خوش آمدید، مهمان - لطفا برای ثبت نام اینجا و یا برای ورود اینجا را کلیک کنید.
آیا هنوز ایمیل فعال سازی حساب کاربری برای شما ارسال نشده است؟
 
جستجوی پیشرفته

53074 ارسال در 5546 موضوع- توسط 13683 کاربر - جدیدترین کاربر عضو شده: asmani
صفحه: [1] 2   پایین
چاپ صفحه
نويسنده موضوع: راهی برای بیرون اومدن هست...؟  (دفعات بازدید: 865 بار)
آمان
آمان
Jr. Member
**
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 69

تشكر
اهدا شده: 35
دريافت شده: 18


16ساله/مشهد / مذکر / مجرد/


WWW
« : 08 شهريور 1388,ساعت 03:52:55 »

سلام...
من 16 سالمه.
من از بچگی شخصیت خاصی داشتم ،‌در واقع از وقتی یادم میاد ،‌از 4 سالگیم من همیشه احساس تنهایی داشتم.  در هر دوره ی سنیی به یک صورتی بود . یعنی وقتی بچه ی 4-5 ساله بودم همیشه دنبال یک همبازی بودم و یک داداش ... یک برادر هم داشتم . 3 ساله که بودم به خاطر مشکل تنفسی مرد. البته هنوز نوزاد بود .
دوره ای که می رفتم دبستان همیشه از این ناراحت بودم که چرا همه من رو مسخره می کنن. و معمولا کسی زیاد باهام نمی جوشید ، یا بهتره بگم من زیاد با کسی نمی جوشیدم.
دوره ی راهنمایی تازه به سن بلوغ رسیده بودم ،‌اولین تجربه های عشق و... رو چشیدم. اما کسی نبود که به قول معروف بتونم تنهاییم رو باهاش شریک بشم.
از اول راهنمایی تا 1 سال پیش عاشق افراد زیادی شدم . شاید 10 تا . و به هیچ کدومشون نرسیدم. حتی در سطح یک گفتگو . البته منظورم از عاشق علاقه داشتنه .
البته تا یک سال پیش مشکلی نداشتم.
مشکلم از اون جایی شروع شد که من عاشق یک دختر شدم. عاشق شدم . و اون قدر عشقم شدید شد که هیچ چیزی نمی تونه توصیفش کنه .
سه ماه از طریق چت باهاش صحبت کردم. سه ماهی که انگار فقط همون سه ماه توش زنده بودم...
بعد از سه ماه غیبش زد. تا سه ماه بعدش ، یعنی تا اوایل زمستان 87 نمی دونستم چی شده... کجا رفته و... گیج بودم ... شوکه بودم...
اول زمستون فهمیدم رفته و دیگه بر نمی گرده . دو سه ماه مصمم بودم تا به هر طریقی شده ... به هر طریقی !!! پیداش کنم . اما بعدش نا امید شدم. یکی دو ما بعد عشقش از دلم رفت ... و گیج شدم...
اون قدر گیج شدم که نمی دونم چی کار کنم. پیش یکی دو تا از روانشناسهای معروف مشهد رفتم و گفتن که من توی دوره ای هستم به اسم دوره ی سه ماه غصه که تقریبا وقتی پیش میاد که افراد یکی از نزدیکانشون رو از دست می دن... اما این سه ماه همین طوری ادامه پیدا کرد .
راستی ببخشید این موضوع روانشناس تقریبا مربوط می شه به زمانی که من از دستش دادم.
بعد این سه ماه ادامه پیدا کرد و تبدیل شد به 7 ماه . کم کم از هیچ چیز لذت نمی بردم ،‌به جز فکر در مورد خودکشی و مرگ ،‌
همین طوری ادامه پیدا کرد ... هی فکر می کردم ،‌هی فکر می کردم و هی فکر می کردم.... فقط به تنهایی و خودکشی...
_
اما بعد از دو ماه یک اتفاق خیلی عجیب در من رخ داد . من انگیزم رو راجع به همه چیز از دست دادم. حتی غذا خوردن . به خودکشی فکر کردم. و تا دمش رفتم. اما چیز عجیبی که رخ داد این بود که من هیچ شادی یا انگیزه ای در خودکشی نمی دیدم .
در واقع الان من از هیچ چیز ،‌مطلقا هیچ چیز لذت نمی برم. غذا می خورم . همون مزه ی سابق رو می ده . اما لذت نداره....
الان این موضوع باعث شده من خیلی چیزا رو از دست بدم.. من نمی دونم باید چی کار کنم. واقعا نمی دونم...
کمکم کنین .
خارج شده است

هنگامی که ذهنم روشن شد ،‌دنیای اطرافم در تاریکی فرو رفت
آمان
آمان
Jr. Member
**
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 69

تشكر
اهدا شده: 35
دريافت شده: 18


16ساله/مشهد / مذکر / مجرد/


WWW
« پاسخ #1 : 08 شهريور 1388,ساعت 04:42:41 »

در ضمن خودم می دونم تنها کسی نیستم که این مشکل رو دارم. نیاز نیست ذکر کنین .  چون این که من تنها... مانع این نمی شه که بخوام به تمام دنیا فحش بدم.
خارج شده است

هنگامی که ذهنم روشن شد ،‌دنیای اطرافم در تاریکی فرو رفت
sima1387
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 281

تشكر
اهدا شده: 21
دريافت شده: 37


« پاسخ #2 : 08 شهريور 1388,ساعت 05:54:35 »

سلام...

