خوش آمدید، مهمان - لطفا برای ثبت نام اینجا و یا برای ورود اینجا را کلیک کنید.
آیا هنوز ایمیل فعال سازی حساب کاربری برای شما ارسال نشده است؟
 
جستجوی پیشرفته

53074 ارسال در 5546 موضوع- توسط 13684 کاربر - جدیدترین کاربر عضو شده: hidemyname
صفحه: [1] 2 3 4   پایین
چاپ صفحه
نويسنده موضوع: مادر  (دفعات بازدید: 3431 بار)
ebham
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 509

تشكر
اهدا شده: 573
دريافت شده: 198



« : 07 مهر 1388,ساعت 08:56:06 »

سلام دوستاي خوبم، صبح بخير
راستش رو بخوايد حالم زياد خوب نيست
من هميشه عادت دارم وقتي حالم گرفته است بنويسم ، انقدر بنويسم تا آروم بشم
اصراري بر اين نيست كه حتماً حرفامو بخوونيد و جواب بديد
وقتي بچه بودم ، هر وقت مامانم ازم جدا ميشد ، يه بغض عجيبي گلومو مي گرفت
انقدر دوسش داشتم كه همه دنيا رو بهم ميدادن باهاش عوض نمي كردم
بچه بودم سركار مي رفت، از فرط ناراحتي دوريش تو مهدكودك يه گوشه مي شستم و گريه مي كردم ، اصلاً با بچه ها جور نميشدم، انقدر بي تابي مي كردم كه مادرم مجبور شد خونه داري رو به كار بيرون ترجيح بده
خيلي برام زحمت كشيده
از همه فاميل شنيدم كه يه بار تو بچگيم آب بدنم كامل خشك شده بود ، مرده بودم ، شنيدم مامانم چقدر برام تو بيمارستان گريه كرده
از همون بچگي لجباز و ظالم بودم ، براي غذا خوردن ، براي راه افتادن، براي به حرف اومدن، براي دندون درآوردن
برام تعريف كردن كه هميشه مسافرتشون رو خراب مي كردم چون به آب و هواي شمال حساسيت داشتم هنوز هم دارم بهم نمي سازه سريع مريض ميشم ، تو همه مسافرت هاشون تو بيمارستان بستري مي شدم
باباي من از همون اول شروع كارش پرستار شيفت شب بوده ، برام تعريف كردن كه مامانم يه زن جوون شبا ، تنها تو خونه بوده يا هر بار كه مريض مي شدم منو با چه زحمتي به دكتر مي رسونده ( مثل اين كه خيلي مريض مي شدم)
بزرگتر كه شدم و راهي مدرسه ، هميشه تو بهترين مدرسه هاي شهرم درس خووندم كه ثبت نام كردن بچه تو اون مدرسه ها كفش آهني پاره مي كنه ، همشم مامانم براي ثبت نام كردنم اين طرف و اون طرف مي رفته
هميشه بهترين امكانات رفاهي تا جايي كه از دستشون بر ميومده برام فراهم كردن، هر سال مدرسه با سرويس رفتم و با سرويس برگشتم راحت
سال قبل كنكور شد ، من كلاسام تا 9 شب بود ، بابا هم كه شيفت شب كار مي كنه مامان ميومد دنبالم كه بيارتم خونه تو سرما ، تو گرما ، خيلي براي كنكور دادنم زحمت كشيدن جفتشون ، تا كنكور دادم و تموم شد و خلاصه دانشجو شدم
اونا هنوزم فكر مي كنن من همون بچه كوجلوشونم ، درسته هر چقدر بزرگ بشم بازم بچه اونام ولي ....
مراقبت هاي الكي رو دوست ندارم ، حساسيت هاي الكي رو دوست ندارم ، حرفاي زوري كه بهم تحميل مي كنن رو دوست ندارم
از دست مادرم دلخورم ، دلخور
ميدونم هر كاري كنم زحمتاشو نميتونم جبران كنم ، هركاري ، ولي ديگه خستم كردن
مادرم رو نمي بخشم به خاطر اين كه هر چي كه اون ميگه بايد انجام بشه چه درست چه غلط
مادرم رو نمي بخشم به خاطر اين كه فكر مي كنه همه كاراي خودش درسته و كاراي بقيه غلط
مادرم رو نمي بخشم به خاطر اين كه فكر مي كنه همه دنيا خواهر و برادراشن فقط
مادرم رو نمي بخشم به خاطر اين كه از رفت و آمد زيادش با خواهر برادراش خسته شدم ، هر روز ، هر شب ، هر دقيقه ، آسايش و آرامشي براي خودمون نداريم ، خلوت و تنهايي براي خودمون نداريم ، راز و رمزي براي خودمون نداريم
مادرم رو نمي بخشم به خاطر اين كه فكر مي كنه من ساده ام
مادرم رو نمي بخشم به خاطر اين كه اجازه هيچ گونه رفت و آمدي با دوستامو بهم نميده ، حتي براي چه ميدونم درس خووندن و رفع اشكال درسي
