خوش آمدید، مهمان - لطفا برای ثبت نام اینجا و یا برای ورود اینجا را کلیک کنید.
آیا هنوز ایمیل فعال سازی حساب کاربری برای شما ارسال نشده است؟
 
جستجوی پیشرفته

53074 ارسال در 5546 موضوع- توسط 13683 کاربر - جدیدترین کاربر عضو شده: asmani
صفحه: 1 [2]   پایین
چاپ صفحه
نويسنده موضوع: لطفا راهنمایی کنید  (دفعات بازدید: 1357 بار)
Ali Reza
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 628

تشكر
اهدا شده: 51
دريافت شده: 214


« پاسخ #15 : 02 شهريور 1388,ساعت 14:50:48 »

سلام به همگی
ببینید مشکل من این نیست که نتونم 5 دقیقه با کسی صحبت کنم. مشکل من اینه که نمیتونم با کسی رابطه صمیمی برقرار کنم. اتفاقا وقتی با بعضی ها که خودشون روابط اجتماعی قوی دارن برای اولین بار مواجه شدم و صحبت کردیم گفتن که خوب رابطه برقرار میکنم و قوی هستم ولی این رابطه قوی به همون چند دقیقه ای که  هم دیگه رو دیدیم ختم شده و دیگه ادامه پیدا نکرده. منظورم اینه که این کارهایی که میگید انجام بدم بیشتر مربوط به جمله اول هست. میخوام روابطم رو گسترش بدم بهشون عمق بدم. برم خونه دوستام باهاشون باشم. باهاشون برم بیرون. درد و دل کنم. به دوستیشون اعتماد کنم.
من دیگه کاملا از خونه نا امید شدم. خیلی دوست دارم روابطم با دوستام قوی بشه تا کمتر تو خونه باشم. حتی دوست دارم صبح برم بیرون تا شب برنگردم. چون یه جورایی از اهل خونه خوشم نمیاد. چون اونا من رو قبول ندارن و به چشم یه بچه بهم نگاه میکنن. همش میخوان برام تصمیم بگیرن. ریشه اصلی ضعف اعتماد به نفس من خونوادمه و میخوام از این ریشه فاصله بگیرم تا بتونم قوی بشم. توی انتخاب رشته شهر خودمون رو تو انتخاب آخر گذاشتم چون احساس کردم که این دور ماندن از خانواده برام خیلی مفید و ضروریه. به نظر خودم که درسته ولی شاید شما نظر دیگه ای داشته باشید

سلام دوست عزیزم !
در این زمینه من توصیه میکنم که حتما کتاب " ایین دوست یابی" نوشته ی " دیل کارنگی " رو حتما تهیه و مطالعه کنید. در این کتاب فنون ارتباط با افراد به طرز زیبا و کاملا کاربردی نوشته شده است. من خودم 3 بار کامل اون رو خوندم.
مطمئن باشید که پشیمون نمیشید

مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

quantum2009

خارج شده است
quantum2009
Newbie
*
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 30

تشكر
اهدا شده: 22
دريافت شده: 7


« پاسخ #16 : 03 شهريور 1388,ساعت 18:04:01 »

سلام
میخواستم بگم که اون حالت افسردگیم و اینکه حوصله هیچ کاری رو نداشتم خیلی کم شده. دوباره انرژی گرفتم و حس میکنم که قدرت این رو دارم که خیلی چیزارو تغییر بدم. همه اینهارو مدیون خدا و شما دوستان عزیزم هستم. از همتون ممنونم که راهنماییم کردین. من شروع کردم یه سری کارها رو برای بالا بردن اعتماد به نفس و توانایی برقراری ارتباط انجام بدم. فقط یه خواهش ازتون دارم: اینکه از این به بعد هم با من همراه باشید و تنهام نذارید. میدونم راه طولانی و سختیه ولی اگه شما من رو همراهی کنید امیدم رو از دست نمیدم و با قدرت می جنگم. خواهش میکنم این تاپیک رو ادامه بدید. برای ادامه راه به کمکتون احتیاج دارم.

با تشکر از همه کسانی که تا اینجا کمک کردند و مدیریت سایت. التماس دعا.

مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

*elham*

خارج شده است
آنجل
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 282

تشكر
اهدا شده: 73
دريافت شده: 162



« پاسخ #17 : 03 شهريور 1388,ساعت 23:53:32 »

سلام دوست خوبم لبخند
خیلی خیلی عالیه. واقعا خوشحال شدم. لبخند سکوت
 یادت باشه هیچ نیرویی تو این دنیا بالاتر از قدرت اراده ما نیست. در این که میتونی خیلی چیزارو تغییر بدی شک نکن! فقط یه کمی بیشتر به توانایی هاو نقاط مثبتت فکر کنو اونارو تقویت کنو گسترش بده!
مطمئن باش تنها نیستی. دوستای خوب اینجا خیلی با معرفت تر از این حرفان!  چشمک
پس برو جلو پسر! محکمو قوی! منم مثل تو دارم سعی میکنم محکمو قوی باشمو خودمو دوباره بعد از طی یه سری مشکلات پیدا کنم.اولش یه کم تا راهو پیدا کنی سخته... اما من شک ندارم که اگه بخوایم میشه. موفق باشی داداش گلم.  سکوت

مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

quantum2009

خارج شده است

یک عمر
در انتظاری تا بیابی آن را که درکت کند
و تو را همان گونه که هستی بپذیرد.
وعاقبت
در می یابی که او از همان آغاز خودت بوده ای...
فرزاد2
Full Member
***
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 243

تشكر
اهدا شده: 34
دريافت شده: 149



« پاسخ #18 : 04 شهريور 1388,ساعت 00:47:37 »

سلام  دوست عزیز
اعتماد به نفس رو  از وجود خودت بگیر گاهی وقتا ما آدما خیلی از توانائیهامون رو فراموش میکنیم/
میخوای محکم قدم برداری  خدا رو با تمام وجود تو ذهن و روحت جستجو کن /انسان آفریده ی شگفت انگیزیه  وقتی بدونی از چه منبع عظیمی میتونی قدرت بگیری حرف از ضعف و ناتوانی نمیزنی ؟ مورچه رو ببین برا گذران زندگیش چجوری تلاش میکنه اگه دونه ای رو 1000بار از دهنش بگیری بازم ناامید نمیشه و دوباره سعی میکنه / فکر نکنم لازم باشه بهتون بگم ففرق انسان با یه مورچه چیه؟!
مشکلات شما به نظر من برمیگرده به نوع تربیت خانوادگیتون البته توضیح زیادی ندادین اما به نظر من این نوع نگرش که در مورد افراد خانواده داین برا شما سمه /شما همه تقصیر رو اینجوری به گردن افراد خانواده انداختین آیا تا حالا خودتون هم سعی در بهبود رابطه کردین؟به نظر من شما اینجوری بخواین وارد اجتماع بشین و فقط به دوستان متکی بشین حتما ضربه میخورین چون معلوم نیست هر دوستی که سر راه شما اومد قایل اعتماد باشه و بتونی همه ی درد دلاتو بهش بگی !!و اگه اون دوست نارفیق از آب در بیاد اونوقت تصور نادرستی از دوستی تو ذهنت شکل میگیره و  با این ذهنیتی هم که نسبت به خانواده داری  مشکلاتت بیشتر میشه / به نظرم قبل از هر چیزی متوجه این قضیه باش که برا هر دوستی به میزان اعتبار و اعتمادی که نسبت بهش داری سرمایه گذاری کن/و  رابطت رو با خانواده ترمیم کن اگه تو رو قبول ندارن و به دید یه بچه بهت نگاه میکنن همه تقصیر رو به گردن اونا ننداز چون بازم اینجوری داری خودت رو تبرئه میکنی اگه  دلت میخواد تو خونه به دید یه انسان قابل اتکا بهت نگاه کنن و اینو حق خودت میدونی برا گرفتن حقت خودت هم یه قدم بردار و ثابت کن میتوتی خیلی کارها بجز درس خوندن انجام بدی البته یه قدم عاقلانه  و منطقی// بجز درس خوندن چه کارای عملی دیگه ای کردی تا حالا؟  من فکر میکنم هنوز از گفتن خیلی چیزا واهمه داری چون تو حرفات یه پریشونی دیدم    /اصلا همین که میگی تو خصوصی بگم نشونه ضعف نفسه از گفتن حرفت هیچ وقت نترس اگه میخوای مشکلت حل بشه مشکلتو فریاد بزن اگه قابل حل باشه که بهت کمک میشه و اگه چیز بدی باشه تو خصوصی هم حل نمیشه //اینجا که کسی تو رو نمیشناسه پس   این ترس که احتمالا همراه همیشگی شماست مخربه
فعلا 

مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

quantum2009

خارج شده است

ارزش تو به اندازه آن چیزی است که به آن دل می بندی پس مواظب باش که به کمتر از بی نهایت عشق ، دلبسته نشوی.
Ali Reza
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 628

تشكر
اهدا شده: 51
دريافت شده: 214


« پاسخ #19 : 04 شهريور 1388,ساعت 13:52:12 »