این حالت شما زیاد ادامه پیدا نمیکنه فقط کمی صبرکن بزودی برطرف میشه در این مدت بیشتر به تفریح وسرگرمی و مطالعه مقاله های مختلف وکتابهای مورد علاقت بپرداز بهت قول میدم دوباره اون نشاط و شادابیت رو به دست میاری فقط کمی به خودت مسلط باش
موفق وپیروز باشی
خارج شده است

*  رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند*
* چنان نماند وچنین نیز هم نخواهد ماند*
sima1387
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 281

تشكر
اهدا شده: 21
دريافت شده: 37


« پاسخ #3 : 08 شهريور 1388,ساعت 06:10:05 »

راستی یادت باشه رفتی حرم (امام رضا ع) ما رو هم دعا کن فراموش نکنیا

متشکرم
خارج شده است

*  رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند*
* چنان نماند وچنین نیز هم نخواهد ماند*
ebham
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 509

تشكر
اهدا شده: 573
دريافت شده: 198



« پاسخ #4 : 08 شهريور 1388,ساعت 09:44:10 »

سلام دوست جون، خوشحالم از اين كه اين انجمن رو براي بازگو كردن مشكلت انتخاب كردي، راستش من واقعاً نميدونم چه نظري بهت بدم كه اوضاع از اين بدتر نشه ولي خوب ميتونم بگم، گذشته گذشت، به حال و آينده فكر كن، ببين دوست جون چطوره يه عشق جديد پيدا كني براي خودت ، ولي نبايد مثل قبلي ها بهشون وابسته بشي، سعي كن با يكي دوست بشي كه هم شان تو باشه و با عرف خانوادت جور باشه حتي اگر براي مدت كوتاهي قراره اين دوستي طول بكشه ، من نظرم اين كه تو دوستاي قبليتو نسنجيده و البته از روي احساس انتخاب كردي ، در ضمن مرگ و خودكشي هيچي رو درست نمي كنه هيچ ، اون دنياتم خراب مي كنه، به اين فكر كن كه وجود تو مي تونه براي جامعه مفيد باشه مي توني يه كار بزرگ براي جامعت بكني ، با گفته سيما جون موافقم خودتو با چيزهاي مورد علاقت سرگرم كن، ان شاالله از اين حال بيرون مياي

مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

آمان

خارج شده است

يك نفر ..... يك جايي..... تمام روياهاش لبخند توست و زماني كه به تو فكر مي‌كنه احساس مي‌كنه كه زندگي واقعا با ارزشه پس هرگاه احساس تنهايي كردي اين حقيقت رو به خاطر داشته باش يك نفر ..... يك جايي..... در حال فكر كردن به توست
آنجل
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 282

تشكر
اهدا شده: 73
دريافت شده: 162



« پاسخ #5 : 08 شهريور 1388,ساعت 10:36:20 »