مادرم رو نمي بخشم به خاطر اين كه دنياشو انقدر كوچيك كرده در حد خانواده خودش
مادرم رو نمي بخشم به خاطر اين كه از بچگي هر بار دلم خواسته بغلش كنم و ببوسمش پسم زده گفته از اين بچه بازيها خوشم نمياد
مادرم رو نمي بخشم به خاطر اين كه آبرويي رو كه من تو خانواده داشتم از بين برد، رازي رو كه من صادقانه رفتم بهش گفتم ، حرف دلم رو كه من صادقانه خودم رفتم بهش گفتم همه جا جار زد ، همه جا هوار زد
 دختر با پدرش يه رودروايسي داره كه براش خيلي سخته مثلاً باباش بفهمه كه دخترش عاشق شده ، با مادرش راحت تره ، ولي مادر من نه تنها به بابام بلكه به خاله، دايي، زندايي، پدر بزرگ و مادر بزرگمم گفت
مادرم رو نمي بخشم به خاطر اين كه به هر كس اجازه داد كه با من هر رفتاري دلشون مي خواد بكنن
به دايي اجازه داد كه كتكم بزنه
به خاله اجازه داد بهم فحش و بد و بيراه بگه
به بابا اجازه داد با كمربند سياه و كبودم كنه
به خواهر كوچلوي 9 سالم اجازه داد كه بهم بگه تو آدم خوبي نيستي ، تو كثيفي ، تو خرابي
به خاله ام اجازه داد كه بهم تهمت رابطه نامشروع بزنه
بازم به خاله ام اجازه داد كه بره به يه پسره تو فاميل شوهرش بگه كه بياد خواستگاري من ، زودتر بياد شر من رو از سرش كم بكنه
به مادربزرگم اجازه داد كه بهم بگه تو بشين خونه دانشگاه نرو ، سركار نرو ، من خودم برات شوهر مي فرستم
حتي اجازه داد پسرخاله 11 سالم بهم بگه ....
به خاله هام اجازه داد كه منو كنترل كنن ، به من دستور بدن كه اين كارو بكنم و اون كارو نكنم
ميدوني چقدر ميترسم وقتي مامانم خونه نيست ، تلفن زنگ ميزنه گوشيو بردارم ، چون وقتي مامانم خونه نيست مدام خاله و دايي زنگ ميزنن چك كنن كه مبادا من تلفن خونه رو برداشتم و به دوستام زنگ زده باشم
يادم نميره يه بار خونه بودم زن عموم زنگ زد من گوشيو برداشتم دقيقاً 46 ثانيه حرف زد ، گوشيو كه گذاشتم خاله ام زنگ زد ، خبر احوال پرسيد نگفت گوشي اشغال بود ، هيچي نگفت ، گوشيو كه گذاشتم دو دقيقه بعد مامانم زنگ زد گفت اون موقع كه خاله زنگ زد قبلش گوشي اشغال بود با كي حرف مي زدي
توي اين مهموني هاي هر روزشون دختر خالم ميشينه و راحت تلويزيون تماشا مي كنه اونوقت خالم بهم ميگه آتنا پاشو سفره بذار، پاشو سفره رو جمع كن ، دختر خودش نشسته به من ميگه ، يكي دوبار بلند شدم ، دفعه بعد كه بهم گفت گفتم من به سهم خودم كار كردم بهم گفت مگه سهمي ، تو ميخاي كي رو بدبخت كني ، مامانم بهم چشم غره مي ره
من هيچ حرفي در برابر اين اتفاقات نزدم ، حتي موقع كتك خوردنام گريه هم نكردم
الان بابام يه خورده اوضاع ماليش خرابه ، قسطاش زياده ، باورتون ميشه تمام حقوقي كه مي گيرم دو دستي تقديم مامانم مي كنم ، ميگم خونه خرج داره ، اونوقت 1000تومن، 2000تومن ازش پول تو جيبي مي گيرم
وقتي با دوستام ميرم دانشگاه اونا خيلي راحت پول خرج مي كنن ، مدل به مدل لباس و كيف و كفش
ولي من براي يه آدامس خريدن هم بايد هواي جيبمو داشته باشم نكنه كرايه تاكسي نداشته باشم
ميدونيد چرا الان ما اينقدر تحت فشار مالي هستيم چون مامانم به بابام فشار آورد كه يه خونه هم شمال بخريم براي روز مبادا ، باباي من دو شغله است ، من حقوق مي گيرم ، كل پول ها رو كه ميذاريم رو هم ، قسطا رو كه بديم اونوقت فقط ميمونه 150 هزار تومن كه بايد خرج يه ماهمون بكنيم
گاهي اوقات دوستام بهم ميگن پس تو حقوقتو چيكار مي كني ؟ چي بهشون بگم
ببخشيد زيادي حرف زدم ولي خسته ام واقعاً خسته
« آخرين ويرايش: 07 مهر 1388,ساعت 09:08:14 توسط ebham » خارج شده است

