سلام دوستاي خوبم
امروز ميخوام يه اعتراف كنم كه شايد از من با اون همه نظراي قشنگ قشنگي كه تا ديروز به همه ميدادمو ميگفتم كه محكم باشن بعيده، تا چند وقت پيش باور داشتم اما الان...
چند وقته اصلا حال خوبي ندارم... اصلا تعادل روحي ندارم شدم مثل هواي بهار يه لحظه آفتابي و صاف و خوب، يه لحظه ابري و بارونيو توفاني!

از دست خودم خسته شدم... اخلاقم بد شده... زود عصبي ميشم... حوصله هيچ كسو هيچ كارو ندارم... دپرس دپرسم. دارم با اين رفتارام دوستامو از دست ميدم گرچه خيلي سعي ميكنم ناراحتيمو بروز ندم ولي خب بلد نيستم فيلم بازي كنم قيافم داد ميزنه! تو خونه زود از كوره در ميرم! همه با احتياط باهام حرف ميزنن. ميدونم دارم اذيتشون ميكنم...

ديگه خسته شدم. هركاري ميكنم كه حالو هوام عوض بشه موقتيه بازم برميگردم سر خونه اولم! خيلي سعي كردم به خودم كمك كنم خيلي سعي كردم تو زندگيم تنوع بدم... خيلي سعي كردم به خودم تلقين كنم كه حالم خوبه اما نشد...
نميدونم چم شده؟ نميتونم دليل اين رفتارامو پيدا كنم .... ديگه از همه عالمو ادم دارم ميبرم... حس ميكنم ديگه هيچ كس حوصلمو نداره! حتي كسايي كه فكر ميكردم سنگ صبورمند. خب حق ميدم منم حوصله كسيو كه اينجوري باشه ندارم...
و الان كه دارم مينويسم كاملا مستاصلو درمونده شدم كه پناه اوردم به اينجا! نميدونم شايد يه ساعت ديگه ازينكه اومدمو اينارو اينجا گفتم پشيمون بشم. اما حس كردم گفتنشون بهتر از نگفتنشونه حتي اگه از دست كسي كاري بر نياد... بلاخره شايد يكي چيزي بگه كه يه جرقه ي اميدو تو ذهن من بزنه...
ببخشيد اگه ناراحتتون كردم. دوست نداشتم بيام اينجا و ازين حرفا بزنم اما ديگه بريدم... مجبور شدم ... كسي نبود كه بتونم اينارو بهش بگمو ازش كمك بخوام...
هركسي بلاخره مشكلات خودشو داره نميتونم توقع داشته باشم كه همه اش همه پاي حرفاي من بشيننو كمكم كنن! اما اينجا فرق داره هركي دوست داره به حرفام گوش ميده از روي اجبارو رودربايستي نيست.
مرسي كه حرفامو خونديد.