سلام دوست عزيزم لبخند

به جمع ما خوش اومدي! سکوت
خيلي جالبه من فكر ميكردم تجربه ام خيلي كمه ولي از وقتي اومدم تو اين تالار ميبينم خيلي از مسايلي رو كه دوستاي كوچيكتر از خودم دارنو منم تو يه برهه از زندگيم تجربه كردمو ميتونم دركشون كنم!
شايد باورت نشه ولي منم حدودا 1 سال پيش همينجوري شده بودم.  ناراحت بدجور تنها بودم. همه چي برام يكنواخت بود. هر روزو هرساعت از خودم ميپرسيدم كه من براي چي زنده ام ميخوام به كجا برسم. اصلا به دنيا اومدم كه چي بشه؟ به خودكشيم فكر كردم اما چون از خدا ميترسيدم بيخيالش شدم.خلاصه نه دوست داشتم زنده بمونم نه ميتونستم خودمو بكشم. غذا نميخوردم.داشتم ذره ذره آب ميشدم. 7-8 كيلو وزن كم كردم. طفلك مامانم فقط سعي ميكرد بهم روحيه بده ميشست باهام حرف ميزد ولي من به هيچ صراطي مستقيم نبودم. واقعا فكر ميكردم اين همه زندگي كنم كه چي؟!!! همه چي واسم مسخره بود!!!!  ناراحت
اما يه روزي تو يه برنامه تلويزيوني يه خانمي يه جمله اي گفت كه يه دفعه يه جرقه اي تو ذهنم زد! اون گفت(دقيقا عين جمله ها يادم نيست): نگيد كه اخرش چي ميشه. ما اومديم به اين دنيا كه توي مسير زندگي تجربه هاي جديد به دست بياريمو از تك تك لحظه هاي زندگي لذت ببريمو بزرگ بشيم. شايد يه جورايي شعاري به نظر ميرسيد ولي  نميدونم چرا منو به فكر انداخت...
 با خودم فكر كردم راست ميگه ديگه ،من دارم جوونيمو نابود ميكنم، لحظه هامو از دست ميدم بعد به فكر اينم كه به كجا ميخوام برسم!!! ديدم كه مهمترين چيز تو زندگيم لحظه هايي كه داره به سرعت برقو باد ميگذره. وقتي دورو برمو نگاه كردم ديدم همه دارن از جوونيشون لذت ميبرنو من نشستم دارم غصه ميخورمو تازه بقيه هم دلشون واسم ميسوزه!!!  عصبانی لجم در اومدو تصميمو گرفتم. اولاش دنبال يه تحول بزرگو لذتهاي بزرگ بودم تا منو ازين حالو هواي مزخرف دراره اما ديدم اگه بخوام منتظر واستم تا حالا يه روزي يه اتفاق بزرگ بيفته و بلاخره من ازش شاد بشمو لذت ببرم كلام پس معركه ست. واسه همين سعي كردم و الانم دارم سعي ميكنم كه از اتفاقاي كوچيك هم شاد بشمو لذت ببرم.  :)البته هنوزم خيلي تنهام! بی تفاوت اولا فكر ميكردم حتما بايد يكي بياد تا ازون حالو هوا دربيام اما فهميدم كه تا وقتي كه خودم نخوام هيچ احدالناسي نميتونه به من كمك كنه. اصلا تا وقتي اينقدر دلمرده و خسته كننده باشم هيچ كس دوست نداره دورو برم افتابي شه. پس خودم دست به كار شدم. خيلي سخت بودو هست. بعضي وقتا موج نااميديو روزمرگي بازم مياد سراغم اما هرچي بيشتر سعي كني بيشتر از دستشون خلاص ميشي. به نظرم تو هم بايد واسه خودت سرگرمي بتراشي. خودتو عذاب نده داداش گلم. كارايي بكن كه دلت ميخوادو قبلا ازشون لذت ميبردي. تنوع بده تو زندگيت. كاراييو بكن كه تا حالا تجربه نكردي! تو جمعاي مختلف شركت كن.كلاس ثبت نام كن.دوستاي جديد پيدا كن. سعي كن بيشتر تو اجتماع باشي. گوشه گيري هميشه مشكلزاست...
من هنوز دارم سعي ميكنم كه كاملا ازين حالت دربيام. هنوز تو نوسانم يه وقتا موفق ميشمو روحيه ام خوب ميشه ولي يه وقتا دوباره دچار همون وضعيت ميشم. اما كم كم دارم بهتر ميشم. تو هم سعي كن عزيزمن. اگه خودت بخواي شك نكن كه ميتوني حالو هواتو عوض كني. تازه من يه دخترمو حساسترم. تو كه پسري مسلما قويتري!  سکوت لبخند
من تجربه مو گفتم اميدوارم واست مفيد واقع بشه. برات آرزوي موفقيتو شاديو سلامتي دارم. سکوت

مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

آمان

خارج شده است

یک عمر
در انتظاری تا بیابی آن را که درکت کند
و تو را همان گونه که هستی بپذیرد.
وعاقبت
در می یابی که او از همان آغاز خودت بوده ای...
quantum2009
Newbie
*
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 30

تشكر
اهدا شده: 22
دريافت شده: 7


« پاسخ #6 : 08 شهريور 1388,ساعت 12:12:29 »