يك نفر ..... يك جايي..... تمام روياهاش لبخند توست و زماني كه به تو فكر مي‌كنه احساس مي‌كنه كه زندگي واقعا با ارزشه پس هرگاه احساس تنهايي كردي اين حقيقت رو به خاطر داشته باش يك نفر ..... يك جايي..... در حال فكر كردن به توست
آنجل
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 282

تشكر
اهدا شده: 73
دريافت شده: 162



« پاسخ #1 : 07 مهر 1388,ساعت 09:44:50 »

سلام گلم
ميدونم چي ميگي... خيليم ناراحت شدم وقتي اين نوشتتو ديدم عزيزم...اما تنها چيزي كه ميتونم بگم اينه كه اگه بشينيم مشكلاتمون ليست كنيمو غصه شونو  بخوريم كم كه نميشن شايدم بيشتر بشن... خيلي از حرفاتو قبول دارم.يه سري از كاراي مامانت واقعا اشتباه بوده... ولي يه سري چيزارو تو نميتوني تغيير بدي چون مامانت بايد تغيير كنه، اما... شايد... بتوني يه سري چيزارو خودت تغيير بدي... ببين خيلي سخته كه من الان بهت بگم چيكار كني چون من خونواده و فاميلاتونو نميشناسم. تو بايد خوب فكر كني ببيني از چه دري ميتوني وارد شي... مجبوري تو رفتارات يه كم مستقل عمل كني... ميدونم ادم بايد با مامانش راحت باشه ولي واقعا بعضي وقتا نميشه! منم نميتونم همه همه حرفامو به مامانم بگم ... چون مامانم ساده ستو يه موقع يهو به خاله هام ميگه... من چندبار امتحان كردم وقتي ديدم مامانم حواسش نيستو يه موقع ميره ميگه (يا خيلي چيزا به نظر اون مهمه نيست كه بقيه هم بدونن ولي خب واسه من مهم بود! ) الان سعي ميكنم البته فقط سعي ميكنم كه بعضي چيزارو كه خيلي مهم نيست كامل بدونه رو بهش كامل نگم ... مثلا فقط كليت كارو ميگم كه در جريان باشه. ديگه ريز جزيياتو نميگم. پنهون كاري نميكنم يه جورايي حرفامو فيلتر ميكنم... اين كارو تو هم ميتوني بكني فقط حرفاي خيلي مهمو با لحني كه مامانت دوست داره بهش بگو... حرفاي كم اهميتو كه ميدوني مشكل آفرين ميشه رو نگو...سعي كن اول حرفاتو بسنجي بعد بگي.  اما هميشه بهش احترام بذارو حرفاشو گوش كن... بذار بدونه كه دخترش بزرگ شده و بهت اعتماد كنه گلم... يه كم سخته... بايد يه كم كوتاه بياي ولي مطمئنم كه اگه با تدبير رفتار كني درست ميشه...

مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

ebham

خارج شده است

یک عمر
در انتظاری تا بیابی آن را که درکت کند
و تو را همان گونه که هستی بپذیرد.
وعاقبت
در می یابی که او از همان آغاز خودت بوده ای...
ebham
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 509

تشكر
اهدا شده: 573
دريافت شده: 198



« پاسخ #2 : 07 مهر 1388,ساعت 14:53:50 »

دلم براي آرش خيلي تنگ شده ، كاشكي حداقل اون بود ، باهاش درد و دل مي كردم ناراحت
الهي الان نميدونم داره چيكار ميكنه، چند بار بهم زنگ زد ، دو بارشو مامان پيشم بود نتونستم باهاش حرف بزنم
ديشب دلم گرفته بود
رفتم كنار آسمون
فرياد زدم يا تو بياي يا منو پيشش برسون
فداي تو نميدوني بي تو چه زجري كشيدم
حقيقتو واست بگم به آخر خط رسيدم
رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي
قسمت تو سفر شدو قسمت من آوارگي
نميدوني چقد دلم تنگ براي ديدنت
براي مهربونيات ، نوازشات ، بوسيدنت
خارج شده است

يك نفر ..... يك جايي..... تمام روياهاش لبخند توست و زماني كه به تو فكر مي‌كنه احساس مي‌كنه كه زندگي واقعا با ارزشه پس هرگاه احساس تنهايي كردي اين حقيقت رو به خاطر داشته باش يك نفر ..... يك جايي..... در حال فكر كردن به توست
دنیای کوچک
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 473

تشكر
اهدا شده: 459
دريافت شده: 203



« پاسخ #3 : 07 مهر 1388,ساعت 16:14:48 »

اتنا ی خوب ----چه دست به قلم خوبی داری ....
ابهام جون می دونی همه ی ماها این مشکلات رو زمان مجردی داریم از مادرت خرده نگیر عزیزم ....اون متوجه اشتباهاتش نیست ....اما به هر حال اون مادره و زحمت زیادی برات کشیده ....تو هم فرزند صالح اون هستی و سعی میکنه بیشتر مراقبت باشه و ولی به روش غلط .....
مادر یه جایگاه والایی داره هر وقت مادر شدی قدر مادرت رو میفهمی ....
اقا ارش کی هستن؟ چرا نمیان خواستگاری ؟ موقعیتشون چه طوره برا ازدواج ؟ چرا خانواده مخالفن ؟


مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

ebham

خارج شده است

خوشا از بند دام عشق رستن ....زدست بی وفایان دل گسستن....نصیب این دل وامانده  این شد .....شکستن هی شکستن هی شکستن
دنیای گرفتار
آنجل
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 282

تشكر
اهدا شده: 73
دريافت شده: 162



« پاسخ #4 : 07 مهر 1388,ساعت 16:25:09 »

آتنا جونم
تحمل كن عزيزم... بذار سربازي ارش تموم بشه اوضاع خيلي بهتر ميشه... اين جدايي لازمه تا هم اون قدر تورو بدونه، هم اين فاصله تو رابطه تون باعث ميشه كه بهتر و منطقي تر بهش فكر كني... اولشه يه كم سخته...
فكر نميكني دوري از ارش يه كمي هم حساست كرده؟ گلم صبر داشته باش! ديگه عشقو عاشقي اين دردسرارم داره ديگه... اصلا فكر كنم يه جورايي قشنگيش به همين لحظه هاست ديگه!

مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

ebham

خارج شده است

یک عمر
در انتظاری تا بیابی آن را که درکت کند
و تو را همان گونه که هستی بپذیرد.
وعاقبت
در می یابی که او از همان آغاز خودت بوده ای...
farzaneh62
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 397

تشكر
اهدا شده: 107
دريافت شده: 174


« پاسخ #5 : 07 مهر 1388,ساعت 17:25:45 »

ابهام عزيز همه معني عشق رو نمي فهمند پس نبايد بهشون خرده بگيري

اين شعر تقديم اين عاشق گلم






همه می پرسند:

چیست در زمزمه ی این جرعه ی آب؟

چیست در همهمه ی دلکش مرگ؟

چیست در بازی ان ابر سپید روی این آبی آرام بلند 

که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟

چیست در کوشش بی حاصل  موج؟

چیست در خنده ی جام؟

که تو چندین ساعت ، مات و مبهوت به آن می نگری!؟ 

نه به ابر

نه به آب

نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند

نه به این خلوت خاموش کبوترها

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

من به این جمله نمی اندیشم     

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را ، تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من، تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

من فدای تو

به جای همه گلها تو بخند

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر

تو ببند 

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ی ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان. 

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست

.آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش


اميدوارم انتظار شما خيلي زودتر از اون چيزي كه فكر مي كني تموم بشه و يه خاطره خوش ازش بمونه اما اينقدر خوشبخت باشي كه فرصت نكني بهش فكر كني



مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

ebham, ghalb

خارج شده است

دل من محکمه ایست که به من می گوید همه را دوست بدار به همه خوبی کن واگر بد دیدی دل به دریای محبت بزن و بخشش کن
ندا 49
Newbie
*
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 39

تشكر
اهدا شده: 7
دريافت شده: 7


« پاسخ #6 : 08 مهر 1388,ساعت 13:44:28 »

سلام آتناي عزيزم
من خودم يه مادرم كه براي فرزندم كه 20 ماهه شه از جون و دل با همه نداريم مايه مي ذارم مي دوني چرا چون وظيفه خودم مي دونم ولي اگه فردا بزرگ شد من هيچ انتظاري ندارم اگه ببخشيد مادر شما اين بلاهارو سرشما مي ياره به عقيده خودش با اين اوضاع احوال جامعه ما مي خواد شما به انحراف كشيده نشيد ولي نمي دونه اين همه سخت گيري ها بيشتر باعث مي شه كه شما به انحراف كشيد بشيد. يه مسئله ديگه اينكه بخاطر اينكه زودتر از اون خونه فرار كني و از دست خانواده ات نجات پيدا كني خودتو از چاله در نيار بنداز تو چاه با دقت براي آينده ات تصميم بگير. اگه فكر مي كني كه آرش كيس مناسبي است صبوري كن. اينو بدون كه من از همسرم جدا شدم و تمام هزينه هاي خودم و طفلم به عهده من است و ايشان مسئوليتي در قبال ايشان قبول نكردند چون با خانمي كه عشقشون بود گذاشتند رفتند. اگه تايپك منو بخوني مي فهمي. پس من بايد در آينده يه كوچولو نگران دانيالم باشم و سختگيري كنم ولي نه به اين شدت.

مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

ebham

خارج شده است
Baanoo
Newbie
*
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 3

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 1


« پاسخ #7 : 08 مهر 1388,ساعت 16:25:43 »

دوست خوبم،حرفاتو خوندم و خیلی‌ ناراحت شدم،من خودم بسیاری از این مشکلتیو که میگی‌ باهاش بودم ،و الانم خودم خیلی‌ مشکل دارم که اگه یه روزی جرات بکنم اینجا حتما مطرح می‌کنم شاید بقیه بتونن بهم کمک بکنن.

