darkman
Newbie
آفلاین
تعداد ارسال: 16
تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0
|
 |
« : 04 مهر 1388,ساعت 12:42:17 » |
|
سلام می دونم اگه مطلبمو مفصل بنویسم هیچکی حوصله خوندنشو نداره. پس هر چند که این مسدله تو یه کتاب هم جا نمی شه اما من سعی می کنم تو چند پاراگراف براتون توضیح بدم تا شاید جواب های شما دوستان بتونه باعث آرامش قلبم بشه. خواهش می کنم فقط جواب های منظقی بدید و از گفتن شعر و شعارهایی که هیچ کمکی ربطی به مسئله گفته شده نداره خودداری کنید. پیشاپیش از همتون ممنونم. قضیه از این قراره که من 8 سال عاشق دختری بودم که واقعا دختر خیلی خوب و کاملی بود. من 14 ساله که بودم عاشقش بودم و در 22 سالگی با اینکه هنوز دانشجو بودم و شرایط ازدواج باهاشو نداشتم رفتم خواستگاریش و قرار شد بعد از اتمام درسم با هم عروسی کنیم. زندگی برام خیلی شیرین بود. واقعا همدیگرو دوست داشتیم یا اینکه مثله همه زن و شوهرای جوون دیگه با هم درگیری زیاد داشتیم اما همیشه مثل روز اول عاشق هم بودیم. من 24 ساله شدم و فارغ التحصیل شدم و از طرف دیگه سرباز. قرار شد برم سربازی و در اولین تابستون تو سربازیمون مرخصی بگیرم و با هم عروسی کنیم. من اسفند 84 رفتم سربازی و قرار شد شهریور 85 با هم عروسی کنیم اما تو خرداد همون سال طی یک حادثه ناخواسته زندگی من نابود شد. اون دختر (مریم) سکته مغزی کرد در حالیکه من مشغول گزروندن خدمتم سربازیم تو یه شهر دیگه بودم. توضیح اینکه چی به من گذشت خیلی سخت تر از اونیه که با کلمات بیانشون کنم.. بهم مرخصی نمی دادن. مریم از یه دختر سر حال و زیبا و تحصیلکرده تبدیل شد به به یه معلول. دنیا به معنی واقعی به من پشت کرد. عشقم تو یه شب نابود شد. دختری که مثل یه مرد میشد بهش تکیه کنی و چه از لحاظ روحی و چه از لحاظ دیگه همیشه حامی من بود حالا مثل یه بچه نوزاد شده بود حتی منو به درستی نمی شناخت. یه طرف بدنشو از دست داده بود نه می تونست حرف بزنه نه بخنده نه راه بره و نه ..... آخه من چجوری براتون بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چجوری براتون بگم که یه دختر زیبا و تحصیلکرده که همه چیزش در حد عالی بود مثل زبان انگلیسیش مثل نظمش مثل آشپزیش مثل رانندگیش و ... که همه زندگی من هم بود حالا حتی نمی تونه راه بره، حالا حتی نمی تونه بخنده، حالا حتی نمی تونه ..... من 3 سال (85-88) صبر کردم تا خوب بشه اما دست راستشو از دست داد، خوندن و نوشتنش مثل یه بچه کلاس اوله، انگلیسی که هیچی حالا حتی زبان مادریش هم بدرستی نمی تونه حرف بزنه اما هر چی که بود همه عشق من بود. خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا برای مریم هیچی باقی نمونده بود غیر از من و حالا من هم بالجبار دارم ازش جدا می شم. البته بیشتر به توصیه اطرافیانم چون خودم هیچوقت نتونستم و نمی تونم که این تصمیم رو بگیرم. خیلی سعی کرد با اون نگاه ملتمسانش و اون کلمات تکه تکه و بریدش منو از انجام این کار منع کنه و بهم قول داد که حتی با اینکه یک دستشو رو از دست داده و پای راستش هم می لنگه اما همه وظایف خونرو بدرستی و با کمک وسایلی مثل ظرفشویی و لباسشویی و ... در حق من انجام بده اما راستش همه بهم بزرگترها بهم می گن که زندگی پیچیده تر از این حرفاست و یه زن با یک دست نمی تونه از پسش بر بیاد. حالا من درگیر دادگاه طلاقم و با اینکه همه چیز دارم (پول-خانواده خوب- کار خوب- تحصیلات خوب و ...) اما هیچی برام بای نمونده غیر از اشک هایی که برای سرنوشت این دختر از چشمام می ریزه. خدا کمکم نکرد، از دست هیچ انسانی هم رو کره زمین کاری بر نمیاد چون سلول های مغز مریم مردن و قابل ترمیم نیستم. خواهش می کنم به من بگید که بنظر شما آیا جدا شدن از این دختر تصمیم درستیه یا نه؟ می دونید چیزایی که آزارم می ده اینا هستن : 1- این دختر چه آینده ای داره؟ اون همه تلاششو برای شروع یک زندگی موفق و پیش رفتن بسوی خوشبختی انجام داده بود اما الان هیچیییییییییییییییی براش باقی نمونده. حتی من 2- خانواده خیلی پولداری ندارن و تو خونوادشون پسر سالاریه و اون 3 تا برادر داره که مطمئنا نخواهند گذاشت که از لحاظ مالی در آینده چیزی براش باقی بمونه در حالیکه من به اندازه کافی واسه اداره یه زندگی بی دردسر پول دارم. 3- پدرش خیلی خیلی بد اخلاقه حتی با دختر مریضش 4- تو خونشون اصلا آرامش برقرار نیست و پدر و مادرش بجای اینکه یه کانون آرامش براش باشن همش تداعی کننده بدی ها و کاستی های و به نوعی نامردی من در حق اون دختر هستن 5- اون دختر وقتی سالم بود و همه چی داشت با من پیمان ازدواج بست و قرار بود که در همه سختی ها کنار هم باشیم اما من الان دارم کنارش می ذارم. 6- اون دختر تو بچگیش هم مشکلات زیادی داشته چون همون شدر بد اخلاقش یک بار مادرشو طلاق داده و اون تو 7 سالگی بجای بازی های بچگونه ظرف و کهنه برادر کوچیکشو می شسته. 7- ..... اون الان هیچی نداره اما من همه چی دارم ........ می دونید من سر این قضیه 3 ساله که با خدا قهرم اما اگه خدای شما به دعاهای شما پاسخ می ده خواهش می کنم برای مریم دعا کنید
از همه ی کسایی که وقت واسه خوندن این مظلب گذاشتن متشکرم و امیدوارم که همتون در زندگی سالم و خوشبخت باشین
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
|
|
|
farzaneh62
Sr. Member
  