سلام دوست خوبم
فکر میکنم زندگیت خیلی شبیه من باشه. فکر میکنم مهم ترین مشکل تو همین تنهاییته که باعث میشه زود عاشق بشی. راستشو بخوای من هم قبلا این جوری بودم(تقریبا هم سن تو که بودم). خیلی ها رو واقعا دوست داشتم ( که الزاما دختر هم نبودن). یه چیزی شبیه این عشقی که میگی. میخواستم یه خدمتی بهشون بکنم. میخواستم توجهشونو جلب کنم ولی خوب به طرز تاسفبار و وحشتناکی ناموفق بودم و یه چیزی که باعث شد این حالت من سالها ادامه پیدا کنه امید احمقانه ای بود که همیشه داشتم. نمیخوام راجع به خودم صحبت کنم فقط میخوام یه چیزایی بگم که شاید در مورد تو هم صادق باشه.
یکی از ویژگیهای من اینه که خیلی فکر میکنم. فکر کردن یکی از سرگرمیهای منه!!!!!! راجع به این موارد هم فکر کردم. به این نتیجه رسیدم که وقتی اونا من رو دوست ندارن چرا من باید اونا رو دوست داشته باشم؟مگه اونا چی دارن که من ندارم؟ میدونی از این حالت خسته شدم. سعی کردم کسی رو خیلی دوست نداشته باشم. درسته زندگیم از اون حالت عشقولانه و رمانتیکی;Dکه همش توی ذهنم بود در اومد ولی به نظر خودم لازم بود. چون این حالت داشت داغونم میکرد. حالا دارم سعی میکنم روابطم رو گسترش بدم و شاد باشم و افراد رو همون قدری که لیاقتش رو دارن و من رو دوست دارن دوست داشته باشم.
رابطت رو با خدا قوی کن. هیچ کسی مثل اون تو رو درک نمیکنه و توانایی حل مشکلاتتو نداره. پس حتما یه برنامه ای بریز که با خدا رفیق بشی. سعی کن عاشق خدا بشی. راه سخت و طولانی ای هست ولی هر قدمی که توی این راه برداری کلی فایده برات داره که فایده هاشو می بینی.
من فکر میکنم تو هم سعی کن روابطت رو گسترش بدی. چند تا رفیق پیدا کن با هم برید بگردید. اگه شد باهاشون برو مسافرت. البته حواست باشه سعی کن لذت ببری. اولش شاید از هیچ چیزی لذت نبری ولی مدام به خودت تلقین کن که داری لذت میبری. من هم دارم از این روش استفاده میکنم و دوباره دارم کم کم از زندگیم لذت میبرم. تلقین یادت نره. خیلی مهمه.
یه چیز دیگه فکر کنم اعتماد به نفست هم پایینه. اگه این طوره یه برنامه هم برای افزایش اعتماد به نفس داشته باش. به احتمال قوی علت تنهاییت هم همینه.
موفق باشی. سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت سکوت

مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

آنجل

خارج شده است
آمان
آمان
Jr. Member
**
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 69

تشكر
اهدا شده: 35
دريافت شده: 18


16ساله/مشهد / مذکر / مجرد/


WWW
« پاسخ #7 : 08 شهريور 1388,ساعت 17:06:01 »

دوستان از لطفتون سپاسگذارم. اما چند تا نکته رو فراموش کردین :
"ا بیشتر به تفریح وسرگرمی و مطالعه مقاله های مختلف وکتابهای مورد علاقت بپرداز "
دقت نکردین : من از هیچ چیز دیگه لذت نمی برم ! باز هم تاکید می کنم : هیچ چیز !!

" گذشته گذشت، به حال و آينده فكر كن، ببين دوست جون چطوره يه عشق جديد پيدا كني براي خودت ، ولي نبايد مثل قبلي ها بهشون وابسته بشي، سعي كن با يكي دوست بشي كه هم شان تو باشه و با عرف خانوادت جور باشه حتي اگر براي مدت كوتاهي قراره اين دوستي طول بكشه ،"
من گفتم که دیگه عاشقش نیستم. اگر اون موضوع رو ذکر کردم فقط به این خاطر بود که بتونم بگم چه مشکلاتی من رو به اینجا رسونده.

"من نظرم اين كه تو دوستاي قبليتو نسنجيده و البته از روي احساس انتخاب كردي ، در ضمن مرگ و خودكشي هيچي رو درست نمي كنه هيچ ، اون دنياتم خراب مي كنه"
والا اگر یک زمانی فکر خودکشی تنها عامل لذت و  امیدتون به رسیدن به شادی بود ،‌این حرف رو نمی زدین . البته من گفتم که که حتی خودکشی هم دیگه هیچ امید و لذت برام نداره .
"به اين فكر كن كه وجود تو مي تونه براي جامعه مفيد باشه مي توني يه كار بزرگ براي جامعت بكني ، "
لبخند) تنها کاری که می کنم همینه دیگه لبخند)
"با گفته سيما جون موافقم خودتو با چيزهاي مورد علاقت سرگرم كن،"
چشم . اما کدوم سرگرمی مورد علاقه ؟
"رابطت رو با خدا قوی کن. هیچ کسی مثل اون تو رو درک نمیکنه و توانایی حل مشکلاتتو نداره. پس حتما یه برنامه ای بریز که با خدا رفیق بشی. سعی کن عاشق خدا بشی. راه سخت و طولانی ای هست ولی هر قدمی که توی این راه برداری کلی فایده برات داره که فایده هاشو می بینی."
واقعا تنها چیزی که من رو الان زنده نگه داشته همینه  . و اگر نه اگر به جهان آخرت عقیده نداشتم که الان توی قبرستون بودم..
"یه چیز دیگه فکر کنم اعتماد به نفست هم پایینه. اگه این طوره یه برنامه هم برای افزایش اعتماد به نفس داشته باش. به احتمال قوی علت تنهاییت هم همینه."
البته اعتماد به نفسم پایینه و به شدت دارم روش کار می کنم . شاید هم علت تنهاییم همین بود . اما در حال حاضر علت تنهاییم همین نیست . یعنی مشکل ریشه ای تره .