اما از تجربهٔ خودم بهت میگم که همهٔ آدما مثل هم نیستن،من خودم آدم صادقیم و هر چی‌ توی دلم بمن به زبون میارم،اگه از کسی‌ ناراحت باشم بهش میگم و متاسفانه فک می‌کردم که همهٔ آدما هم مثل من ساده و مثبت به همه چیز نگاه می‌کنن،اما خیلی‌ ضربه خوردم و فهمیدم که آدم همهٔ حرفاشو نباید به زبون بیاره،تو هم باید همینکارو بکنی‌،از حرفات معلومه که قلب ساده پاکی‌ داری،اما بدون همه مثل تو نیستن،از طرفی‌ هیچکس نمیتونه قاضی باشه و با یه حرف یا یه رفتار دیگری راا قضاوت کنه،معلومه که افراد فامیل شما خیلی‌ دهان بین و سطحی فکر می‌کنن و به اون حد از سطح فکری که شما هستید نرسیدن،پس بهتره روابط باهاشون محدود کنید،نمیدونم چه جوری اما به مادرتون سعی‌ کنید بفهمونید که دیگه بهش اعتماد ندارید،یا اینکه بفهمونید که شما به عنوانه دختر بهش تکیه کرده بودید.اما شاید خیلی‌ زمان ببره.من به مرور زمان ولی‌ با سختی خودمو ثابت کردم اما تصمیم گرفتم که دیگه کسیو قانع نکنم و برای خودم زندگی‌ کنم.میدونم که تحت فشار هستی‌ اما مطمئن باش همیشه اینجوری نمیمونه،فقط یه کم خود دار باش و سعی‌ کن صبر داشته باش و همهٔ اسرارتو برای خانواده بیرون نریز.

مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

ebham

خارج شده است
ebham
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 509

تشكر
اهدا شده: 573
دريافت شده: 198



« پاسخ #8 : 11 مهر 1388,ساعت 07:53:57 »

بازم سلام  لبخند
واقعاً ممنونم از همتون  بوسه
دنياجون، لطف داري مرسي، خودمم ميدونم مادر جايگاهش خيلي بالاست، به خاطر همين هر وقت كه فكر مي كنم منم ميخام مادر بشم يه ترسي تو وجودم پيش مياد، در مورد آرش اگه توضيح مفصل ميخاي برو سراغ تاپيك قديميم يعني با خودم درگيرم تو قسمت ارتباط دختر و پسر ولي در كل اگه بخوام بگم يكي از شرايط مامانم اين بوده كه آرش بره سربازي و اون الان 22روزه كه رفته سربازي  :'(
آنجل جونم ممنون كه دوباره بهم سر زدي ، آره خودمم فكر مي كنم دوري آرش يكم حساس ترم كرده ميدوني پنج شنبه زنگ زد ، منم بهش گفتم يه وقت ناراحتي نكنيا تو اگه ناراحت بشي من مي فهمم حس مي كنم اونوقت منم ناراحت ميشم (خواستم يه چيزي  بهش بگم كه روحيه اش بهتر بشه) ولي بدتر شد بغضش گرفت ، گفت آتنا دارم دغ مي كنم ، دوريت سخته ، فوري بحثو عوض كردم بهش گفتم آدرستو بده بيايم ملاقاتت برات كمپوت بياريم و... ولي آنجل جونم بعدش خودم انقدر گريه كردم كه باورت نميشه
فرزانه عزيز بابت شعرت خيلي خيلي خيلي ممنون ، لذت بردم
ندا49 عزيز و بانوي گلم ممنون ، سعي مي كنم به گفته هاتون عمل كنم  سکوت لبخند
خارج شده است

يك نفر ..... يك جايي..... تمام روياهاش لبخند توست و زماني كه به تو فكر مي‌كنه احساس مي‌كنه كه زندگي واقعا با ارزشه پس هرگاه احساس تنهايي كردي اين حقيقت رو به خاطر داشته باش يك نفر ..... يك جايي..... در حال فكر كردن به توست
ebham
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 509

تشكر
اهدا شده: 573
دريافت شده: 198



« پاسخ #9 : 11 مهر 1388,ساعت 08:41:13 »

