سلام
محمد جان راحت با قضیه برخورد کن، این احساساتی که داری موقتیه، گاهی شدید و گاهی خفیف میشه؛ بهتره که خودت سعی کنی احساساتتو بشناسی و برای جلوگیری از تاثیر منفیشون راه حل پیدا کنی.
خود من تقریباً از حدود 13 سالگی اولین تجربه های خلع رابطه ی عاطفی رو در خودم احساس می کردم. اون موقع ها سخت بود کنار اومدن با تنهایی، چون از این حس خودم شناختی نداشتم، طوری بود که به بهرانهای روحی زیادی توزندگیم دچارم کرد- که مهمترینش بهران درسی و سستی در امور بود. اما بعد ها کم کم به خاطر اینکه همیشه دوست داشتم در مورد جنس مخالف اطلاعات پیدا کنم مطالعاتم در زمینه ی روانشناسی جنس مونث شروع شد و بلآخره تو این گیر و دار مسیری هم در مورد شناخت احساسات خودم بوجود اومد؛ و این شد که دیگه کم کم الآن اونقدر تنهایی عذیتم نمیکنه، که اتفاقاً تنهایی یکی از تفریحات منه. اگه بخوام یه نمودار بررسی افت و پیشرفت از زندگیم ترسیم کنم، از 13سالگی افول کرده، در 15 سالگی در عمیقترین سطحه، در 16 سالگی با شتاب خوبی رو به بالاس، در 19 سالگی با شتاب ناباورانه ای به سمت بالاست و در 21 در اوج و در 22(با شروع بیماری قلبی پدرم) با شتابی ملایم به سمت پایین و الآن در آستانه ی 24 سالگی با شتاب صفر(سرعت ثابت)، در سطح متوسطه.
از مشاهداتی که تو زندگی خودم دارم می تونم بگم اگه اجازه بدی با هر تلنگری، احساسات منفی روی ذهنت اثر بگذاره بعداً پشیمون می شی. از تصمیمات شتابزده پرهیز کن، و تا میتونی به شناخت افکار و عواطفت بپرداز، که مطمعناً قابل کنترل خواهند شد.
توجه به یک نکته خیلی به من کمک کرد،اینکه جریانهای آنی افکاری که به طور ناخودآگاه بعد از یک احساس خاص منجر به ثبت یک نتیجه گیری در مورد خودم تو ذهنم می شد رو تحت کنترل خودم در آوردم. کار ساده ای نیست، چون انگار تو مصائب، زدن برچسب بدبختی به خودت یه لذت خاص داره؛ اما باید هوشمندانه همین که تو احساس بدی قرار گرفتی افکارتو کنترل کنی. به محض به وجود اومدن یک بسته تفکر منفی، یه نفس عمیق بکش، قضاوتت رو در مورد خودت مثبت کن، و به خودت بگو این شرایط طبیعیه و قرار نیست همیشه به این سختی باشه و اونوقت اجازه بده این تفکر ثبت بشه و بعد ذهنت رو آزاد کن.
اینا رو به این خاطر گفتم که بدونی می تونی احاساساتت رو تعدیل کنی و قدرت تحمل این تنهایی رو بدست بیاری. پس خودت رو به این خاطر که حالا موقعییت ازدواج رو نداری عذاب نده. فقط به افکارت مسلط شو، می بینی که غمی نیست.
"زمان آنقدر سریع می گذرد که گاهی به واقعیت واقعیات گذشته شک می کنی؛ امروز هم در آینده، جزئی از واقعیات گذشته خواهد بود، پس همین امروز را هم سخت نگیر، چرا که شاید واقعیت چیز دیگریست!"