دوستان بنده قصد توجیه نداشتم . اما یک نکاتی بود که دقت نکرده بودین . و من فقط دوباره ذکر کردم. باز هم به شدت از لطفتون ممنونم.
خارج شده است

هنگامی که ذهنم روشن شد ،‌دنیای اطرافم در تاریکی فرو رفت
quantum2009
Newbie
*
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 30

تشكر
اهدا شده: 22
دريافت شده: 7


« پاسخ #8 : 09 شهريور 1388,ساعت 04:26:09 »

دقت نکردین : من از هیچ چیز دیگه لذت نمی برم ! باز هم تاکید می کنم : هیچ چیز !!
دوست عزیزم عرض کردم باید سعی کنی که لذت ببری و به خودت تلقین کنی که داری لذت میبری. درسته که اولش لذت نمی بری ولی کم کم برات لذت بخش میشه.
چشم . اما کدوم سرگرمی مورد علاقه ؟
قبلا که حتما سرگرمی مورد علاقه داشتی با اونا. اگرم نداشتی یه فعالیت دسته جمعی که دوستات یا اطرافیانت دوست دارن. کم کم ازش لذت میبری
واقعا تنها چیزی که من رو الان زنده نگه داشته همینه  . و اگر نه اگر به جهان آخرت عقیده نداشتم که الان توی قبرستون بودم..
خیلی خوبه که به معاد اعتقاد داری و عقیدت اینقدر محکم و قویه ولی مطلبی که من گفتم با معاد متفاوته بیشتر به توحید نزدیکه. حدس میزنم اهل ادبیات باشی در این صورت حتما میدونی عرفان چیه. نمیگم عارف شو ولی عاشق خدا شو. چون تجربه ی عشق داشتی خیلی برات مشکل نیست که خدا رو دوست داشته باشی.
البته اعتماد به نفسم پایینه و به شدت دارم روش کار می کنم . شاید هم علت تنهاییم همین بود . اما در حال حاضر علت تنهاییم همین نیست . یعنی مشکل ریشه ای تره .
اینکه داری روی اعتماد به نفست کار میکنی خیلی عالیه. حتما ادامه بده. به نظر من ریشه تمام مشکلاتت تنهاییه و ریشه اون ضعف اعتماد به نفست اگه اشتباه میکنم بگو. اعتماد به نفس رو دست کم نگیر. اعتماد به نفس خیلی مهمه و کمبودش مشکلاتی رو به وجود میاره که در نگاه اول هیچ ربطی به اعتماد به نفس نداره. به نظر من ریشه ای ترین مشکلت همین پایین بودن اعتماد به نفسته که الحمدلله داری روش کار میکنی و ان شاءالله خوب میشه.
موفق باشی.
خارج شده است
آمان
آمان
Jr. Member
**
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 69

تشكر
اهدا شده: 35
دريافت شده: 18


16ساله/مشهد / مذکر / مجرد/


WWW
« پاسخ #9 : 09 شهريور 1388,ساعت 09:55:20 »

من روی عرفان خیلی کار کردم. اما مثلا با اون تمام نمی شه ._
در ضمن اگر به همین راحتی بود که با تلقین می تونستم از چیزی لذت ببرم الان باید کتاب در مورد موفقیت های بی نظیرم نوشته بودم و یک نویسنده ی کتاب های راز موفق بودم . مطمئنا روش تلقین رو به دفعات و زمانهای طولانی امتحان کردم. و نتیجه ای نگرفتم.
خارج شده است

هنگامی که ذهنم روشن شد ،‌دنیای اطرافم در تاریکی فرو رفت
farzaneh62
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 397

تشكر
اهدا شده: 107
دريافت شده: 174


« پاسخ #10 : 09 شهريور 1388,ساعت 11:47:14 »

سعي كن باور هاتو تقويت كني نه اشتباه نكن منظور باورهاي ديني نيست هرچيزي كه قبلا باور داشتي كه درسته حالا برات كمرنگ شده
نزار اين افكار كل ذهنت رو درگير كنه بزار يه جايي براي چيزهاي ديگه هم ايجاد بشه بعد اونا راه خودشون رو براي پيشرفت در كل ذهنت باز مي كنند
خارج شده است

دل من محکمه ایست که به من می گوید همه را دوست بدار به همه خوبی کن واگر بد دیدی دل به دریای محبت بزن و بخشش کن
quantum2009
Newbie
*
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 30

تشكر
اهدا شده: 22
دريافت شده: 7


« پاسخ #11 : 09 شهريور 1388,ساعت 16:21:45 »