سلام دوست عزیزم !
ما اینجا هستیم تا با لطف خداوند، هر کمکی که از دستمون برمیاد، برای شما انجام بدیم.
حتما ما رو در جریان کارهاتون در صورت تمایل، قرار بدید.
التماس دعا

مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

quantum2009

خارج شده است
quantum2009
Newbie
*
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 30

تشكر
اهدا شده: 22
دريافت شده: 7


« پاسخ #20 : 04 شهريور 1388,ساعت 20:08:02 »

سلام  دوست عزیز
اعتماد به نفس رو  از وجود خودت بگیر گاهی وقتا ما آدما خیلی از توانائیهامون رو فراموش میکنیم/
میخوای محکم قدم برداری  خدا رو با تمام وجود تو ذهن و روحت جستجو کن /انسان آفریده ی شگفت انگیزیه  وقتی بدونی از چه منبع عظیمی میتونی قدرت بگیری حرف از ضعف و ناتوانی نمیزنی ؟ مورچه رو ببین برا گذران زندگیش چجوری تلاش میکنه اگه دونه ای رو 1000بار از دهنش بگیری بازم ناامید نمیشه و دوباره سعی میکنه / فکر نکنم لازم باشه بهتون بگم ففرق انسان با یه مورچه چیه؟!
مشکلات شما به نظر من برمیگرده به نوع تربیت خانوادگیتون البته توضیح زیادی ندادین اما به نظر من این نوع نگرش که در مورد افراد خانواده داین برا شما سمه /شما همه تقصیر رو اینجوری به گردن افراد خانواده انداختین آیا تا حالا خودتون هم سعی در بهبود رابطه کردین؟به نظر من شما اینجوری بخواین وارد اجتماع بشین و فقط به دوستان متکی بشین حتما ضربه میخورین چون معلوم نیست هر دوستی که سر راه شما اومد قایل اعتماد باشه و بتونی همه ی درد دلاتو بهش بگی !!و اگه اون دوست نارفیق از آب در بیاد اونوقت تصور نادرستی از دوستی تو ذهنت شکل میگیره و  با این ذهنیتی هم که نسبت به خانواده داری  مشکلاتت بیشتر میشه / به نظرم قبل از هر چیزی متوجه این قضیه باش که برا هر دوستی به میزان اعتبار و اعتمادی که نسبت بهش داری سرمایه گذاری کن/و  رابطت رو با خانواده ترمیم کن اگه تو رو قبول ندارن و به دید یه بچه بهت نگاه میکنن همه تقصیر رو به گردن اونا ننداز چون بازم اینجوری داری خودت رو تبرئه میکنی اگه  دلت میخواد تو خونه به دید یه انسان قابل اتکا بهت نگاه کنن و اینو حق خودت میدونی برا گرفتن حقت خودت هم یه قدم بردار و ثابت کن میتوتی خیلی کارها بجز درس خوندن انجام بدی البته یه قدم عاقلانه  و منطقی// بجز درس خوندن چه کارای عملی دیگه ای کردی تا حالا؟  من فکر میکنم هنوز از گفتن خیلی چیزا واهمه داری چون تو حرفات یه پریشونی دیدم    /اصلا همین که میگی تو خصوصی بگم نشونه ضعف نفسه از گفتن حرفت هیچ وقت نترس اگه میخوای مشکلت حل بشه مشکلتو فریاد بزن اگه قابل حل باشه که بهت کمک میشه و اگه چیز بدی باشه تو خصوصی هم حل نمیشه //اینجا که کسی تو رو نمیشناسه پس   این ترس که احتمالا همراه همیشگی شماست مخربه
فعلا 