آفلاین
تعداد ارسال: 397
تشكر
اهدا شده: 107
دريافت شده: 174
|
 |
« پاسخ #1 : 04 مهر 1388,ساعت 12:49:48 » |
|
خدا به حرفهاي شما هم گوش مي ده شما سه سال از بهترين روزهاي زندگي تو صرف زندگي شخص ديگه اي كردي كه يه روزي برات خيلي مهم بود
نمي خوام كارتو تاييد كنم و يا رد اما ظرفيت ادم ها باهم فرق داره هوب ظرفيت شما هم اينقدر بوده
اميدوارم از اين به بعد زندگي يه جور ديگه باشه تا قدر خدا رو بيشتر بدوني
موفق باشي
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
دل من محکمه ایست که به من می گوید همه را دوست بدار به همه خوبی کن واگر بد دیدی دل به دریای محبت بزن و بخشش کن
|
|
|
شريفه
Full Member
 
آفلاین
جنسيت : 
تعداد ارسال: 194
تشكر
اهدا شده: 84
دريافت شده: 69
|
 |
« پاسخ #2 : 04 مهر 1388,ساعت 13:01:48 » |
|
سلام دوست خوبم اولا بهت اطمينان ميدم كه اينجا خيلي ها ميتونند كمكت كنند دوست خوبم به نظر من بزرگترين اشتباهي كه تو زندگيت كردي همينه كه از خدا قهر كردي نميخوام واست شعار بدم ولي شايد خدا اينطوري ميخواسته تو را امتحان كنه تو سخت ترين شرايط ...تو قبل از اينكه مريم را از دست بدي خدا را از دست دادي خودتم خوب ميدوني اخه پسر خوب ميدوني كه خدا اگه بخواد ادم مرده را زنده ميكنه ...نميدونم چي بايد بگم اما واقعا متاثر شدم. نميدونم شايد احساس دخترانه ي من اينو ميگه كه مريمو تنها نذار تو ميگي عاشق اون بودي تو به اون قول داده بودي تا اخر باهاش باشي حالا انصافه كهمريم را تنها بذاري من احساس ميكنم قبل از اينكه بيماري مريمو از پا در بياره جدايي تو از اون اونو نابود ميكنه به دلت رجوع كن ببين اون چي ميگه مطمئن باش اگه تصميم بگيري پيش مريم بموني و در ضمن با خدا اشتي كني خدا مريمو سالم تر از روز اول به تو برميگردونه فقط اين بستگي به دين و ايمان و اعتقادات خودت داره ... اكه من جاي تو بودم اگه دلم ميگفت باهاش بمونم تا اخر باهاش ميموندم ...واقعا مريم چه گناهي داره نميدونست كه قراره چنين اتفاقي واسش بيفته ... فقط به خودت فكر نكن خودتو جاي اونم بذار ببين داره چي ميكشه ... بازم ميگم اگه عاشق واقعي باشي هيچ وقت اونو به خاطر خودت تنها نميذاري... ببين نظر بقيه چيه...
|
بگذار تا دل من بي انتها تكرار كند كه تو را ميخواهد فقط تو را
|
|
|
tata
Sr. Member
  
