سلام آقای ali reza
واقآ از کمکتون ممنونم خیلی چیزا فعلا برام مشخص شد
چندین و چند بار نوشته هایت را خواندم. نمیدانم که چرا انسانی مانند شما که به قول خودتان با دیدی مثبت به دنیا می نگریسته، اکنون باید چنین حرفهایی را بزند. خدمت شما عرض کنم که:
پوچگرايى، بدبينى و حالات پيش آمده براى شما علل و عوامل مختلفى دارد كه اهم آنها عبارت است از: 1- نداشتن فلسفه درست و اساسى در زندگى، 2- فقدان ايدهآل و آرمان عالى و معنوى، 3- مسائل تربيتى و خانوادگى، 4- ناكامى و شكست در خواستهها، 5- تعارضات داخلى و ناتوانى در حل آنها، 6- بحران هويت
راستش بیشتر مشکلاتم کمو بیش تو تمام این 6 مورد وجود داره اما چطور میتونم حلشون کنم؟مثلا همین نداشتن فلسفه درست؟یا بحران شخصییت؟ناكامى و شكست؟
البته نداشتن اعتماد به نفس هم باید اضافه کنم
میدونم جوابمو کامل دادین اما میخوام بدونم من با این افکار ممکنه افسرده شده باشم؟ من همیشه با خدا رازو نییاز مکنم و شاید همین امر باعث شده باشه که بیشتر وقتا مثبت فکر کنم و از اون کمک بخوام ولی متآسفانه بیشتر وقتا تنهام هیچ دوستی ندارم که راهنمای خوبی برام باشه همه فکر میکنن عقل کلن اما وقتی موقع راهنمائی میشه جز مآیوس کردنم کاری ازشون بر نمییاد(حتی خونوادم)
من بیشترین تاثیر تو همین چند سال زندگی (2 سال اخیر)رو که با m دوست شدم کملا رفتارم عوض شد همین مثبت اندیشییو میگم
انقدر با m احساس راحتی میکنم که حتی این احساس راحت بودنو با خونوادمم ندارم مخصوصآ مامانم که خیلی دوسش دارم
آخه هر چی باشه اون یه مادره و وقتی درباره m باهاش حرف میزنم و از رابطمون بهش میگم بیشتر وقتا ناامیدم میکنه و انتظار داره دخترش با کسی دوست شه که مشکل نداشته باشه
من m رو خیلی دوست دارم و اونم منو دوست داره و مطمئنم تو رابطمون با هم هیچ نییت بدی وجود نداره چون اینو بارها هو بارها هم از زبون خودش و هم تو طول این 2 سال متوجه شدم
اما خونوادم که همه میدونن جز بابام همش فکر میکنن این رابطه من و m یه رابطه زودگذره وبا این رفتارشون رو منم تآثیر میزارن و باعث میشن بعضی وقتا به m شک کنم و باهاش بد حرف بزنم هر چند کم این اتفاق می افته
در هر حال انقدر هم بچه نیستم که ندونم واسه ازدواج چه چیزایی مهمه و مرد مورد علاقم باید چه ویژگیهایی داشته باشه همش فکر میکنن من هیچی حالیم نمیشه و ممکنه m سر کاری باشه در حالی که m لان اصلا تو شرایط ازدواج نیست و مشکلات کاریو ... داره
و الانم تنها دلیل مایوس شدنم به زندگی اینه که m اینطوری شده کسی که همیشه بهم امید میداد حالا خسته هو ناامید شده و منم ازش دورم و چون هنوز اتفاقی واسمون نیوفتاده(مثلا ازدواج) نمیتونم حتی کمک روحی روانی کنم چون بلد نیستم چطور با حرف زدن یکییو به زندگی امید وار کنم حتی عزیز ترین کسمو و واسه همینم از ازدواج میترسم
نمیدونم اما به نظر خودم تمام این ناامیدی هام فقط مربوط به m میشه و
شاید اگه با هم ازدواج کرده بودیم این مشکلاتم واسم یا واسه اون به وجود نمی اومد و از هم دور نبودیم تا حتی سو تفاهمم بینمون پیش بییاد