خوش آمدید، مهمان - لطفا برای ثبت نام اینجا و یا برای ورود اینجا را کلیک کنید.
آیا هنوز ایمیل فعال سازی حساب کاربری برای شما ارسال نشده است؟
 
جستجوی پیشرفته

53074 ارسال در 5546 موضوع- توسط 13683 کاربر - جدیدترین کاربر عضو شده: asmani
صفحه: [1]   پایین
چاپ صفحه
نويسنده موضوع: ديگه خسته شدم يكي منو راهنمايي كنه  (دفعات بازدید: 573 بار)
shahan
Newbie
*
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 1

تشكر
اهدا شده: 3
دريافت شده: 0


« : 03 تير 1388,ساعت 11:33:34 »

سلام
من 20 سالمه تا الانم خيلي خواستگار داشتم اما هيچكدومو نپسنيدم تا اينكه 4 ماهه پيش يكي اومد كه از همه لحاظ هموني بود كه من مي خواستم هم ظاهري هم باطني به همه هم گفته بودم ( يعني اعضاي خانوادم ) كه به اين فرد علاقه دارم و مي خوام جواب مثبت بهش بدم چندين بار هم اين خواستگارم براي آشنايي بيشتر به منزل ما رفت و آمد كردن با خانوادشون منم ديگه از انتخابم مطمعن بودم تا اينكه بابام گفت من موافق نيستم و بعدشم يه مشت دليل اورد و منو به هر نحوي قانع كرد ( البته بيشتر منو ترسوند كه اگه با اين ازدواج كني ممكنه بعدا اينطوري بشه يا اونطوري بشه و......)اما از اون زماني كه جواب رد دادم تا الان هرچي فكر مي كنم مي بينم حرفاي بابام اصلا قانع كننده نبودن در اون حدي كه من از كسي كه دوسش دارم بگذرم و بالاخره اين احتمالاتي كه باباي من ميداد ممكنه براي هر زندگي ايي پيش بياد و كاملا مشخصه كه هيچ زندگي اي بدون مشكل نمي تونه باشه و از اون موقع  تا الان دارم داغون ميشمكه چرا درست تر فكر نكردم و احساس مي كنم كه ديگه نمي تونم ازدواج كنم چون  ديگه هيچكسو دوست ندارم بعد از اون اقا هم من چند خواستگار ديگه داشتم اما راستش به جز اون به هيچكس ديگه نمي تونم فكر كنم ديگه اعصاب ندارم و از اين وضع خسته شدم خيلي تلاش كردم كه فراموشش كنم اما نمي شه و آهان راستي يادم رفت بگم خانواده من وقتي مي خواستن جواب رد بدن گفتن كه اين جواب رد صد در صد جواب دخترمون يعني جواب منه بيچاره هست در حالي كه روزي هم كه مي خواستن جواب رد بدن بازم من ناراحت بودم خلاصه كنم كه من نه تنها اين آقا رو فراموش نكردم كه هنوزم دوسش دارم اما خودش از اين قضيه كاملا بي اطلاعه به همين خاطرم هست كه ديگه ايشون علي رقم اينكه ازتمام حرف چند جلسه گفتگويي كه داشتيم به نظر مي رسيد به من علاقه داره ( چون من هر شرطي براش گذاشتم قبول مي كرد)  براي خواستگاري اقدام نكرده چون دقيقا فكر مي كنه من بهش ( نه) گفتم در حالي كه اين (نه) اصلا جواب من نبوده . در كل من از شما يه مشاوره روانشاسي مي خوام كه بگيد با اين دلتنگيه دست نيافتني چي كار كنم توي اين 4 ماه همش ميرم تو فكرشو يه هو مي زنم زير گريه ديگه از اين وضع خسته شدم اخه منه بيچاره دانشجو هستم اينقدر به اين قضيه فكر مي كنم كه امتحانامو خراب كردم و درسايي رو كه تا 4 ماه قبل با عشق مي خوندم الان ديگه حالمو بهم مي زنن تازه از خواستگارم بي زار شدم هر كي حرف از خواستگاري مي زنه باهاش دعوام ميشه از خدا هم خيلي كمك خواستم اما خودمم بايد يه تلاشي بكنم اما نمي دونم چرا نميشه .ممنون ميشم اگه هم برام دعا كنيد و هم راهنماييم كنيد .
خارج شده است
delkade
Newbie
*
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 41

