delkade
Newbie
آفلاین
جنسيت : 
تعداد ارسال: 41
تشكر
اهدا شده: 3
دريافت شده: 14
|
 |
« : 05 مرداد 1388,ساعت 10:57:09 » |
|
سلام دوستان خواهش میکنم هر نظری که منو از این وضع نجات میده بدید دارم دیوونه میشم. ببینید من در گذشته روزهای سختی رو پشت سر گذاشتم چه از نظر خانوادگی چه کارها و اهدافی که دنبال کردم.با همه ی بد و خوب این روزگار ساختم.ولی دیگه نمی تونم.الان چند روزیه که خودم رو با دیگران مقایسه میکنم].باورتون نمیشه چقدر از این موضوع رنج میبرم.از طرفی همش گذشته ام رو مرور میکنم .و فکر میکنم دوباره اون روزای سخت تکرار میشه.با اینکه میدونم تکرار نمیشه.تا وقتی که محل کارم هستم باز کمی بهترم اما وقتی خونه ام افکار چنان بهم هجوم میاره که از پا می افتم.گاهی اوقات هم چنان مظطربم که نگو.اوایل با قرآن خوندن آروم میشدم.ولی الان..........نمیدونم چی کار کنم من خودم به همه میگم مثبت اندیش باش و از این حرفا ولی خودم.....هر کسی که قبلا من رو دیده بود الان میفهمه که من چقدر گوشه گیر شدم.اصلا حوصله رفتن توی جمع رو ندارم.دوست دارم تنها باشم.حوصله هیچ کسی رو ندارم.اعتماد به نفسم خیلی اومده پایین.خواهش میکنم بهم بگید چی کار کنم به آرامش برسم وانقدر به گذشتم فکر نکنم.
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
|
|
|
آرام دل
--
Full Member
 
آفلاین
جنسيت : 
تعداد ارسال: 169
تشكر
اهدا شده: 10
دريافت شده: 39
--
|
 |
« پاسخ #1 : 05 مرداد 1388,ساعت 11:10:15 » |
|
سلام .سن شما و مدرک شما؟ اتفاقاتی که در گذشته افتاده بگویید ؟
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
با هم به کمک هم
|
|
|
delkade
Newbie
آفلاین
جنسيت : 
تعداد ارسال: 41
تشكر
اهدا شده: 3
دريافت شده: 14
|
 |
« پاسخ #2 : 05 مرداد 1388,ساعت 12:49:55 » |
|
من 24 ساله هستم دیپلمه کارمند
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
|
|
|
delkade
Newbie
آفلاین
جنسيت : 
تعداد ارسال: 41
تشكر
اهدا شده: 3
دريافت شده: 14
|
 |
« پاسخ #3 : 05 مرداد 1388,ساعت 14:56:31 » |
|
یعنی هیچ کس نیست من رو راهنمایی کنه. ببینید اتفاقات گذشته یک مقدار شخصی است. فقط به من بگید چه جوری میشه دیگه اتفاقات بد رو انقدر توی ذهن مرور نکرد.
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
|
|
|
آرام دل
--
Full Member
 
آفلاین
جنسيت : 
تعداد ارسال: 169
تشكر
اهدا شده: 10
دريافت شده: 39
--
|
 |
« پاسخ #4 : 05 مرداد 1388,ساعت 15:08:22 » |
|
تا نگید نمی شه .می تونی به صورت خصوصی برام بفرستی .مشاور همیشه امین بدون ؟
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
با هم به کمک هم
|
|
|
*elham*
Sr. Member
  
