خوش آمدید، مهمان - لطفا برای ثبت نام اینجا و یا برای ورود اینجا را کلیک کنید.
آیا هنوز ایمیل فعال سازی حساب کاربری برای شما ارسال نشده است؟
 
جستجوی پیشرفته

53074 ارسال در 5546 موضوع- توسط 13683 کاربر - جدیدترین کاربر عضو شده: asmani
صفحه: [1]   پایین
چاپ صفحه
نويسنده موضوع: چقدر زود دير ميشه!... برام دعا كنيد  (دفعات بازدید: 1281 بار)
black_rose
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 1227

تشكر
اهدا شده: 129
دريافت شده: 458


« : 09 خرداد 1388,ساعت 14:56:48 »

قدر ثانيه به ثانيه با هم بودن رو نميدونيم
حتي قدر شنيد صداي عزيزمون رو از پشت تلفن هم نميدونيم
تا سرمون نياد ارزش يك ثانيه رو نخواهيم فهميد

وقتي بهمون ميگن كه عزيزي تا اخر هفته بيشتر زنده نيست تازه ميفهمي تا ا خر هفته يعني چي؟
تازه اون موقع است كه خدا خدا ميكني اين هفته به اخر نرسه تا تو بري و عزيزت رو ببيني، دست و پاهاش رو قدر بوسه كني و تا جايي كه چشمات سو داره پلك نزني و فقط و فقط نگاهش كني.


خانمهايي كه از يه ايميل، يه اس ام اس، يا حتي صيغه شدن زن ديگه اي توسط شوهرتون به خيانتش پي ميبريد و ميخواهيد سر به تنش نباشه. ( قدر سايه بالا سرشون، باباي بچه هاشون رو نميدونن)

اقايوني كه قدر همسرانتون رو نميدونيد و اينقدر خوشي زده زير دلتون كه ميگيد (( زنم خيلي خوبه اما برام كافي نيست من يه عالمه معشوقه ديگه رو ميخوام تا ارضاء بشم)) اخه ما اقايون تنوع طلبيم. ( قدر مونسي رو كه با دار  و ندار و خوب بد ساخته رو نميدونن قدر مادر بچه هاشون رو نميدونن)

بچه هايي كه قدر پدر و مادر رو نميدونيد و گله داريد كه اونها من رو درك نميكنن
و.......

تا سرتون نياد قدر نخواهيد فهميد


القصه : توي شهرستان كه 7 ساعت از تهران راهه تا به اونجا برسي  يه بابابزرگ مهربون دارم كه عشق نتيجه هاشه، نوه هاش براش جون ميدن و بچه هاش حاضرن واسش بميرن.
از مهربوني و دست و دلبازي و سر زنده بودنش هرچي بگم كم گفتم. اينقدر كه اسطوره زندگي همه مرداي فاميله . اصلا وقتي باهاش حرف ميزني اينقدر شاداب و با انرژي جوابتو ميده كه خجالت ميكشي كه اون هفتاد ساله است و تو بيست و شش سالته!!

هفته گذشته براي ازمايشات امده بود تهران و مــــــــــــــــــــــــــــــــــن نديدمش
صبح متوجه شدم كه سرطان همه بدنش رو گرفته و احتمالا تا اخر هفته بيشتر توي اين دنياي فاني نيست
تا الان شايد اغراق نكرده باشم اگه بگم صد بار مردم و زنده شدم و دستم به جايي بند نيست
مجبورم تا شب صبر كنم و تازه شب كه راه بيفتيم 7 ساعت بعد ميرسم اونجا و نميدونم اون موقع زنده است يا ....
دوست دارم دار و ندارم رو بدم تا درد نكشه، نه اينكه زنده بمونه نه مرگ حقه فقط درد نكشه كه اونم ميدونم حكمت خداست و ان شاءالله كفاره گناهان
فكرش رو كه ميكنم همه بچه هاش و نوه هاش دورتا دورش حلقه زدن و اون داره درد ميكشه و كسي كاري از دستش بر نمياد كه انجام بده ديوونم ميكنه

امروز كه بهش زنگ زدم ديگه صداشو به زحمت ميشنيدم ، ديگه اون صداي سر زنده و پر انرژي نبود، خدا ميدونه كه دلم ميخواست جون از همه اعضاء بدنم جمع بشه بياد توي گوشهام تا براي هميشه طنين اين صدا توي گوشم بمونه، اگه ميدونستم ناي حرف زدن داره تا زماني كه برسم اونجا گوشي رو قطع نميكردم تا صداشو مدام بشنوم