سلام خدمت دوستان عزیزم
در مورد خدا و توکل به اون کاملا با شما موافقم. تا حالا هر جا که موفق بودم با توکل بوده.
در مورد خونه هم گفتم فقط من نیستم که تو خونه حال نمی کنم برادرها و خواهرهام هم همین طورند و حتی مادر و پدرم!!!( شوخی نمیکنم) و صد البته همش هم به خاطر اینکه من رو قبول ندارن نیست. چون متاسفانه جو خوبی توی خونه حاکم نیست. الان هم دیگه تصمیم ندارم که از خونه فرار کنم. دارم با روشهایی بهشون می فهمونم که من هم از این اوضاع ناراحت هستم. دارم شروع میکنم تو خونه قاطعانه صحبت کنم مخصوصا با پدرم. ولی فکر میکنم یه چیز طبیعی باشه که آدم با رفیقاش بیشتر حال بکنه. چون واقعا توی خونه کسی حرف من رو نمی فهمه. چون اختلاف سنی من باهاشون زیاده. چون هیچ کدومشون توی این زمینه هایی که من فعالیت میکنم و بهشون فکر میکنم ( مثل درس مثل مسایل علمی و فلسفی) هیچ تجربه ای ندارن البته به غیر از یکی از برادرام که اونم توی جو درس خوندن و اینا نیست ولی به مسایل علمی خیلی علاقه منده و صاحب نظره که البته رابطه ام باهاش توی این زمینه ها عالیه. این شرایط باعث شده که من علاقه ای به خونه نداشته باشم و احساس کنم که تنها هستم. ولی درست میگید که نباید فرار کنم. ان شاء الله با کمک خدا و شما دوستان مهربون روابطم رو توی خونه هم تحکیم میکنم.
اگه بتونید یه راهنمایی بکنید که چه قدمی بردارم تا حقم رو بگیرم ممنون میشم. ( البته این رو بگم که تا حالا هر کاری به من واگذار شده درست انجام دادم ) به غیر از درس خوندن و تحقیق خطاطی هم میکنم. با کامپیوتر هم یه کارایی بلدم. توی کارای برقی هم دستی روی آتیش دارم. ( حتی چند وقت پیش یه شو آف موفقیت آمیز هم توی خونه داشتم  چشمک )
به ترس هم به درستی اشاره کردید. این ترس بیشتر اوقات با من هست. ازتون ممنونم.

نقل قول
حتما ما رو در جریان کارهاتون در صورت تمایل، قرار بدید.
چشم حتما. تشکر.
نقل قول
منم مثل تو دارم سعی میکنم محکمو قوی باشمو خودمو دوباره بعد از طی یه سری مشکلات پیدا کنم.اولش یه کم تا راهو پیدا کنی سخته... اما من شک ندارم که اگه بخوایم میشه. موفق باشی داداش گلم.
شما هم موفق باشی. باید از شما یه تشکر ویژه داشته باشم. خیلی کمک کردید. ان شاءالله جبران میکنم. لبخند
خارج شده است
آنجل
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 282

تشكر
اهدا شده: 73
دريافت شده: 162



« پاسخ #21 : 04 شهريور 1388,ساعت 21:22:25 »

سلام دوست خوبم لبخند
نیازی به جبران نیست . همین که  تونستم یه ریزه کمکت کنم خیلی خیلی خوشحالم. قدم اولو که عالی برداشتی .امیدوارم همین جوری بیفتی تو خط موفقیتو هر روز اینجا از موفقیتات بنویسیو ما هم ذوق کنیم .  سکوت
برای اینکه جو خونه خوب بشه باید اعضا باهم صمیمی بشن. برای صمیمیت باید یکی شروع کنه خوبه که اون یه نفر تو باشی که جرقه شو میزنیو ان شا الله محیط خونه رو کم کمو اروم اروم واسه همه دلپذیر میکنی. اون وقت تو یه کاری کردی کارستون البته خب در حد وسعت! به نظرم ببین هرکسی تو خونه به چه مباحثو کارایی علاقه داره و چی واسش مهمه. بعد از طریق همون علایقو مسایل مهم کم کم باهاشون صمیمی شو . حتی اگه خودتم باهاشون هم علاقه نبودی مشکلی نیست بشین تو هم از علایقت صحبت کن. بلاخره به یه وجه مشترکایی میرسید. با هرکدوم از اعضای خونواده یه وجه مشترک کوچیکم پیدا کنی خودش کلیه. سعی کن خودتو جای اونا بذاریو درکشون کنی. کم کم اونا هم همین کارو در مقابل تو میکنن .اصلا همین صحبت کردن خودش باعث صمیمیته. ارزش وقت گذاشتنو داره چون اونا خونوادتن و از همه مهترن.  لبخند
البته ازین شیوه در مورد دوستا هم میشه استفاده کرد. ولی درکل یه کم زمان میبره. نباید انتظار داشته باشی همه چی یه شبه عوض بشه ها!  شوکه  چشمک
اینایی که گفتمو خودم امتحان کردمو جواب داده . نمیدونم حالا چه قدر به کار شما بیاد ولی امیدوارم کمکت کنه داداش گلم. سکوت

مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

quantum2009

خارج شده است

یک عمر
در انتظاری تا بیابی آن را که درکت کند
و تو را همان گونه که هستی بپذیرد.
وعاقبت
در می یابی که او از همان آغاز خودت بوده ای...
quantum2009
Newbie
*
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 30