آفلاین
تعداد ارسال: 274
تشكر
اهدا شده: 65
دريافت شده: 102
|
 |
« پاسخ #3 : 04 مهر 1388,ساعت 13:21:55 » |
|
به این تالار خوش اومدید ...واقعا ..واقعا متسف و متاثر شدم از خوندن سرنوشتتون ...همینه ...با یک حادثه میتونیم همه چیمونو از دست بدیم ...نمیدونم چی بگم ...شما هم جوان هستید وحق زندگی دارید ..اما اون ......خدایا ..اخه چرا ؟؟؟ قربون مصلحتت.......... فعلا نمیتون چیز دیگه ای بگم .........................براتون صبر ارزو میکم ..................شاد باشید
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
|
|
|
tata
Sr. Member
  
آفلاین
تعداد ارسال: 274
تشكر
اهدا شده: 65
دريافت شده: 102
|
 |
« پاسخ #4 : 04 مهر 1388,ساعت 13:23:44 » |
|
به این تالار خوش اومدید ...واقعا ..واقعا متسف و متاثر شدم از خوندن سرنوشتتون ...همینه ...با یک حادثه میتونیم همه چیمونو از دست بدیم ...نمیدونم چی بگم ...شما هم جوان هستید وحق زندگی دارید ..اما اون ......خدایا ..اخه چرا ؟؟؟ قربون مصلحتت.......... فعلا نمیتونم :'( چیز دیگه ای بگم .........................براتون صبر ارزو میکم ..................شاد باشید 
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
|
|
|
darkman
Newbie
آفلاین
تعداد ارسال: 16
تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0
|
 |
« پاسخ #5 : 04 مهر 1388,ساعت 13:25:45 » |
|
می دونی شریفه خانوم من یه آدم تحصیلکرده ام، هزاران آرزو داشتم حتی قرار بود با مریم بریم کانادا بخاطر همین هم زبانشو فول کرده بود. به هر حال اینو می خوام بگم که من آماده استارت یه زندگی عالی بودم و اینکه بیماری مریم باعث شه که از زندگی جا بمونم خیلی می تورسونتم. می دونی بچه ها رو مادر باید بزرگ کنه مریم با یک دست چطور می خواد مثلا واسه یه نوزاد مادری کنه یا چطور در آینده می تونه به درس بچه ها رسیدگی کنه در حالیکه خودش بخوبی نمی تونه حرف بزنه و یخونه و بنویسه و ... بزرگترها می گن دو نفری می تونید زندگی کنید اما نباید بچه دار بشید. واقعا نمی دونم؟!؟!؟! شاید یه جور خودخواهی باشه اما چکار می تونم بکنم ؟!؟!؟ می دونی من 3 سال از خدا خواستم کمکش کنه اما خب نشد از دست کسی هم کاری بر نمیاد. پیش مشاور و روانشناس هم رفتم اما بعد از کلی جلسات و هزینه ای که کردم فهمیدم که اول و آخر این خودمم که باید تصمیم بگیرم و هیچکی نمی تونه اونطور که باید به من کمک کنه. از همه خواهش می کنم با من رک باشین. من دیگه انقدر ذجر کشیدم که از فولاد آبدیده هم محکم تر شدم و تقریبا هیچ مسئله ای غیر از مشکل خودم ناراحتم نمی کنه.
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
|
|
|
tata
Sr. Member
  