دعا كنيد كه من سالم برسم و  اون هم باشه و بتونم ببينمش........... خيلي خيلي خيلي از خودم بدم مياد كه اينقدر خودخواهم كه حاضرم اون يه روز بيشتر زنده بمونه و درد بكشه به قيمت اينكه من ببينمش
اما خودم رو نميبخشمممممممممممممممممممممممممممممم كه چرا هر شب بهش  زنگ نزدم و حالش رو نپرسيدم، چرا هر هفته و هر ماه نرفتم و نديدمش
چراااااااااااااااااااااا

ميدونم كه اين حماقت رو در مورد بقيه عزيزانم هم انجام ميدم و باز هم انجام خواهم داد، اما همه اينا رو گفتم تا شماهارو هم از خواب بيدار كنم. حتي خودم رو از خوابي كه فقط صداي مرگ بيدارمون ميكنه
چقدر خوبه كه خداوند بزرگ تاريخ مرگ رو معلوم نميكنه
الهي شكرت به خاطر همه خوبيهات
به خاطر اينكه تو داناي مطلق هستي
به خاطر اينكه تو منزهي از فراموشي
به خاطر اينكه معرفت تمام تويي

دعا ميكنم كه زماني فرشته الهي روح پدر بزرگم رو قبض كند كه خداوند بزرگ ايشون رو امرزيده باشه.
شما هم دعا كنيد در حق همه پدر و مادر، همسر، فرزند و در حق بابا بزرگ من و براي نزديكانم دعاي صبر كنيد
.
.
.
.
.
.
.
.

ببخشيد ......... قصدم غصه دار كردن كسي نبود ... فقط خواستم يه زنگ خطر بدم كه قدر عزيزانتون رو بدونيد.

اينا همه شعاره كه ديگه دوستش ندارم، ديگه برام اهميت نداره، اون ديگه برام مرده و......

فقط وقتي ميفهميم دنيا چقدر بي ارزش و كوچيكه كه دير شده، بعد تازه به اين نتيجه ميرسيم كه خودمون چقدر حقير هستيم كه نتونستيم ببخشيم نتونستيم گذشت كنيم

خدا كنه قبل از اينكه چشمامون واسه هميشه بسته بشه بتونيم بازش كنيم.

فقط دعا كنيد كه سالم برسم و اون رو ببينم وگرنه تا اخر عمر خودم رو بابت سه روز هفته گذشته كه تهران نبودم و نديدمش.
خارج شده است

چه فرقي ميكند كه حرفهاي وحشتناكي كه زده ايد بي منظور گفته باشيد؟ هميشه اين حقيقت كه كس ديگري هم آنها را شنيده باشد باقي مي ماند.
بالاخره كلمات بيش از سنگ و آجر صدمه ميزنند، آنها مدت ها پس از آنكه بقيه زخمها بهبود مي يابند، در اعماق ذهن انسان باقي مي مانند.
*sara*
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 1215

تشكر
اهدا شده: 913
دريافت شده: 426



« پاسخ #1 : 09 خرداد 1388,ساعت 15:07:45 »

خلي ناراحت شدم رز سياه جونم :'( :'( :'( :'( :'(
اميدورام به سلامت برسي و پدربزرگ مهربونت رو در اغوش بكشي
نمي دونم ميشه از خدا سلامتي پدربزرگت رو خواست يا نه ( به هر حال از خدا هر كاري بر مياد ) انشاالله هر چي صلاح هست اتفاق بيفته
خوب كاري كردي كه از خوابي كه رفته بوديم بيدارمون كردي
اره ( بلانسبت افراد توي اين انجمن) ما مرده پرستيم تا وقتي حي و حاضر كنارمون هستن قدرشونو نمي دونيم ... از خودمون مي رنجونمشون....طردشون ميكنيم.....ولي كافيه يه اتفاق براشون بيفته اونوقت ميفهميم كه چه كوتاهي هايي در حقشون كرديم بی تفاوت بی تفاوت :'( :'( :'( :'( :'( :'( :'( :'( :'( :'( :'( :'(
خارج شده است

.اگر در صحنه زندگیت یکی از تارهای سازت پاره شد آهنگ زندگی را چنان بنواز که هیچ کس نداند بر تو چه گذشت
دریا
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 1647

تشكر
اهدا شده: 587
دريافت شده: 624



« پاسخ #2 : 09 خرداد 1388,ساعت 15:18:42 »

بلک رز عزیز خیلی ناراحت شدم از این قضیه و فکر می کنم حست رو درک  می کنم ...
منم برام اتفاقی شبیه اینی که شما تعریف کردی، افتاد و آخرسر نتونستم پدر بزرگم رو ببینم و هیچ وقت یادم نمیره که چقدر اصرار کرد که بریم خونشون بمونیم ولی من گفتم امتحان دارم و نرفتم و اون ....  :'(

امیدوارم یه روزی برسه که قدر عزیزانمون رو بدونیم و دیر نشده باشه ...