تشكر
اهدا شده: 22
دريافت شده: 7


« پاسخ #22 : 09 شهريور 1388,ساعت 04:53:12 »

 :)سلام دوستان عزیزم لبخند
نماز و روزه هاتون قبول باشه.
الحمدلله به نظر خودم پیشرفتم خوب بوده ( تا حالا). می خواستم ببینم کسی راجع به این ترس که شرلی بهش اشاره کرد نظری نداره؟ این ترس به طرق مختلف ظاهر میشه. الان هم دوست ندارم کسی بفهمه که من دارم تلاش میکنم که عوض بشم. مثلا وقتی این کتابهایی رو که دوستان خوبم معرفی کردن میخونم دوست ندارم کسی بفهمه.
یه مشکل دیگه هم این که خیلی حرفی برای گفتن ندارم. با این مشکل چه جوری مقابله کنم؟ از خیلی وقت پیش هم عادت کردم که کوتاه حرف بزنم و این باعث شده که الان نتونم خوب صحبت کنم. یعنی موقعی که مجالی دارم که چند دقیقه صحبت کنم نمیتونم مطلبی که میخوام بگم رو جمع و جور کنم و به نظر خودم بین مطالب خوب رابطه برقرار نمیکنم و صحبت هام خسته کننده میشن. شاید این مشکل توی این مطالبی که اینجا می نویسم هم مشهود باشه.

از همه کسانی که تا حالا کمک کردن متشکرم.
خارج شده است
Ali Reza
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 628

تشكر
اهدا شده: 51
دريافت شده: 214


« پاسخ #23 : 10 شهريور 1388,ساعت 15:56:35 »




سلام دوست عزیزم !
نقل قول
می خواستم ببینم کسی راجع به این ترس که شرلی بهش اشاره کرد نظری نداره؟ این ترس به طرق مختلف ظاهر میشه.
دوست شجاعم !

تنها راه مقابله با ترس و ایجاد اعتماد به نفس، چیزی جز حرکت کردن به سمت همون ترسها نیست!!!!! تو میگی که اعتماد به نفس نداری. راست هم میگی؟ میدونی چرا؟ چون هرگز جرات نکردی که جسورانه بر دل ترسات، یورش ببری! حرکت به سمت ترسها، اعتماد به نفس رو رشد میده، بارورش میکنه. اما تعلل به هر شکلی که باشه، باعث افزایش ترس میشه. اگه اقدام کنی، با ترس مبارزه کردی و گرنه در صورت تاخیر و تعلل، با دستهای خودت، اون رو بزرگتر و بزرگتر میکنی.
 
نمیدونم تا حالا برات اتفاق افتاده که در موقعیتی قرار بگیری که مجبور به پریدن از جوی آبی نسبتا بزرگ بشی یا نه! در همون نگاه اول جوی رو برانداز میکنی، اگه به فکرت خطور کنه که موتونی بپری، قطعا همین اتفاق هم میفته. اما اگه یه بار خیز برداری و در لب جوی متوقف بشی، اون وقت کم کم احساس میکنی که عرض جوی انگار بزرگتر میشه!!!! هر چه تعلل بیشتر باشه، این شکاف هم بزرگتر و بزرگتر میشه و کم کم به این نتیجه میرسی که باید از خیر پریدن بگذری! چرا که کار تو نیست.

اگه خوب رو این مثال دقت کنی متوجه میشی که نحوه شکل گرفتن خیلی از حالاتی که الان واست پیش اومده، دقیقا به همین شکله. و به تبع، وجودشون هم به خاطر طرز تفکر و تلقیه تو هستش.
تاخیر در انجام کارها، به مراتب وحشتناک تر از انجام خود اون کاره! به همین دلیله که تو باید بخوای و اقدام کنی. اگه قراره با شخص مهمی حرف بزنی، یا به کسی تلفن کنی، دل دل کردن کارو سخت تر میکنه. پس قبل از اینکه دوباره اون افکار مزاحم سراغت بیاد و تو رو منصرف کنه، سریع برو گوشی رو بردار و شماره رو بگیر. اونوقت میبینی که کار به اون سختی هم که تصور میکردی، نیست. یا مثلا وقتی که میخوای در جمعی صحبت کنی، فشار های عصبی به تاخیر انداختن اون، به حدی میشه که حتی ممکنه آدمو از پا دربیاره! اگه واقعا تصمیم داری کاری رو انجام بدی و یا در شرایطی قرار گرفتی که باید انجامش بدی، حتی یه لحظه رو هم از دست نده. بدون وقفه عملیش کن. طوری رفتار کن که انگار کار هر روزت بوده و چیز تازه ای نیست. مطمئن باش با گفتن اولین کلمه، تمامی ترس هات از بین میره.