آفلاین
تعداد ارسال: 274
تشكر
اهدا شده: 65
دريافت شده: 102
|
 |
« پاسخ #6 : 04 مهر 1388,ساعت 13:30:33 » |
|
مگه با هم ازدواج کردید ...؟ یعنی تو یک خونه زندگی میکنید ...یا عقد هستید ؟ ادم واقعا میمونه چی بگه .............شما حق دارید ...100در صد حق دارید ..همینقدر هم که صبر کردید نشونه ی مردانگی و بزرگواری شماست ..........
|
|
|
مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند: farzaneh62
|
|
|
خارج شده است
|
|
|
|
black_rose
OFC Hero
   
آفلاین
جنسيت : 
تعداد ارسال: 1227
تشكر
اهدا شده: 129
دريافت شده: 458
|
 |
« پاسخ #7 : 04 مهر 1388,ساعت 13:33:41 » |
|
نميدونم چرا ياد اون تاپيك عزيز دلم افتادم كه ......
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
چه فرقي ميكند كه حرفهاي وحشتناكي كه زده ايد بي منظور گفته باشيد؟ هميشه اين حقيقت كه كس ديگري هم آنها را شنيده باشد باقي مي ماند. بالاخره كلمات بيش از سنگ و آجر صدمه ميزنند، آنها مدت ها پس از آنكه بقيه زخمها بهبود مي يابند، در اعماق ذهن انسان باقي مي مانند.
|
|
|
darkman
Newbie
آفلاین
تعداد ارسال: 16
تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0
|
 |
« پاسخ #8 : 04 مهر 1388,ساعت 13:34:27 » |
|
ما با هم عقد کردیم 1 سال قبل از اینکه اینطوری بشه و چون همه چی جفت و جور بود به نوعی با هم زندگی هم کردیم. مسافرت رفتیم و ... می دونید مریم همینطوریش هم با قرص های ضد افسردگی که سرپاست. بیچاره ماهی 50000 تومن قرص جور واجور می خوره که اکثرا خارجی هستن در حالیکه بهزیستی بخاطر معلولیتش ماهی 30000 تومن فقط بهش حقوق می ده. یادمه یه بار دکتر خواست قرص های ضد افسردگیشو حذف کنه که مریم کمتر چاق بشه چون این داروهای آدمو چاق می کنن اما هنوز یک هفته نگدشته بود که مریم بهم ریخت شبا تو بغل من می زد زیر گریه که چرا من باید در 24 سالگی سکته کنم و اینطوری بشم. کاش خدا منو می کشت
می دونید یه جوون باید به کجا برسه که از خدا آرزوی مرگ منه. بهم می گفت اگه من می مردم همتون راحت می شدید اما اینطوری اسباب دردسر همه شدم. خدایااااااااااااااااااااا همین حالا که دارم این مطالبو می نویسم اشک داره از چشمام میاد. چرا اینطوری شد؟ چرا اون؟ چرا باید یه دختری که به جرات اعتراف می کنم یکی از پاک ترین و ذجر کشیده ترین دختراییی بود که من می شناختم باید اینطوری بشه.
خدایا چرا باید مریم تو بغل من آرزوی مرگ کنه و من نتونم براش کاری کنم. نمی دونم کدومتون می تونید بار سنگینی این قضیه رو درک کنید که نتونید مرحمی باشید برای گریه های کسی که عاشقشید
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
|
|
|
farzaneh62
Sr. Member
  
آفلاین
تعداد ارسال: 397
تشكر
اهدا شده: 107
دريافت شده: 174
|
 |
« پاسخ #9 : 04 مهر 1388,ساعت 13:36:53 » |
|
خانم بلك رز شكاك نباشيد
اون مسئله بايد فراموش بشه ...........
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
دل من محکمه ایست که به من می گوید همه را دوست بدار به همه خوبی کن واگر بد دیدی دل به دریای محبت بزن و بخشش کن
|
|
|
tata
Sr. Member
  