سلام دوست عزیزم
من نمیدونم چه جوری روی عرفان خیلی کار کردی!!! اگه اطلاعاتی راجع به عرفان داشته باشی حتما میدونی یکی از اولین قدمهایی که باید در این زمینه برداری اینه که توجه خاطرت رو از هرآنچه جز خداست برگردونی و تمام توجهت رو به خدا معطوف کنی. حالا نمیدونم از کی روی عرفان خیلی کار کردی اگه قبل از این جریان عشقولانه ای که درگیرش شدی شروع کرده بودی نمیدونم چه جوری موقعی که سر در جیب مراقبت فرو برده بودی و داشتی خودت رو از هر آنچه غیر اوست تهی میکردی تونستی کسی رو وارد زندگیت کنی و عاشقش بشی و بهش وابسته بشی!!!!!!!!!!( خیلی خیلی عجیبه. شما پیرو کدوم مکتب عرفان بودی؟ متعجب) این کار با تمام اصول عرفان مغایره. خوب این که نمیشه چون بیشتر به یه جک خنده دار شبیهه. و اگه بعد از این ماجرا شروع کردی که باید بگم اصلا خیلی روی عرفان کار نکردی چون زمان زیادی نیست که مشغولش هستی. عرفان صرفا یک فلسفه ی انتزاعی نیست که با چهار تا کتاب قابل حصول باشه دوست خوبم( تازه اون هم به این سادگی قابل دستیابی نیست). عرفان علاوه بر این که یه دیدگاهه یه روش زندگیه که همه چیز رو در بر میگیره. به علاوه من اصلا توصیه نمیکنم که بری سراغ عرفان. اگه رفتی هم الان متوقفش کن و بعدا که حالت خوب شد برو ادامه بده(البته اگه من رو قبول داری چشمک). چون همون طوری که گفتم باید وابستگیت رو نسبت به همه چیز از بین ببری و فقط به خدا توجه داشته باشی و این یعنی بیشتر تفریح ها لغو میشه با توجه به اینکه الان میخوای سعی کنی که لذت ببری باید یک مقدار خلاف این قضیه پیش بری. به علاوه دوست عزیزم شما که میگی خیلی روی عرفان کار کردی چطوره که از حضور در پیشگاه معشوق و راز و نیاز با او لذت نمیبری؟ این هم یه دلیل دیگه که نشون میده پیشرفت چشمگیری در زمینه عرفان نداشتی. عرفان سراسر شوق و نشاط و سکر هست. در ضمن اصلا قرار نیست چیزی با عرفان تموم بشه.

در مورد تلقین هم مطمئن هستم که خوب اجراش نکردی. به علاوه من فقط روشی که روی من میشه گفت تقریبا جواب داده رو پیشنهاد کردم مطمئنا اینجا دوستان با تجربه تری هستن که میتونن راهکارهای بهتری بهت پیشنهاد کنند.

من متوجه شدم که داری یک مقاومت نسبت به راهکارهایی که ارائه میشه نشون میدی. عیب نداره من هم این مقاومت رو نشون میدادم و اصلا روانشناسی رو هم قبول نداشتم. در این زمینه بیشتر فکر کن. منتظر یه راهکار خارق العاده نباش. همون طوری که دوست خوبم آنجل گفت شروع تغییر توی زندگی اون هم با یک جمله بسیار ساده و کلیشه ای بوده. ولی اون با همین جمله شروع کرده و به نظر من که خیلی خوب داره میره جلو. میتونی انرژی اون رو از توی حرفاش حس کنی. قرار نیست کسی به تو یه راهکار آسمونی ارائه بده. ببین مثلا این مطلب که با مردم با لبخند رو به رو بشید. همه این رو میدونن که چه فایده هایی داره حتی انسانهای نئاندرتال هم این مطلب رو میدونستن چشمک( اینقدر ساده و کلیشه ای هست) ولی چند درصد ما این کار رو انجام میدیم. فقط موقعی این کار رو میکنیم که متوجه باشیم که توی روابطمون یه چیزی کمه بعد یکی که بهش یه مقداری اعتماد داریم این جمله ی کلیشه ای رو یاد ما بندازه و ما بهش فکر کنیم.

اگه با چیزایی که گفتم مخالفی خوشحال میشم بگی. من عاشق بحث هستم.
ببخشید طولانی شد. لبخند
خارج شده است
آمان
آمان
Jr. Member
**
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 69

تشكر
اهدا شده: 35
دريافت شده: 18


16ساله/مشهد / مذکر / مجرد/


WWW
« پاسخ #12 : 09 شهريور 1388,ساعت 23:01:18 »