پس فراموش نکن که تنها راه مبارزه با ترس، یورش بردن به سمت اون ترسه. کسایی هستن که بعضی وقتها دچار سرگیجه میشن و احتمال میدن که مثلا تومور مغزی دارن! اما از ترس اینکه مبادا احتمال اونا درست از اب دربیاد، به دکتر مراجعه نمیکنن و سالها در برزخی از شک و دودلی گرفتار میشن. شاید اگر تومور مغزی هم داشتند، تا به حال مشکلشون حل شده بود و دیگه نیاز نبود که این همه وقت با افکار و احساسات کشنده، هم خود و هم اطرافیانشون رو اذیت کنن.

نکته آخر:
" ترس، دلهره، اضطراب، وحشت و احساس های تلخی از این دست، تنها زمانی محو میشوند که با اعتماد به نفس قدم روی صحنه گذاشته و رو در رو با آنها مواجه شوید."
این راهکارهایی رو که گفتم، صحبت های آقای حلت هست. البته با مقداری کم وزیاد.

 امام علی(ع) این بحثو چقدر کوتاه و ظریف گفته :

« هنگامى که از چيزى مى‏ترسى، خود را در آن بيفکن، زيرا گاهى ترسيدن از چيزى، از خود آن سخت‏تر است.
»

نقل قول
یه مشکل دیگه هم این که خیلی حرفی برای گفتن ندارم. با این مشکل چه جوری مقابله کنم؟ از خیلی وقت پیش هم عادت کردم که کوتاه حرف بزنم و این باعث شده که الان نتونم خوب صحبت کنم. یعنی موقعی که مجالی دارم که چند دقیقه صحبت کنم نمیتونم مطلبی که میخوام بگم رو جمع و جور کنم و به نظر خودم بین مطالب خوب رابطه برقرار نمیکنم و صحبت هام خسته کننده میشن. شاید این مشکل توی این مطالبی که اینجا می نویسم هم مشهود باشه.
یه کتاب دیگه هست باز هم از آقای کارنگی با عنوان " آیین سخنرانی". چند سال پیش یه بخش هایی ازش رو خوندم خوب بود. اسمش سخنرانی هست اما به کار گیری نکاتش در صحبت کردن در جمع میتونه خیلی مفید باشه.

موفق باشی عزیز

مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

HIDDEN WAY, quantum2009

خارج شده است
quantum2009
Newbie
*
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 30

تشكر
اهدا شده: 22
دريافت شده: 7


« پاسخ #24 : 11 شهريور 1388,ساعت 14:13:59 »

سلام دوستان عزیزم.
حالا که بیشتر فکر میکنم ترس واژه ی خیلی مناسبی نیست. بیشتر یه حس مخفیانه عمل کردنه. این تعللی که میگید واقعا داره من رو اذیت میکنه و مقابله باهاش برام خیلی خیلی سخته. این طور که من متوجه شدم برای مقابله با این ترس و تعلل باید با اعتماد به نفس بالا با اون مبارزه کرد و برای به دست آوردن اعتماد به نفس باید با این ترس مقابله کرد. یه جورایی لازم و ملزوم همدیگه هستند. البته میفهمم چی میگید و این جمله رو برای این گفتم که بگم چقدر سخته که باهاش مقابله کنم. به نظر شما باید چیکار کنم که بهتر و موفق تر بتونم با این مشکل مقابله کنم.
با سپاس فراوان.
خارج شده است
آنجل
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 282

تشكر
اهدا شده: 73
دريافت شده: 162



« پاسخ #25 : 11 شهريور 1388,ساعت 15:02:17 »

سلام داداش خوبم لبخند

گرچه عليرضاي عزيز خيلي كامل و قشنگ توضيح دادن ولي  يه چيزي الان به ذهنم رسيدو ميخوام برات بنويسم:

