وقتی دانشجو بودم زیاد دوست بازی نمی کردم اما او بهترین دوست من بود

حتی وقتی کلاس نداشتم بخاطرش به دانشگاه می رفتم ...
وقتی میخواستیم برای داداشم زن بگیریم با خوشحالی اونو پیشنهاد دادم و همه خوششون اومد

همه چیز فوق العاده بود

اما بعد از عقد یه مدت داداشم بین ما فاصله انداخت و گفت نمی خوام با هم زیاد رابطه داشته باشن!!

همه تلاش می کنن تا رابطه عروس و خواهر شوهر خوب باشه اما اون جدامون کرد
الان که 1 سال می گذره اداشم دیگه زیاد حساس نیست اما مشکل دیگه ای دارم پدر و مادر من خیلی باهام خوب بودن و خیلی خوشبخت بودم اما حالا دیگه همه چی شده زن داداشم

نمی خوام باهاش دشمنی کنم

هنوز دوسش دارم

اما اون با من یه جوری شده مثله بقیه عروس ها
مثلا وقتی تو یه جمعی باشیم اینقدر با مادر م و بقیه گرم میگیره که نگو اما اصلا محل من نمی ذاره یا هر چی میگم یه جوری بهم میخنده و غیر مستقیم مسخرم میکنه

به بهانه ازدواج کردنم ته مونده رابطه اش رو باهام قطع کرد و حالا رو مامان و بابام هم تاثیر گذاشته
مامانم یه جوری ازش تعریف میکنه که انگار جادو شده و تا صدای من در میاد یا مسخرم میکنه یا ...

با اومدن بهترین دوستم همه چیزایی که دوست داشتم رو از دست دادم
وقتی به مامانم میگم شما باید احترام منو نگه دارید تا اونم نگه داره بحث و می کشه به جاهای دیگه و آخرش میگه حوصله ندارم ولم کن
مدتیه که رابطه ام با مامانم خیلی کم تر شده
قبلا همه به رابطه ما حسرت می خوردن
:'(
حالا بنظر شما چکار کنم؟؟ دارم از همه چی زده می شم !! احساس میکنم همین رابطه باقی مونده اش با من بخاطره سیاستشه
نمی خوام خواهر شوهر باشم :'(