آفلاین
جنسيت : 
تعداد ارسال: 309
تشكر
اهدا شده: 152
دريافت شده: 153
|
 |
« پاسخ #5 : 05 مرداد 1388,ساعت 15:16:05 » |
|
سلام با توجه به اينكه من خودم تقريبا همسن شما هستم و دخترم , به يه چيزي معتقدم هيچ چيزي بغير از يه شكست عشقي , يه دختر فعال و شاداب و مثبت انديش مثل شما رو نميتونه از پا در بياره اگر دوست ندارين در مورد مسائل شخصيتون حرف بزنين , يه بحث ديگه هست, ولي خوب ..............يادمون باشه................. اولا اينجا هيچكي همديگه رو نميشناسه و.............. دوما شايد كمترين نتيجه بيان مشكل اين هستش كه با گفتن اون سبكتر ميشين باز هم ما همه جوره در خدمتيم
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
آرزوهاتو يه جايي يادداشت كن و يكي يكي از خدا بخواه,خدا يادش نميره , ولي تو يادت ميره كه اون چيزي كه الان داري,همون آرزوي ديروزيت بوده
|
|
|
delkade
Newbie
آفلاین
جنسيت : 
تعداد ارسال: 41
تشكر
اهدا شده: 3
دريافت شده: 14
|
 |
« پاسخ #6 : 05 مرداد 1388,ساعت 16:51:21 » |
|
باشه میگم ببینید من 19 سالم بود که برای کنکور درس می خوندم.از اونجایی که یه جورایی خر خون بودم عزمم رو جزم کردم تا یه رتبه خوب بیارم.تا اینکهاحساس کردم مسئول تالار مطالعه ای که من در اون درس می خوندم توجه خاصی به من داره ولی این رو بگم که من دختر بسیار معتقدی هستم و اصلا اهل دوستی و این حرفا نبودم ونیستم چون شکست های دوستامو میدیدم که چقدر تو روحیه شون اپر میذاشت.خلاصه چون من اهل این حرفا نبودم تو خیالم فکر میکردم این آقا هم چون خیلی مستقیم برخورد نمیکنه قصد ازدواج داره.چه خیال واهی!!!!!!!!!!!این بود که هر روز به جای درس خوندن تو فکر ازدواج بودم.تا اینکه 1 ماه مونده به کنکور توسط یکی از دوستام متوجه شدم که اون تقریبا 1 ساله که ازدواج کرده .نمیدونید چه حالی شدم.اون احساسات من رو به بازی گرفته بود.البته درسته که ما باهم رابطه ای نداشتیم اما حرکات اون حاکی از علاقه اش به من بود به طوریکه دوستام فهمیده بودن.این بماند که کنکورم رو خیلی خوب ندادم.قبول شدم ولی 1 ماه بعد انصراف دادم چون انگیزه ای نداشتم.الان کارهای زیادی انجام میدم که فکرم باز جای دیگه نباشه.باز درگیر نشم.از اون موقع به هیچ پسری فکر نکردم.من دختر فوق العاده احساساتی هستم.با اینکه 24 ساله هستم میلی به ازدواج ندارم و خواستگارهامو به یه بهونه ای رد میکنم.هر هدفی که تعیین میکنم.بعلاوه یکی از دوستام که باهم درس می خوندیم.همون سال قبول شد.حالا هم ازدواج کرده.خیلی تنهام .واقعا نمی دونم چی کار کنم.اگر توضیحاتم کافی نیست بگید تا بیشتر توضیح بدم.
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
|
|
|
*elham*
Sr. Member
  
آفلاین
جنسيت : 
تعداد ارسال: 309
تشكر
اهدا شده: 152
دريافت شده: 153
|
 |
« پاسخ #7 : 06 مرداد 1388,ساعت 10:58:40 » |
|
دلكده جان, شما 24 سال سن دارين ,خيلي خيلي جوون. راستش شما نبايد از ايشون ناراحت بشين,شما بايد از ذهنيات خودتون گلايه كنين............................ ولي نه.......................اصلا گلايه هم نكنين.............................. فكر ميكنين چند درصد از بچه هايي كه اينجا هستن , يه همچين تجربه اي نداشتن ,؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلا همه اينها برا اينكه ما پخته تر بشيم و انتخابهاي بعدي ما معقولانه تر باشه لازمه......................... گفتين كارمند هستين,پس بهتر...................................... ادامه تحصيل بدين تا بتونين در محل كارتون ارتقا پيدا كنين................................اصلا خداتون رو شكر كنين كه يه همچين اتفاقي براتون افتاده........................... خدا رو شاكر باشين كه اتفاق بدتر از اين نيفتاد.............................
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
آرزوهاتو يه جايي يادداشت كن و يكي يكي از خدا بخواه,خدا يادش نميره , ولي تو يادت ميره كه اون چيزي كه الان داري,همون آرزوي ديروزيت بوده
|
|
|
آرام دل
--
Full Member
 
