سلام
راستش اینجوری بگم که همسری دارم که مدتها قبل با هم دوست بودیم (بسیار سالم و با مشکلات خاص خودش!)و در زمان دوستی اونقدری از هم فهمیدیم که ممکن بود هرکسی جای ما بود راه حل جدایی رو انتخاب میکرد اما ما بخاطر دوستداشتنمون با هم موندیم و الان هیچ مشکلی با هم نداریمو بسیار خوشبخت هستیم
نامزد من از دوران عقد به بعد واقعا عوض شده خیلی مهربون و سربراه و خلاصه آدم زندگی شده ما واقعا از زمان ازدواج تا الان مشکلی نداشتیم
چیزی که منو اذیت میکنه اینه که اون از زمان نوجوانیش دست به کارهای خطرناکی میزده
البته من حس میکنم خیلی از گذشته هاش به من نگفته با اینکه خودش میگه گفته اما من اینطور فکر نمیکنم!
ایشون از دوره ی نوجوانی (سن 12-13سالگی) تو یه گروه رفت و آمد داشته و خلاصه سرش درد میکرده برای کارهای شر و خطرناک تو مهمونی ها و پارتی ها شرکت میکرده و یجوری خانوادشو میپیچونده و معمولا خونه نبوده خانوادشم ماشاله خیلی بیخیال بودن و بقول خودشون به پسرشون اطمینان کامل داشتن!
زندگی ایشون همینطور گذشته ..... حتی زن صیغه ای هم داشته و خلاصه با وجود اینکه خانواده مذهبی داره حسابی هرکار دوست داشته کرده ..... بقول خودش از روی کنجکاوی تو گروه شیطان پرستها و همجنس گراها شرکت کرده
شدیدا رفیق باز بوده البته الان نیست ولی قطع رابطه قطعی هم نکرده و میگه نمیکنم هرچند درحال حاضر دوستای بدی نداره
حسابی اهل دعوا و خشونته و زود عصبی میشه (البته با من اینطور نیست ولی اصولا آدمی هست که همش دنبال هیجانه)
نیاز جنسی شدیدا بالایی داره بطوری که من تو دوران نامزدی از روی ترس مجبور شدم قرص ضد بارداری بخورم که یوقت خرابکاری نشه!
اوایل مخصوصا قبل از ازدواج با این چیزا مشکلی نداشتم اما الان مثل پتک هرروز میخوره تو سرم
با اینکه من هم دختر ساکت و آرومی نبودم و در مقایسه با دخترای مثل خودم خیلی آزاد بزرگ شدم اما با گذشته ی همسرم بخصوص گذشته ی جنسیش نمیتونم کنار بیام
همش حس میکنم یه عشق نافرجامی داشته/ یه کاری کرده که بقول خودش هیچوقت به هیچکس نمیگه/ یا بازم بقول خودش یه نفرینی پشت سرشه که اونم هیچوقت به کسی نمیگه/
آدمیه که ادعا زیاد داره
من نمیخوام ازش بد بگم واقعا الان هیچ مشکلی باهم نداریم و رابطه ی بسیار خوب و سالمی بینمون برقرار هست
اما همیشه یه ترس هایی دارم اونم اینه که نکنه یوقت برگرده به عقب
البته به خودشم گفتم میگه اینطور نمیشه اما باز هم نمیتونم به حرفش اعتماد کنم
شدیدا شکاک شدم نسبت به همه ی رفتاراش (متاسفانه خودشم میدونه)
میترسم باز رفیقبازیشو از سر بگیره/ میترسم پایبند خونه نباشه و یروزی منم دلشو بزنم /میترسم خدایی نکرده رو به زن صیغه ای ببره
من حس میکنم توی طوفانی از شک و تردیدها قرار گرفتم که هر لحظه داره منو به اینور و اونور میکوبه و هرجا بخواد منو با خودش میبره
کمکم کنید ما همدیگرو دوست داریمو با هم مشکلی نداریم تنها مشکل ترس و تردید و افکار منه که داره اذیتمون میکنه
گاهی دلم میخواد از این افکار سرمو بکوبم به دیوار....................
خیلی احساس خستگی میکنم با خودش گاهی حرف میزنم اما آرومم نمیکنه چون میترسم گذشتشو به رخش بکشم مبادا اون هم گذشته ی منو به رخم بکشه....!