ببين عزيز من تو بايد به كارا و رفتاراي خودت ايمان داشته باشيو احترام بذاري يعني مثلا وقتي داري سعي ميكني كه عوض بشي چرا دوست نداري كسي بفهمه ؟ اين شجاعت توئه كه مشكلتو پيدا كرديو الان داري باهاش ميجنگي! سعي كن هميشه براي كارات توجيه داشته باشي اون موقع ديگه نگران عكس العمل هاي ديگران نيستي چون براي همه كارا و رفتارات دليل داريو كسي نميتونه بهت خرده بگيره. اون وقت نيازي به مخفيانه عمل كردن نداري. تو به كاري كه ميكني مطمئني پس ازش دفاع كن. تعلل نداشته باش. محكم باش داداشي! يا يه كاريو انجام نده يا اگه انجام ميدي بهش ايمان كامل داشته باشو مطمئن باش كه كار درستيه .با شجاعت برو جلو و پاش واستا و ازش دفاع كن. نظراتتو راحت بيان كن . منطقي ابراز عقيده كن حتي اگه اشتباه بگي.فوقش مگه چي ميشه؟ بهت ميگن كه داري اشتباه ميكني! تو هم حرفاي بقيه رو ميشنوي اگه استدلالاشون درست بودو توجيه شدي خب ميپذيري كه اشتباه كردي .همه اشتباه ميكنن! اگه هم كه عقيده خوب و درستي داشتي كه ديگه عاليه! كمك ميكنه كه اعتماد به نفست زياد بشه! لبخند
 اينكه ميگي حرفي واسه گفتن نداري! چرا داري!سعي كن جرات گفتنشون رو هم داشته باشي! وقتي با كسي حرف ميزني به تناسب شخصيت طرف مقابل و موضوعاتي كه حدس ميزني دوست داشته باشه حرفاي جديدي مطرح كن.نظر خودتو درموردش بگو از طرف مقابلم بخواه اونم نظرشو بگه. حتي اگه همعقيده نبوديد. تا منطقا توجيه نشدي دست از اعتقادت برندار. ترديد نكن! درسته هميشه ما درست نميگيم ولي مطمئن باش ديگران هم گاهي اشتباه ميكنن.
هميشه به اين فكر كن كه ته ته هر كاري كه انجام ميدي فوقش مگه چي ميخواد بشه!؟ شجاع باشو دلتو بزن به دريا! البته اين با بي گدار به آب زدن خيلي فرق داره ها. فكر كنم منظورم گرفتي كه چي ميخوام بگم!
موفق شاد باشي دوست خوبم.   سکوت 

مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

quantum2009

خارج شده است

یک عمر
در انتظاری تا بیابی آن را که درکت کند
و تو را همان گونه که هستی بپذیرد.
وعاقبت
در می یابی که او از همان آغاز خودت بوده ای...
فرزاد2
Full Member
***
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 243

تشكر
اهدا شده: 34
دريافت شده: 149



« پاسخ #26 : 11 شهريور 1388,ساعت 16:05:05 »

دوست عزیز
مخفیانه عمل کردن هم خودش زائیده ی ترسه ،ترس از بازخواست شدن ترس از مطلوب نبودن که این مسائل همش میتونه زادیده ذهن شما باشه ، فعلا کاری نداریم به چه دلایلی ذهن شما اینطوری برنامه ریزی شده که وقتی بسمت خواسته هاتون نمیرید ناخوداگاه شروع به ترسیم دلایلی میکنید برای توجیه و قانع کردن خودتون مثلا چون در جمع میترسید حرفی بزنید که مورد قبول نباشه یا مطلوب جمع نیاشه ذهن شما ،شما رو تبرئه میکنه با این استدلال که  کم حرف هستی حالا شما اینو به بقیه مسائل زندگیت تعمیم بده ....
من با این قسمت حرف دوستمون علیرضا موافقم به قلب ترسهات بتاز.....
اما دوست خوب
دلیل ترس عدم شناسایی دنیایی هست که میخواهی بهش وارد بشی و عدم شناسایی خودت و توانائیهای خودته
توانائیهای خودتو که باید باور کنی این یه بحث جدا میطلبه که فعلا بماند...
اما عدم شناخت دنیا ی بیرونی که تو میخوای بهش وارد بشی سهم زیادی در شکل گیری ترس در وجود تو در مواجهه با اونچه که پیرامونت هست داره که بدلیل اینکه واردش هم نمیشی ذهنت هم همونطور که بالا برات گفتم شروع میکنه به توجیه و ساختن دنیایی که واقعی نیست و کم کم تبدیل به ترس میشه  ... یه مثال برات میزنم   ترس تو اینطوری شکل میگیره::
یه اتاق رو به تو نشون  میدن که کاملا تاریکه و تو قبلا هیچوقت وارد این اتاق نشدی و هیچ شناختی هم نسبت به چیزایی که ممکنه درش باشه نداری تاو قتی که جلو در وایسادی و در باز نکردی ذهن تو کم کم شروع میکنه به هشدار دادن که نکنه تو اتاق حیوون درنده باشه مار باشه عقرب باشه هیولا باشه  چاه باشه و...و کار به اونجایی میرسه که کم کم به این باور میرسی تو  این اتاق پر از هیولاهای وحشتناکه و هی ترس تو عمیق تر میشه پس ترس تو اینطوری شکل میگیره عدم اطلاع از دنیایی که میخوای واردش بشی و  تخیلاتی که ذهن خودت ترسیم میکنه  در حالیکه  شما الان چی احتیاج دارید که وارد این اتاق تاریک بشید  ؟؟  بله یه فانوس!!!
دوست من این فانوس همون اعتماد بنفسه که راهت رو روشن میکنه و دنیای ناشناخته رو به تو میشناسونه  و ترست رو معقول میکنه
و کار رو بجایی میرسونه که اگه صد بار دیگه هم وارد اون اتاق تاریک شدی چشم بسته و با اعتماد قدم برداری چون دنیای ناشناخته ای پیش روت نداری>>>>>پس تا زمانی که در اتاق رو باز نکردی و واردش نشدی اطلاعی هم از درونش نداری و ترس ساختگی تو باعث میشه دنیایی از اون اتاق برای خودت ترسیم کنی که ممکنه با واقعیت هیچ نزدیکی نداشته باشه...

