مشکلم اینه که ازش دورم و هیچ راهی نیست که باهاش باشم
نه من میتونم به ازدواج فکر کنم چون احساس میکنم نمیتونم مسئولیت پذیر باشم و ممکنه به رابطمون صدمه بیشتری بزنه
و نه اون شرایطشو داره
ونه میتونیم از هم دل بکنیم
به خدا دارم دیوونه میشم هیچ کسم نیست یه راهکار بهم بده
دیگه نمیدونم چیکار کنم رابطمونم داره روز به روز بدتر میشه
و انقدر از طرف m احساس طرد شدگی میکنم که دارم نسبت به رابطهم با m دلسرد ییو حس میکنم
دیگه مثل قبل نیستم و عشقم نسبت به m کم رنگتر از قبل شده
با این دیدی که نسبت به مشکلاتم پیدا کردین نمیتونین یه راه حل منطقی بهم بدین؟من که همه چییو نوشتم؟
حالا مطمئنم که تمام این احساس شکست و بی هوییتیم مربوط به m
تا اون شاده منم شادم و از تمام زیباییهای دنیا لذت میبرم احساس دوستی و عشق میکنم و به آینده امیدوارم اما وقتی غمگینه منم غمگینم و ناامید تر از حتی خودش
دیگه نمیتونم این وضعو تحمل کنم
با m چیکار کنم تا دوباره رابطمون خوب شه؟مشکلات کارییو به من ترجیح نده اینقدر خود خواه نباشه و نخواد که تو این راه تنهای تنها باشه؟
حالا میفهمم رابطه دور یعنی چی من انقدر فکر کردم که نمیدونم دیگه چی درسته چی غلط خواهش میکنم شما راهنمائیم کنین
یه راهکار یه پیشنهاد واسه بهبود وضعییتم با m ؟
طبق تجربه ای که من دارم اگه امکان این هست که بهم برسید و ازدواج صورت بگیره که خوبه و حتما این کارو بکن
و گرنه سعی کن واقعا ازش دل بکنی و نخواسته باشی بهش وابسته و دلبسته باشی..
این رو من تجربه کردم .هرچند می دونم دل کندن مخصوصا برا یه دختر کاریه بس مشکل و طافت فرسا اما خیلی بهتر از این
هست که عمر و ارزش و آرامش خودت را خدشه کار کنی..
به هر صورت این تجربه ای است که با دیدن موارد زیادی دستگیرم شده .
حالا اگه واقعا می خوایی روش دل کندن و عدم وابستگی رو می خوایی موجود هست و می تونیم کمکت کنیم به یاری خدا
اما اگه روشی می خوایی که هم دوستش داشته باشی و هم بهش وابسته باشی و هم ازش جدا باشی و آرامش هم داشته باشی فکر نکنم هیچ کسی بتونه
برات روشی پیدا کنه.