سلام دوست عزیزم !
می خواستم ببینم کسی راجع به این ترس که شرلی بهش اشاره کرد نظری نداره؟ این ترس به طرق مختلف ظاهر میشه.
دوست شجاعم !
تنها راه مقابله با ترس و ایجاد اعتماد به نفس، چیزی جز حرکت کردن به سمت همون ترسها نیست!!!!! تو میگی که اعتماد به نفس نداری. راست هم میگی؟ میدونی چرا؟ چون هرگز جرات نکردی که جسورانه بر دل ترسات، یورش ببری! حرکت به سمت ترسها، اعتماد به نفس رو رشد میده، بارورش میکنه. اما تعلل به هر شکلی که باشه، باعث افزایش ترس میشه. اگه اقدام کنی، با ترس مبارزه کردی و گرنه در صورت تاخیر و تعلل، با دستهای خودت، اون رو بزرگتر و بزرگتر میکنی.
نمیدونم تا حالا برات اتفاق افتاده که در موقعیتی قرار بگیری که مجبور به پریدن از جوی آبی نسبتا بزرگ بشی یا نه! در همون نگاه اول جوی رو برانداز میکنی، اگه به فکرت خطور کنه که موتونی بپری، قطعا همین اتفاق هم میفته. اما اگه یه بار خیز برداری و در لب جوی متوقف بشی، اون وقت کم کم احساس میکنی که عرض جوی انگار بزرگتر میشه!!!! هر چه تعلل بیشتر باشه، این شکاف هم بزرگتر و بزرگتر میشه و کم کم به این نتیجه میرسی که باید از خیر پریدن بگذری! چرا که کار تو نیست.
اگه خوب رو این مثال دقت کنی متوجه میشی که نحوه شکل گرفتن خیلی از حالاتی که الان واست پیش اومده، دقیقا به همین شکله. و به تبع، وجودشون هم به خاطر طرز تفکر و تلقیه تو هستش.
تاخیر در انجام کارها، به مراتب وحشتناک تر از انجام خود اون کاره! به همین دلیله که تو باید بخوای و اقدام کنی. اگه قراره با شخص مهمی حرف بزنی، یا به کسی تلفن کنی، دل دل کردن کارو سخت تر میکنه. پس قبل از اینکه دوباره اون افکار مزاحم سراغت بیاد و تو رو منصرف کنه، سریع برو گوشی رو بردار و شماره رو بگیر. اونوقت میبینی که کار به اون سختی هم که تصور میکردی، نیست. یا مثلا وقتی که میخوای در جمعی صحبت کنی، فشار های عصبی به تاخیر انداختن اون، به حدی میشه که حتی ممکنه آدمو از پا دربیاره! اگه واقعا تصمیم داری کاری رو انجام بدی و یا در شرایطی قرار گرفتی که باید انجامش بدی، حتی یه لحظه رو هم از دست نده. بدون وقفه عملیش کن. طوری رفتار کن که انگار کار هر روزت بوده و چیز تازه ای نیست. مطمئن باش با گفتن اولین کلمه، تمامی ترس هات از بین میره.
پس فراموش نکن که تنها راه مبارزه با ترس، یورش بردن به سمت اون ترسه. کسایی هستن که بعضی وقتها دچار سرگیجه میشن و احتمال میدن که مثلا تومور مغزی دارن! اما از ترس اینکه مبادا احتمال اونا درست از اب دربیاد، به دکتر مراجعه نمیکنن و سالها در برزخی از شک و دودلی گرفتار میشن. شاید اگر تومور مغزی هم داشتند، تا به حال مشکلشون حل شده بود و دیگه نیاز نبود که این همه وقت با افکار و احساسات کشنده، هم خود و هم اطرافیانشون رو اذیت کنن.
نکته آخر:
" ترس، دلهره، اضطراب، وحشت و احساس های تلخی از این دست، تنها زمانی محو میشوند که با اعتماد به نفس قدم روی صحنه گذاشته و رو در رو با آنها مواجه شوید."این راهکارهایی رو که گفتم، صحبت های آقای حلت هست. البته با مقداری کم وزیاد.
امام علی(ع) این بحثو چقدر کوتاه و ظریف گفته :
« هنگامى که از چيزى مىترسى، خود را در آن بيفکن، زيرا گاهى ترسيدن از چيزى، از خود آن سختتر است.»
یه مشکل دیگه هم این که خیلی حرفی برای گفتن ندارم. با این مشکل چه جوری مقابله کنم؟ از خیلی وقت پیش هم عادت کردم که کوتاه حرف بزنم و این باعث شده که الان نتونم خوب صحبت کنم. یعنی موقعی که مجالی دارم که چند دقیقه صحبت کنم نمیتونم مطلبی که میخوام بگم رو جمع و جور کنم و به نظر خودم بین مطالب خوب رابطه برقرار نمیکنم و صحبت هام خسته کننده میشن. شاید این مشکل توی این مطالبی که اینجا می نویسم هم مشهود باشه.
یه کتاب دیگه هست باز هم از آقای کارنگی با عنوان " آیین سخنرانی". چند سال پیش یه بخش هایی ازش رو خوندم خوب بود. اسمش سخنرانی هست اما به کار گیری نکاتش در صحبت کردن در جمع میتونه خیلی مفید باشه.
موفق باشی عزیز