اول از همه اینکه اگر شما هم تحقیق کنین می فهمین عرفان یک مسالست که صرفا پیروی از یک مکتب خاص نیست . و در ضمن اون چیزی که شما می گین فقط روی برگردونی از همه چیز مسلما عرفان نبوده و شمن بازی بوده . چرا که در اغلب "سنت" هایی که در راه عرفان هستن استفاده از تمام هدایای خدا دستور داده شده بدون این که بهشون وابسته بشیم ،‌در عین حال خدا رو به همین خاطر دوست داشته باشیم. ببینین . این که شما می گین به کسی نباید وابسته بشین دقیقا برمیگرده به جنبه ی طرف. اون چیزی که شما می گین عرفان ناب شیخیه . یا صوفیت . که خودشون رو با کنار کشیدن از همه چیز به تارک دنیا تبدیل می کنن . خدا گفته من همه را جفت آفریدم . با عقلتون جور در میاد که صرفا خدا انسان رو جفت آفریده باشه واسه ی خندش ؟؟؟
اون چیزی که شما می گین در مواقعی درسته که عشق به انسان ،‌انسان رو از خدا دور کنه . بعضی ها هستن که می تونن خدا رو در معشوقشون ببینن. دقیقا بر می گرده به نزدیکی رابطت با خدا و جنبت .
__
در ضمن . همین تلقین و آرمانی نگری به من بزرگترین ضرر رو زد . و کسی رو که دوست داشتم رنجوند . اون زمانی که من باهاش بودم اون قدر خوش نگر بودم که واقعا از حد درک خیلیا فراتر بود . قبول کنین وقتی یکی از علل جداییمون همین بود دیگه حتی اگر هم بخوام ناخداگاهم نمی زاره .
.
این چیزایی که شما می گین ،‌چیزاییه که هر کسی می گه . حتی خودمم می گفتم. و وقتی می گفتم بهش عمل می کردم و تا وقتی نتیجه ی عملی نمی گرفتم به نتیجه نمی رسیدم.
_
اما در رابطه با تلقین یک مساله ی دیگه هست که باز هم بهش دقت نکردین  و شاید دست کم گرفتین . من گفتم از هیچ چیز لذت نمی برم ،‌به هیچ چیز علاقه نشون نمی دم و... و مطلقا هیچ چیز رو دوست ندارم. می شه شما بگین من باید چی رو تلقین کنم به خودم ؟
از لطفتون که وقت می زارین واقعا متشکرم !
خارج شده است

هنگامی که ذهنم روشن شد ،‌دنیای اطرافم در تاریکی فرو رفت
quantum2009
Newbie
*
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 30

تشكر
اهدا شده: 22
دريافت شده: 7


« پاسخ #13 : 10 شهريور 1388,ساعت 01:33:45 »

قبل از هر چیز از اینکه توی کامنت قبلی اینقدر تند صحبت کردم معذرت میخوام توی اون لحظه یه مقدار عصبی بودم.ببخشید. شرمنده شرمنده

عزیز دلم این مطلبی که گفتم توی همه ی مکاتب عرفانی هستش میتونی تحقیق کنی و هیچ ربطی هم به ترک دنیا و صوفیه نداره. نمیدونم چه جوری با عرفان آشنا شدید ولی همون طوری که میدونید آرزوی یک عارف چیزیه که بهش میگن فنای فی الله. که البته این مرحله به طرق مختلف تفسیر شده و الزاما مردن از گرسنگی و مریضی نیست! اگر با عرفان آشنا باشین مسلما با تعریف عشق هم آشنا هستین و میدونید که عاطفه و محبتی که بین زن و شوهر برقراره عشق نامیده نمیشه و اصلا اون کسی که شما عاشقش شدید مسلما لیاقت عشق( تاکید میکنم عشقی که در عرفان مطرحه نه عشقی که عامه مردم به کار میبرن) رو نداشته. شما میتونید عاشق کسی بشید که از شما کامل تره و این سطح پایین ترین درجه ی عشق هست که میشه در نظر گرفت. به جنبه طرف هم هیچ ربطی نداره. نمیدونم چه طوری عاشق طرف شدید و بهش وابسته نشدید که ترکش این ضربه رو به شما زده!!! دوست عزیزم شما میدونید من منظورم از عرفان چیه. من نگفتم برای ورود به عرفان باید تارک دنیا بشی. مگه میشه خدا رو شناخت و به زیباییش پی برد بدون اینکه از نعمتهاش استفاده کرد و لذت برد؟ اینکه فقط توجهت به خدا باشه با این که از نعمتهای دنیا لذت نبری و ترکشون کنی خیلی فرق داره. انتظار داشتم شما این فرق رو درک کنید.
در مورد اینکه میگید بعضی ها خدا رو در معشوقشون میبینن که کاملا مخالفم. حداقل به لحاظ انشا حرفتون درست نیست. اگر موحد باشن میتونن معشوقشون رو جلوه ای از خدا بدونن و این معشوق هم همسرشون نیست. بذارید این طور بگم شما میتونید عاشق امام رضا(ع) بشید. این عشق همونیه که شما بهش اشاره کردید. عشق محبتیه که میل به یکی شدن با معشوق رو در خودش داره به همین سبب شما سعی میکنید که شخصیتتون به شخصیت امام رضا(ع) نزدیک بشه و این همون چیزیه که خدا میخواد و دارید از طریق این معشوق به معشوق ازلی و اصلی نزدیک میشید فقط چون توانایی درک معشوق اصلی رو ندارید مجبورید به اسوه هایی که خودش معرفی کرده متوسل بشید. ولی نمیتونید عاشق بقال سر کوچه بشید مگر اینکه مطمئن باشید که توی همه ی جوانب از شما کامل تره و حتی اگر توی برخی جنبه ها از شما کامل تر باشه دیگه نمیتونین اسمش رو بذارین عشق. امیدوارم تونسته باشم مطلب رو برسونم.
اگه این سوال من رو هم جواب بدی ممنون میشم. چه طور عارف هستی ولی از حضور در پیشگاه خدا و از عشقبازی با خدا لذت نمیبری؟ حالا که با این مسایل آشنا هستی برو یه دیوان حافظ بردار و چند تا غزل بخون وجودت لبریز میشه از لذت و سکر. این رو هم امتحان کن.

