من 20 سالمه و دانشجوی سال اول حقوق و فرزند کوچک و تک دختر خونواده که همه نگاهشون رو منه...از بچگی همیشه با بزرگتر از خودم گشتم و همیشه چند سال جلوتر بودم و الان دارم در جا می زنم ولی با این وجود الان که به این سن رسیدم و به عقب نگاه می کنم فقط از گذشته درس می گیرم و سعی می کنم که الان و فردا رو بهتر بسازم اما واقعا هیچ انگیزه ای واسه ادامه ندارم ، این مساله رو با خانواده م در میون گذاشتم ، مادرم خیلی دم دمی شده یه بار می گه درستو ادامه بده یه بار می گه ازدواج کن ، بابام هم از طرفی مثل مادرمه ولی تا حالا حتی اجازه ندادن کسی به عنوان خواستگار پاشو تو خونه مون بذاره ، من الان واقعا احساس می کنم که به کسی جز خانواده نیاز دارم که برای همیشه کنار هم باشیم ، و با هم زندگیمونو بسازیم ، به تازگی هم قرار شد برا اولین بار یکی از خواستگارام اجازه ورود داشته باشه که بابام لحظه ی آخر گفت استخاره کردم و خوب نیمده ... ما هم جواب رد دادیم مثل همیشه... حالا من نمی دونم چی کار کنم؟؟؟ خودم همیشه خوب همه رو راهنمایی می کنم ولی این بار گیر کردم و واقعا 2-3 ماهه که هیچ انگیزه ای واسه انجام هیچ کدوم از کارام ندارم، نه نقاشی می کنم و نه ورزش می کنم و نه کتاب می خونم و درسامم که هیچی... موندم چی کار کنم... رومم نمی شه با خانواده م بیش از این صحبت کنم چون حس می کنم پرده ی حیامون از بین می ره چون الان سر همین تحکیم حرف مادرم که این کار کن و اون کار و نکن الا رابطه م به شدت باهاش شکر آبه..
لطفا کمکم کنید... نمی دونم چه جوری باید رفتار کنم و باید چی کار کنم... گیجم... تازگی اعصابم به شدت ضعیف شده و اصلا تعادل روحی و فکری ندارم...همش تو خودم هستم و پکرم و حوصله ی هیچ چیز و هیچ کس رو هم ندارم و از همه ی کارام عقب موندم و همچنان بی هدف دارم ادامه میدم..

ممنون می شم راهنمایی م کنید.