فرض کن  الان شبه برق رفته و تو ،تو خونه خودت هستی همه جا تاریکه ولی تو بدلیل شناختی که به ورودی و خروجی خونتون و محل قرار گرفتن وسایل منزل داری راحت بلند میشی و تو تاریکی قدم برمیداری چون دنیای پیرامونت رو میشناسی اما اگه شب تو خونه دوست باشی و برق هم بره آیا میتونی اونجا هم که برا اولین بار مهمون شدی بلند شی و مطمئن قدم برداری ؟؟طبیعتا نه !چرا؟ چون شناختی نسبت به اطرافت نداری!!!
پس اولین قدم درست شناختن دنیای پیرامونته
ودومین قدمهمراه داشتن همون فانوسه (اعتماد به خودت)

مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

Ali Reza, HIDDEN WAY, quantum2009

خارج شده است

ارزش تو به اندازه آن چیزی است که به آن دل می بندی پس مواظب باش که به کمتر از بی نهایت عشق ، دلبسته نشوی.
quantum2009
Newbie
*
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 30

تشكر
اهدا شده: 22
دريافت شده: 7


« پاسخ #27 : 15 شهريور 1388,ساعت 15:32:55 »

سلام دوستان واقعا ممنونم از کمکهاتون
حتما این موضوع رو شنیدید که آدمهارو به دو دسته درونگرا و برونگرا تقسیم میکنند. میخواستم بدونم یه آدمی که 20 سال درونگرا بوده میتونه یه سری رفتارهای آدمهای برونگرا رو کسب بکنه یا نه؟
یک مورد دیگه که میخواستم مطرح کنم اینه که من تا حالا رفتاری با احساسات خودم داشتم که میتونم بگم سرکوبشون میکردم. فکر میکنم این کار کمتر از یک انسان دارای اعتماد به نفس سر بزنه. مثلا غیر ممکنه که توی اوج شادی باشم و یه فریاد شادی بزنم چون همیشه خجالت می کشیدم که این کارارو انجام بدم.
اگه درست میگم لطفا راهکارهایی رو ارائه بدید که کم کم این عادتم رو بذارم کنار و احساساتم رو دیگه سرکوب نکنم و بروزشون بدم.
با تشکر از همه دوستانی که تا حالا کمک کردن
خارج شده است
mina shayanfar
Jr. Member
**
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 60

تشكر
اهدا شده: 8
دريافت شده: 45


« پاسخ #28 : 16 شهريور 1388,ساعت 12:37:11 »

سلام به شما دوست عزيز...........من دورادور پيگير شما هستم و خوشحالم كه داري پيشرفت مي كني.........تا اينجايي كه من مي دونم خيلي نميشه نوع شخصيت رو تغيير داد.اما شايد شما به خاطر كمبود اعتماد به نفس گوشه گير و ساكت بودين و اين موضوع به شما مشتبه شده كه درونگرايين! به نظر من شما اول تو اين مسيري كه هستي جلوتر برو و بذار اعتماد به نفست بره بالا و ديگه از رفتارهاي مناسب با احساست خجالت نكشي بعد اونوقت مي فهمي كه درونگرايي يا برونگرا.

مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

quantum2009

خارج شده است
صفحه: 1 [2]   بالا
چاپ صفحه
پرش به :  


Powered by SMF 1.1.15 | SMF © 2006, Simple Machines | Persian Language Pack by Mambolearn Team
All Text is Available Under The Terms of The GNU Free Documentation License | Designed By Mohammad Shadmani