آفلاین
جنسيت : 
تعداد ارسال: 169
تشكر
اهدا شده: 10
دريافت شده: 39
--
|
 |
« پاسخ #8 : 06 مرداد 1388,ساعت 11:06:31 » |
|
دید تون در مورد ازدواج بد شده .شک شک شک . ولی تا کی . تا حالا خودت برای نجات از این فکر منفی چکار کردی ؟ خانوادت چی می گن ؟
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
با هم به کمک هم
|
|
|
آرام دل
--
Full Member
 
آفلاین
جنسيت : 
تعداد ارسال: 169
تشكر
اهدا شده: 10
دريافت شده: 39
--
|
 |
« پاسخ #9 : 06 مرداد 1388,ساعت 11:42:29 » |
|
پیام تونو خوندم . به چه کاری علاقه مندی . ؟ ریلکسیشن بلدی ؟ از چه ورزشی خوشت میاد ؟
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
با هم به کمک هم
|
|
|
دریا
OFC Hero
   
آفلاین
جنسيت : 
تعداد ارسال: 1647
تشكر
اهدا شده: 587
دريافت شده: 624
|
 |
« پاسخ #10 : 22 مرداد 1388,ساعت 14:33:05 » |
|
سلام
قبل از هر چیز توضیح بدم که delkade عزیز یه سوال کلی پرسید و به راحتی میشد به ایشون پاسخ داد و درست نیست کسی رو خلاف میلش به نوعی مجبور کنیم مسئلش رو به ما بگه ... ایشون بعد از مدتی اگه می خواستن و به ما اعتماد می کردن، خودشون مسئلشون رو بازگو می کردن ...
می تونید سرتون رو به کاری مشغول کنید، ولی اگه کاری هم انجام دادین ولی باز افکار منفی بهتون هجوم آورد ، به کارتون سرعت بدین، سرعت در کار باعث تمرکز شما در کار میشه و شما دیگه به موارد آزار دهنده فکر نمی کنید .
یه روش دیگه کارهایی کنید که علاقه زیادی به انجامش دارید، مثلا فیلمی که خیلی دوست دارید ببینید ....
یه کار دیگه هم که می تونید انجام بدین اینه که وقتی این افکار بهتون هجوم آوردن، دستتون رو محکم بهم بزنید و بلند بگین " بَسه" -البته می تونید به خونوادتون هم بگین که گاهی اوقات این کارو می کنید تا جهت فکرتون رو تغییر بدین- بعد از مدتی آروم هم پیش خودتون بگین " بَسه" جواب میده و جهت فکرتون رو تغییر می کنه .
موفق باشی
|
|
|
مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند: delkade
|
|
|
خارج شده است
|
وقتی تنها شدی بدون که خدا همه رو بیرون کرده، تا خودت باشی و خودش ...
|
|
|
dorsad
Full Member
 
آفلاین
تعداد ارسال: 212
تشكر
اهدا شده: 35
دريافت شده: 35
|
 |
« پاسخ #11 : 26 مرداد 1388,ساعت 13:23:52 » |
|
دریا جان حرف شما درست و جسارت خدمتتون نباشه اخه این دوستمون خیلی خیلی کلی بیان کردن که اگه موضوعشونو بیان نمی کردن خیلی هم بچه های این تالار نمی تونن کمکش کنن ما درسته که عضو یه خانواده هستیم ولی همدیگرو مه نمی شناسیم با گفتن یه موضوع کلی که نمی شه کمک کرد اگه دوستان می پرسن قصدشون کمکه نه سر در اوردن از زندگی کسی باز می گم اصلا قصد جسارت خدمتتون نداشتم وندارم
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
|
|
|
Diabloo
Sr. Member
  
