من برخورد داشتم.
خواهر و برادرم خيلي شوخ هستند.
و من از عشق زياد به اين دو نفر و اينكه اصلا دوست ندارم دچار مشكل شوند گاهي اوقات نصيحتشون ميكنم.

اما اونها هميشه مي زنند تو جاده خاكي و شوخي ميكنند. يا حتي گاهي كار به جايي ميرسه كه يا ميان منو قلقلك ميدن يا اينكه به شوخي (مخصوصا برادرم) با ضربات كوچيك ميزند تو سرم و شكمم و...
من هم معمولا از كوره در ميروم

.
خلاصه اينكه من به اين نتيجه رسيدم كه بايد جذبه داشت. از بين من و خواهر برادرم فقط من جذبه دارم. اگه يه مدل خاص سكوت كنم يا يه جوري سنگين بهشون نگاه كنم قشنگ تو چهرشون ميخونم كه ترسيدن و دست از شوخي بر ميدارند. آب دهنشون رو يه جوري قورت ميدن كه آدم دلش ميسوزه براشون

گاهي اوقات خنده ام ميگيره. اما جلوي خودم رو ميگيرم كه جلوشون نخندم. ;Dچون فقط لازمه كه يه لبخند از من در اون لحظه ببينند. اونوقت ديگه نميتونم مثل قبل براشون جذبه داشته باشم.

گاهي اوقات ميبينم كه اون دو نفر دارن از سر و كول هم بالا ميرن و جيغ و هوارشون بالا رفته. من هم واسه خنده و البته تمرين جذبه يه حركت ميام. سريع متفرق ميشن.

البته اين حركت رو خيلي كم شايد ماهي يه دفعه انجام ميدم. چون خودم رو ميذارم جاي اونها و فكر ميكنم كه چه قدر يه آدم بد اخلاق ميتونه كسل كننده باشه.
براي كسب مهارت در اين فن مهم لازمه كه يه كم اخم هم كنيد.