آفلاین
تعداد ارسال: 274
تشكر
اهدا شده: 65
دريافت شده: 102
|
 |
« پاسخ #10 : 04 مهر 1388,ساعت 13:39:58 » |
|
:'( :'( :'( :'( :'( :'( :'( :'( :'( :'( :'( من تا حدودی درکتون میکنم ...خواهرم با بیماری سرطان دست و پنجه نرم کرد ..اخرش طوری شده بود که حتی ..یک قطره اب از گلوش پایین نمیرفت ...و عاقبت رفت پیش خدا ..گاهی روزگار بد تا میکنه با ما ادما .....عادل نیست با ما ها ...طوری که ادم برای عزیزترین کسش ارزوی مرگ میکنه که راحت بشه ....خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
|
|
|
darkman
Newbie
آفلاین
تعداد ارسال: 16
تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0
|
 |
« پاسخ #11 : 04 مهر 1388,ساعت 13:50:03 » |
|
یه بار دیدم که تو اتاقش داره گریه می کنه وقتی ازش پرسیدم که چرا داری گریه می کنی می گفت امروز تو خیابون چند تا پسر مسخرم کردن و از اونطرف خیابون هر هر به نحوه راه رفتن من خندیدن. من خرد شدم و دوست داشتم که زمین دهن واز می کرد و منو می بلعید.
من می دونم اون چی می گفت و چقدر سخته که تو جوونی جنش مخالف بهت بخنده. درسته اونا احمق بودن درسته اون ها انسان نبودن ولی انا نمی تونه واسه مریم جواب باشه.
می دونید وقتی بهد از مریضیش تونست اولین کلمات رو مثل بابا و آب و ... رو بنویسه چقدر خوش حال وقتی من می رفتم خونشون دفتر دیکتشو میاورد و با ذوف به من نشون می داد درست مثل یه دختر بچه. مریم مهندس کامپیوتر بود. تو آموزشگاه های کامپیوتر درس می داد فیزیک هالیدی می خوند اما الان میاد و با ذوق دفتر دیکتشو به من نشون می ده که مثلا تونشته 10 تا کلمه جدید رو اونم با دشت چپ بنویسه.
کی می تونه درک کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من چچطور باید اون صحنه رو براتون با کلمات بنویسم تا بتونید احساسش کنید tata عزیز برای بیماری خواهرت متاسفم. امیدوارم حداقل تو قوی تر از من باشی
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
|
|
|
farzaneh62
Sr. Member
  
آفلاین
تعداد ارسال: 397
تشكر
اهدا شده: 107
دريافت شده: 174
|
 |
« پاسخ #12 : 04 مهر 1388,ساعت 13:52:52 » |
|
شما اگه مي خواي ازش جدا بشي بهتر ديگه اينها رو حتي توي تنهايي هم مرور نكني
اينطوري بار عذاب وجدانت سبك تر مي شه راحت تر مي توني فراموشش كني
به زندگي اينده خودت بچسب هر چند اينطوري به نظر خيلي سنگدل ميام اما خودت خيلي مهم تري پس به فكر خودت باش و از فكر گذشته بيا بيرون
تو تاجايي كه مي تونستي به اون كمك كردي از اين به بعد وظيفه اي در قبال اون نداري
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
دل من محکمه ایست که به من می گوید همه را دوست بدار به همه خوبی کن واگر بد دیدی دل به دریای محبت بزن و بخشش کن
|
|
|
darkman
Newbie
آفلاین
تعداد ارسال: 16
تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0
|
 |
« پاسخ #13 : 04 مهر 1388,ساعت 13:54:02 » |
|
بلک رز عزیز فکی می کنی من انقدر احمق و بیکارم که تو سن 29 سالگی بیام و برای تحریک احساسات سایرین از خودم داشتان تولید کنم.
کجا بودی وقتی مریم تو چشمای من نگاه می کرد ولی منو نمی شناخت. کجا بودی وقتی می خواست منو بغل کنه ولی فقط یک دستش به شمت من بلند می شد. کجا بودی وقتی حاضر شد فقط برای اینکه کورسوی امیدش رو از دست نده بره زیر دستگاه مگنترواپی که ممکن بود باعث تشنج مجدد و آسیب مغزی بیشترش بشه. کجا بودی وقتی من با همه چیزی که داشتم مثل بدبخترین آدم های روی زمین به خدا التماس می کردم. کجا بودی؟
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
|
|
|
tata
Sr. Member
  
آفلاین
تعداد ارسال: 274
تشكر
اهدا شده: 65
دريافت شده: 102
|
 |
« پاسخ #14 : 04 مهر 1388,ساعت 13:54:16 » |
|
روزگار ادمو قوی و ابدیده میکنه ....باید با واقعیت کنار بیایی...منم کنار اومدم ...زندگی ترکیبی از لحظات تلخ و شیرینه ....اینو گفتم که بدونی میفهمم چی میگید ......
|
|
|
|
|
خارج شده است
|
|
|
|
|