4 : 07 فروردين 1388,ساعت 17:00:43 »


سلام من وقتی این داستان رو خوندم خیلی احساس نزدیکی باهاش کردم البته من یه پسرم و می خوام نظرتون رو به یه مطلب مهم جلب کنم و او.ن هم اینکه برای التیام دوستتون موسیقی رو فراموش نکنید و البته البته البته آهنگ باید بتونیم از یاس که یه سرچ کنید تو اینترنت مطمئنن پیداش می کنید.

من خودم با این آهنگ درمان شدم!!! بله واقعا درمان شدم

مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

دریا

خارج شده است
دریا
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 1647

تشكر
اهدا شده: 587
دريافت شده: 624



« پاسخ #5 : 07 فروردين 1388,ساعت 18:53:34 »

سلام

وقتی این مطلب رو خوندم : http://www.ofc.ir/forum/index.php?topic=5036.msg31202;topicseen#msg31202 و گذاشتم رو سایت ناخودآگاه به ذهنم اومد که نکنه سحر دچار اختلال شخصیت وابستگی هست (خیلی نشونه هاش نزدیک بود) ؛ اگه دقت کنید اونجا نوشته خیلی راحت میشه این وابستگی رو با عشق اشتباه گرفت ، سحر به من هم خیلی وابسته بود ولی من با این که خیلی دوسش داشتم ولی گاهی اوقات ازش دوری می کردم تا اون بتونه رو پای خودش بایسته - اون حتی بدون من دانشگاه نمی رفت - خلاصه

همین دیروز بود که باهش صحبت می کردم و این مطلب رو بهش گفتم که تو خیلی زود به دیگران وابسته میشی و ... و ایشون هم زود قبول کرد ؛ حالا داریم با هم تلاش می کنیم و دنبال راه حل هستیم و یه تصمیماتی با هم گرفتیم و انشاء الله بتونه بیاد اینجا می خوایم یه دکتر خوب با هم بریم تا این مسئلش حل بشه .

از راهنمایی شما هم سپاسگذارم .

دریا
خارج شده است

وقتی تنها شدی بدون که خدا همه رو بیرون کرده، تا خودت باشی و خودش ...
دریا
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 1647

تشكر
اهدا شده: 587
دريافت شده: 624



« پاسخ #6 : 31 ارديبهشت 1388,ساعت 14:02:56 »

سلام !

1388/1/28
پیامک سحر به من :

"دریا خیلی خوشحالم ، من سامان رو از ته دل بخشیدم
انگار دوباره متولد شدم "

همون روز باهش تماس گرفتم و صحبت کردیم ، حالش خیلی خوب بود ...
ولی گفتم یه مقدار صبر کنم نکنه مثل دفعه های پیش باشه که یه مدت حالش خوب بود و دوباره همون آش بود و همون کاسه ...

حالا پس از بیشتر از یک ماه حال سحر همچنان کاملاً خوبه ...

این نشون دهنده قدرت نیروی اراده هست ...
سحر تصمیم گرفت که حالش خوب بشه و از وضعیت موجود و گریه و زاری ها خسته شده بود ...

وقتی که اراده کرد + تلاش ، تونست خودش رو از اون وضعیت خارج کنه
.
.
.
و حالا کاملاً حالش خوبه   
 سکوت لبخند
خارج شده است

وقتی تنها شدی بدون که خدا همه رو بیرون کرده، تا خودت باشی و خودش ...
ghazall
سوگند
Full Member
***
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 227

تشكر
اهدا شده: 177
دريافت شده: 63



« پاسخ #7 : 15 تير 1388,ساعت 01:59:55 »

 کاش منم یه دوست خوبی مثل شما داشتم..
براستی چرا مردها اینقدر بی رحمد؟ چرا احساسات دختران برایشون معنایی نداره؟ و چرا بسادگی از تمام حرفها و قولهاشون میگذرند؟؟؟؟؟؟؟
خارج شده است

براي رسيدن به اقيانوس بايد جرات دل كندن از ساحل را داشت........
من نه عاشق بودم  ، نه محتاج نگاهي كه بلغزد بر من .................
من خودم بودم و يك حس غريب، كه به صد عشق و هوس مي ارزد...
دریا
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 1647

تشكر
اهدا شده: 587
دريافت شده: 624



« پاسخ #8 : 15 تير 1388,ساعت 02:28:58 »

مرسی دوست عزیز
شما لطف داری... لبخند

ولی من در این ارتباط بیشتر از سامان، سحر رو مقصر می دونم ...هرچند اصولا دنبال راه حل می گردم تا مقصر ... ولی .... سحر اون موقع اصلا فکرش رو به کار نینداخت ... عقاید و خصوصیاتشون مثل زمین و آسمون می موند ....سحر آسمونیه آسمونی ... سامان زمینه زمینی !!!!!! ولی خب عشق بود دیگه ... اون موقع هم کاری از دست من برنمیومد ...

فقط امیدوارم هیچ کسی کاری نکنه که اگه کمی عقلش رو به کار می انداخت، اون کار رو نمی کرد ...

سحر دیگه دانشگاه نمیاد ...
ما همیشه وقتی با هم حرف می زدیم، می گفتیم : "هیچی کل زندگی نیست... درس بخشی از زندگیه ... کار بخشی از زندگیه ... عشق و ازدواج بخشی از زندگیه و خیلی چیزای دیگه همه بخشی از زندگی هستن که جمعشون میشه زندگی ... البته اینای که ما می گفتیم فقط موارد مادی بودن ولی به معنویات هم توجه داشتیم ... همه و همه تنها بخشی ...." ولی این بخش از زندگی سحر "عشق" خیلی جنبه های دیگش رو هم به شدت تحت تاثیر قرار داد ... نمی گم همه باید درس بخونن ، ولی درس یکی از اولویت های زندگی سحر بود ... البته امیدوارم به قدری جنبه های دیگه زندگیش رو غنی کنه که تا حدی جای درس رو بگیره ... البته امیدوارم روزی دوباره درس رو ادامه بده ...

نمی گم سامان کار خوبی کرد رفت ... ولی اگر هم می موند قطعا نمی تونستن زندگی خوبی با هم داشته باشن ... هیچ کدومشون نمی تونستن ....

شاد باشی عزیزم  سکوت

مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

ostore

خارج شده است

وقتی تنها شدی بدون که خدا همه رو بیرون کرده، تا خودت باشی و خودش ...
صفحه: [1]   بالا
چاپ صفحه
پرش به :  


Powered by SMF 1.1.15 | SMF © 2006, Simple Machines | Persian Language Pack by Mambolearn Team
All Text is Available Under The Terms of The GNU Free Documentation License | Designed By Mohammad Shadmani