قبول دارم ممکنه که تلقین برای شما راهگشا نباشه ولی مطمئن باشین اگه راهگشا هم باشه باهاش نمیتونین کتاب موفقیت بنویسین. من گفتم به خودت تلقین کن که داری لذت میبری. من خودم کسی بودم ( و البته هنوز هستم) که وقتی میخواستیم با خانواده بریم مسافرت اولین سوالی که میپرسیدم این بود که کی بر میگردیم. چند وقت پیش یه مسافرت کوتاه رفتیم. توی راه به خدا گفتم که بهم کمک کن که از این مسافرت لذت ببرم. کاری کن که من هم لذت ببرم. و چند بار هم مصمم به خودم گفتم که این بار از مسافرت لذت میبرم. نتیجه این شد که برای اولین بار توی عمرم از مسافرت لذت بردم. همش گفتم و خندیدم و دیگه دلم نمیخواست برگردم!!!

قضیه ی مقاومتی هم که گفتم قبول داری یا نه؟

نقل قول
این چیزایی که شما می گین ،‌چیزاییه که هر کسی می گه . حتی خودمم می گفتم. و وقتی می گفتم بهش عمل می کردم و تا وقتی نتیجه ی عملی نمی گرفتم به نتیجه نمی رسیدم.
این رو هم اصلا نفهمیدم.

موفق باشی. لبخند  سکوت

مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

آمان

خارج شده است
آمان
آمان
Jr. Member
**
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 69

تشكر
اهدا شده: 35
دريافت شده: 18


16ساله/مشهد / مذکر / مجرد/


WWW
« پاسخ #14 : 10 شهريور 1388,ساعت 02:41:46 »

ببینین . اون چیزی که شما می گین یک تصور عمومیه که در مورد عرفانه . اما اگر دنبال عرفان برین ،‌و ببینین چی می شین منظورم رو می فهمین .
در ضمن اون جلمه ای که گفتم بعضی ها خداشون رو در معشوقشون می بینن از لحاظ املایی کاملا درسته و به هیچ عنوان مساله ی توحید رو زیر پا نمی گذاره . من نمی تونم در غالب کلمات بهتون توضیح بدم چیه ، حتی اگر بتونم توضیح هم بدم ارزش تجربه ی واقعی این مساله رو آوردم پایین. یک خورده پیچیدست .
_ در کل بگم که بحث سر عرفان خیلی زیاده ، و عرفان خیلی پیچیدست و خیلی اشتباهات درش ممکنه رخ بده که منم ممکنه توی یکی از این اشتباهات گم شده باشم. اما بهر حال این مسائل با بحث کردن سرش حل نمی شه . و یک انجمن نمی تونه مسائل پیچیده ای مثل عرفان رو توی خودش جای بده ، چرا که هر چند شاید ظاهر امر ساده باشه ،‌اما خدا بی نهایت پیچیده تره که به راحتی چند تا بحث بشه در ماهیت عاشق شدنش بحث کرد.
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_
مظورم از اون جلمه این بود که این راه حل ها بیش از حد کلیه . و این جور کارها به تنهایی به من کمک نمی کنه . دقیقا همون طوری که آدمی که گلوش چرکی شده با قرص سرماخوردگی به تنهایی خوب نمی شه . نمی دونم . شاید مشکل من بیشتر شبیه یک مریضی باشه و راهش هم فقط دارو باشه . اما تلقین و ایمان آوردن به خدا و... مسائلیه که اگر انجامشون نمی دادم تا الان توی مرکز شفادهی عقلی بودم . (البته همین طوری اگر بخواد پیش بره بعید نمی دونم که سر از اون جا در بیارم. حداقل "دیگه" بعید نمی دونم...)
خارج شده است

هنگامی که ذهنم روشن شد ،‌دنیای اطرافم در تاریکی فرو رفت
صفحه: [1] 2   بالا
چاپ صفحه
پرش به :  


Powered by SMF 1.1.15 | SMF © 2006, Simple Machines | Persian Language Pack by Mambolearn Team
All Text is Available Under The Terms of The GNU Free Documentation License | Designed By Mohammad Shadmani