تشكر
اهدا شده: 3
دريافت شده: 14


« پاسخ #1 : 03 تير 1388,ساعت 12:35:33 »

سلام .ورودتونو به سایت تبریک میگم.عزیزم به نظر من شما اگر از همه چیز مطمئن بودید باید پدرتونو توجیه میکردید .الان هم به طور خیلی رسمی از طریق یک بزرگتر مطمئن شید که اون آقا هنوز به شما علاقه داره یا نه .اگر هنوز مایل باشند می تونند یکباره دیگه بیان و خودش با پدرتون صحبت کنند.البته این نظر منه.موفق باشید.

مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

shahan

خارج شده است
b.sh
Jr. Member
**
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 62

تشكر
اهدا شده: 22
دريافت شده: 7



« پاسخ #2 : 03 تير 1388,ساعت 13:00:51 »

سلام گلم. آخه تو سن و سالي نداري. فكر نمي كني كه واسه ازدواج كردن يه خورده زود باشه. تو بايد تا مي توني از زمان و دوران مجردي نهايت استفاده رو بكني. ببين عزيزم من توي ازدواج خودم شايد باورت نشه توي يك هفته 3 تا خواستگار داشتم. يكشيون ليسانس بود و داشت واسه كنكور ارشد مي خوند. يكيشون فوق ليسانس بود و سومي كه الان آقاي شوهر باشن ديپلمه با شغل آزاد و به نظر من خواستگاراي قبليم از هز نظر شرايتظون از شوهرم بهتر بود (البته نه از نظر اخلاقي) چون اون موقع فقط در حد يك خواستگار بودن. ببين به نظر من هرچي قسمت و سرنوشت آدم باشه همون مي شه. دختر خاله من تقريباً 1 سال پيش يه خواستگار داشت از همه نظر خيلي خوب بود چند دفعه هم باهم بيرون رفتن. دفعه آخر دختر خاله من سر موضوع نماز همه چيزو بهم زد. ما خانواده نسبتاً معتقدي هستيم. دختر خالم از پسره پرسيده بود نماز مي خوني؟ پسر گفته بود مي خونم ولي 1 خطر درميون (بيچاره راستشو گفته بود) حالا دختر خاله من خودش نماز صبح نمي خونه. خانمي كه شما باشيد سر اين مسئله همه چي بهم خورد. حالا دختر خالم داره از پشيموني شاخ درمياره. پس به نتيجه مي رسيم كه خدا سرنوشت اينارو باهم گره نزده بوده.
سعي كن از تو فكرش بياي بيرون. اگه قسمت بشه بهم مي رسيد. در غير اينصورت خودت رو اذيت نكن .يكي از همكاراي من الان 32 سالشه ولي چون توي 20 سالگي يه خواستگار داشته كه از همه نظر همسر رويايي اون بوده و به قول خودش شبا تو خواب مب ديديه كه اون اومده و با يك اسب سفيد داره اونو مي بره ديگه نتونسته حسن هاي خواستگاراي ديگشو ببينه. ميگه ديگه هيچكس به چشمم نمي ياد.
تو هم خدايي نكرده اگه بخواي خيلي به اين قضيه فكر كني زبونم لال سرنوشتت مثل همكارم مي شه. همونجور كه delkade عزيز گفت از طرق يه بزرگتر و به صورت رسمي اطلاع پيدا كن كه هنوز ازدواج نكرده و اونم تورو مي خواد. در غير اينصورت سعي كن فراموشش كني. شايد يه كيس منايبتر در انتظارت باشه.
توكلت به خدا باشه.
زياد غصه نخور. ازدواج همچين آش دهنسوزي نيست. قبل از غصه خوردن يه نگاه به تاپيك هاي تالار زناشويي بنداز بعداً غصه بخور
ماچچچچچچچچچچچچ     ماچچچچچچچچچچچچچچچچچچچ

مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

shahan

خارج شده است

هر که در این بزم مقربتر است           جام بلا بیشترش می دهند
صفحه: [1]   بالا
چاپ صفحه
پرش به :  


Powered by SMF 1.1.15 | SMF © 2006, Simple Machines | Persian Language Pack by Mambolearn Team
All Text is Available Under The Terms of The GNU Free Documentation License | Designed By Mohammad Shadmani