آفلاین
جنسيت : 
تعداد ارسال: 368
تشكر
اهدا شده: 86
دريافت شده: 227
|
 |
« پاسخ #12 : 10 شهريور 1388,ساعت 21:15:45 » |
|
سلام به همه..... دوست عزیزم..در ابتدای پستی که دادید من افکار منفی زیادی به ذهنم در رابطه با گذشته شما رسید با این حالتی که بیان کردید واقعا فکر کردم چه اتفاق بزرگی برای شما افتاده...(خدا رو شکر که اینطوری نبوده!) بلا از همه بدور باشه ان شاءالله .. راستش دوستی داشتم که در یه سانحه تصادف تمام خانوادش رو یکجا از دست داد..خودش هم بعد از بیرون آمدن بیمارستان تازه خبر دار شد..واقعا کسی نمیدونست چطوری بهش بگه و اون هم مدام سراغ عزیزانش رو میگرفت خلاصه کار ندارم که چی بهش گذشت که شاید در مقام یه نقل و قول این مصیبتی که تحمل کرد برای ما خیلی ساده بنظر برسه! من فکر میکنم زمانی که آدم یه مشکلی براش پیش میاد فقط فکر میکنه تو این دنیا خودشه که مشکل داره و مشکل خودش از همه بزرگتره.. دوست عزیز من زندگی ابعاد مختلفی داره نمیشه کل زندگی انسان رو در یک مورد دید که اگه اون نشد یعنی دیگه زندگی تمام شده بحساب بیاد... مثلا من تمام زندگیم رو اختصاص بدم به همسر و فرزندانم که خدای ناکرده کوچکترین مسئله ای براشون پیش بیاد خودم هم به همراه اونا از بین برم! زندگی پر از پستی و بلندیه باید بتونی از پس همشون بر بیای... دوست عزیز ازدواج تازه شروع زندگی شماست اگر بهش به عنوان یه مشکل نگاه کنی پس دیگه تا آخرش چی میشه! همیشه به زندگی دیگران یه نظری بنداز تا خدا رو شکر گذار باشی که داری از یه چیزی که مشکلی بحساب نمیاد برای خودت مشکل میسازی.
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
ترجیح میدهم در خیابان قدم بزنم و به خدا فکر کنم تا اینکه به مسجد بروم و به کفش هایم فکر کنم!
|
|
|
cheguevara
Newbie
آفلاین
جنسيت : 
تعداد ارسال: 14
تشكر
اهدا شده: 3
دريافت شده: 3
|
 |
« پاسخ #13 : 01 مهر 1388,ساعت 02:50:54 » |
|
به شما کتابهای آموزشی nlp را توصیه می کنم . مثل «جادوی کامیابی» اثر ریچارد بندلر حتما امتحان کن . روشهای ساده اما فوق العاده قوی
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
بعد از اینم جز می و دلبر نگیرم کآن چه رفت از کار دگر بی ثمر شد
|
|
|
khorshid50
Newbie
آفلاین
تعداد ارسال: 17
تشكر
اهدا شده: 1
دريافت شده: 1
|
 |
« پاسخ #14 : 29 مهر 1388,ساعت 11:41:32 » |
|
دوست عزیزم عذابی که آلان تو میکشی حاصل افکار خودته .چه در گذشته و چه در حال.تو فکر میکردی دوستت داره و میخواد باهات ازدواج کنه..بخاط همین خودتو سپردی دست خیالات وازدواج.حالا که همه چیز واست روشن شده .حتی میدونی که چقدر رو موفقیتت اثر گذاشته باید دیگه تمومش کنی.با دید باز وعالی به خودت فکر کنی گلم. بد وجود نداره خودمونیم که بد رو به وجود مییاریم.به یه نفس عمیق ویه فکر مثبت برو به آینده ی شادی که منتظرته عزیزم
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
|
|
|
|