برات دعا می کنم سلامت به مقصد برسی و پدر بزرگت رو ببینی
خارج شده است

وقتی تنها شدی بدون که خدا همه رو بیرون کرده، تا خودت باشی و خودش ...
iran
Newbie
*
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 12

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 1


« پاسخ #3 : 10 خرداد 1388,ساعت 12:27:09 »

اميدوارم پدربزرگت زودتر خوب بشه عزيزم اين حرف شما يه تلنگري بود به من تا زودتر برم و پدربزرگم را ببينم
خارج شده است
سایه
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 1671

تشكر
اهدا شده: 97
دريافت شده: 244



« پاسخ #4 : 11 خرداد 1388,ساعت 08:57:39 »

رز سیاه عزیز میدونم نیستی اما شاید وقتی اومدی این ارومت کنه خدا باید بخوا تا بتونی ببینیش

روزی که پدر بزرگم مرد من اتاق بغلی داشتم صبحانه میخوردم دیدم داییم اومد بیرون و سرش میکوبه به زمین خاله کوچیکم داد زد و سرش میکوبید رو پلهها سیمانی خاله بزرگم اومدو گفت داد نزنید داره جون میده بزارید اروم بره.

دستش تو دست مادر من بود من ازش فاصله کمی داشتم اما بخاطر شرایط روحیم هیچکی اجازه نداد ببینمش. حتی سر خاکم نبردنم .

اینا رو گفتم که بهت بگم مهم نیست چقدر دوری یا چقدر نزدیک اون اگه نخواد و صلاح ندونه نمیتونی ببینیش. همه نوه هاش دیدنش بوشیدنش اما من ندیدمش. ناراحت

خارج شده است

اول نادیده ات می گیرند. سپس مسخره ات می کنند. بعد با تو می جنگند. آنگاه تو پیروز می شوی -- مهاتما گاندی
haghighatyab
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 345

تشكر
اهدا شده: 60
دريافت شده: 64


« پاسخ #5 : 12 خرداد 1388,ساعت 11:48:24 »

 بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران

کز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران

هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد

داند که سخت باشد قطع امیدواران

با ساربان بگویید احوال آب چشمم

تا بر شتر نبندد محمل به روز باران

بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت

گریان چو در قیامت چشم گناهکاران

ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد

از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران

چندین که برشمردم از ماجرای عشقت

اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران

سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل

بیرون نمی‌توان کرد الا به روزگاران

چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت

باقی نمی‌توان گفت الا به غمگساران

سعدی

سرکار خانم بلک رز منم بنوعی در گذشته چنین تجربه ای رو داشتم و شما با فرمایشاتون خاطرات اون روزا  رو برام زنده کردید
مثل سایر دوستان، منم برای پدربزرگ گرامیتون آرزوی سلامتی می کنم ، و مطمئن هستم که دیدن شما از نظر روحی تاثیر زیادی برای بهبود ایشون داره
موفق باشید

مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

*sara*

خارج شده است
tata
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 274

تشكر
اهدا شده: 65
دريافت شده: 102


« پاسخ #6 : 12 خرداد 1388,ساعت 12:21:17 »

بله عزیزم درکت میکنم ..منم اب شدن خواهرم را در زمانی که فقط 48 سال داشت دیدم ..ارزوی نوشیدن یک لیوان اب خنک برایش شد ارزویی دست نیافتنی ... و رفت پس از تحمل 14 ما ه مریضی و درد طوری که میگفت هرگز فکر نمیکردم که مردن اینقدر سخته ....


اگر یک بار دیگر میزیستم ...دوستت دارمهای بیشتری میگفتم...
اگر یک بار دیگر میزیستم ....به دیدار عزیزانم بیشتر میرفتم ....
اگر یک بار دیگر میزیستم ....بیشتر میبخشیدم ..... و ببخشید های بیشتری را تکرار میکردم .............................................................

مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

*sara*

خارج شده است
صفحه: [1]   بالا
چاپ صفحه
پرش به :  


Powered by SMF 1.1.15 | SMF © 2006, Simple Machines | Persian Language Pack by Mambolearn Team
All Text is Available Under The Terms of The GNU Free Documentation License | Designed By Mohammad Shadmani