بله البته رد نميكنم كه در برخي موارد برخورد ها ممكنه مشكل دار باشه و يا از جاي ديگه شارژ شده باشه. ولي اين رو هم يادت باشه كه نبايد اجازه داد كه در مواردي بي دليل به آدم پرخاشگري بشه. بايد اين مشكلات رو به مدير بالاتر گزارش داد. ولي در كل نسخه پيچيدن براي كليت يه قضيه نميتونه خيلي درست باشه. تنها چيزي كه هميشه در دنيا ثبات داره عدم ثبات هست! پس بايد سعي زيادي كرد كه ثبات برقرار بشه.
در اينجا و وقتي چنين وضعيتي پيش مياد تنها چيزي كه ميتونه باعث تغيير اين ذهنيت بشه كار بر روي ذهن هست. مكاتب ذهني ميتونن بر سير فكري آدم تاثير بزارن و انرژي متساعد (اميدوارم املاش درست باشه!) شده از بدن رو تغيير بدن.
دوست دارم يك مثال بزنم (منتها چون تنها كسي كه از درونش مطلع هستم خودم هستم پس ازخودم ميزنم):
همه به من ميگن تو مهره مار داري! يعني با هر كسي ؛ هر حرفي رو بخام ميزنم. حرفهايي كه افراد ديگه حتا يك لحظه هم به زدنشون فكر نميكنن. يا خيليها به من ميگم رفتاري رو كه تو با ما داري اگه هر كسي ديگه داشت باهاش برخورد بدي داشتيم ! خود من خيلي به علت اين مساله فكر كردم، و نتيجه اي كه گرفتم (و البته در بحث هاي زيادي كه با دوستان معترض داشتم اين نتيجه رو گرفتم) اين بود كه فكر من در لحظه انجام كار معطوف به چند چيز هست. اول اصل وجود فرد مقابل. دوم انسان بودنش. سوم امكان اشتباهش. چهارم خير خواهي. و پنجم فراموش كردن آينده.
اين نكته اخير (نكته پنجم) به نظر من مهمترين عامل هست. در واقع معنيش به طور خلاصه اينه كه من در لحظه انجام كاري به هيچ وجه به نتيجش در آينده فكر نميكنم (البته در برخوردهاي اجتماعي! نه كاري

) و اين باعث ميشه هر نيرويي كه باعث تشخيص بدخواهي و يا خير خواهي در طرف مقابل ايجاد نشه.
اميدوارم منظورم رو گرفته باشي. نظرت چيه؟ (پست آخر وبلاگم در مورد همين مورد پنجم هست)