شب قبل از اين كه آرش بره زنگ زده بود براي خداحافظي ، گريه ام گرفته بود ، خيلي سعي كرد كه خودشو متعادل نشون بده ولي من مي فهميدم كه بغض داره ، موقع خداحافظي گفت برو ترانه مسافرم علي عبدالمالكي رو گوش بده
پشت سرم گريه نكن
مسافرم مسافرم
اشكاتو هي هدر نده
بايد برم بايد برم
جلوي راهمو نگير
نذار منم گريه كنم
صلاحمون اينه عزيز
بايد برم سفر كنم
طاقت اشكاتو ندارم
تو رو خدا نذار ببارم
خدا نخواست
قسمت اينه
كه من تو رو تنها بذارم
تو رو خدا گريه نكن
انقدر نگو نرو نرو
اين جوري بي تابي نكن
الهي قربونت برم
خدا نگهدارت باشه
بايد برم بايد برم
خارج شده است

يك نفر ..... يك جايي..... تمام روياهاش لبخند توست و زماني كه به تو فكر مي‌كنه احساس مي‌كنه كه زندگي واقعا با ارزشه پس هرگاه احساس تنهايي كردي اين حقيقت رو به خاطر داشته باش يك نفر ..... يك جايي..... در حال فكر كردن به توست
دنیای کوچک
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 473

تشكر
اهدا شده: 459
دريافت شده: 203



« پاسخ #10 : 11 مهر 1388,ساعت 08:52:14 »

ابهام جون اشکم در اومد .....این اشک یه ادم معمولی رو در میاره چه برسه به تو  بی تفاوت

خارج شده است

خوشا از بند دام عشق رستن ....زدست بی وفایان دل گسستن....نصیب این دل وامانده  این شد .....شکستن هی شکستن هی شکستن
دنیای گرفتار
ebham
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 509

تشكر
اهدا شده: 573
دريافت شده: 198



« پاسخ #11 : 11 مهر 1388,ساعت 09:13:24 »

دنياجون از همدرديت ممنون
من واقعاً از دوري آرش حالم خيلي خرابه
شايد فكر كنيد چون سنم كمه از روي احساس ميگم ولي به خدا مطمئنم آرش دوسم داره ، من تمام رفتارشو هزاران بار بررسي كردم ، عاقله خيلي عاقل ، يه خورده هم احساسي البته فقط در برابر من
برامون دعا كنيد ، خيلي محتاجم بهش
خارج شده است

يك نفر ..... يك جايي..... تمام روياهاش لبخند توست و زماني كه به تو فكر مي‌كنه احساس مي‌كنه كه زندگي واقعا با ارزشه پس هرگاه احساس تنهايي كردي اين حقيقت رو به خاطر داشته باش يك نفر ..... يك جايي..... در حال فكر كردن به توست
آنجل
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 282

تشكر
اهدا شده: 73
دريافت شده: 162



« پاسخ #12 : 11 مهر 1388,ساعت 10:55:26 »

آتنا جون سلام
گلم سخته ولي تحمل كن.
چشم رو هم بذاري تموم ميشه...
بابا ازين آهنگاي غمگين گوش نكن عزيزم! دنياجون راست ميگه ...
غصه نخور... روحيه تو حفظ كنو به آرشم روحيه بده. باشه؟
آفرين دختر خوب!

مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

ebham

خارج شده است

یک عمر
در انتظاری تا بیابی آن را که درکت کند
و تو را همان گونه که هستی بپذیرد.
وعاقبت
در می یابی که او از همان آغاز خودت بوده ای...
ebham
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 509

تشكر
اهدا شده: 573
دريافت شده: 198



« پاسخ #13 : 12 مهر 1388,ساعت 08:28:25 »

سلام دوستاي خوبم  لبخند
امروز روحيه ام يه خورده بهتره ، آخه ديروز با كلي مكافات و دردسر و استرس زنگ زدم پادگان يه بار هم نه سه بار
ماجراش طولانيه فقط اينقدر بگم كه دو بار زنگ زدم آرش تو آسايشگاه نبود ، بيچاره دژبان بهم گفت نيم ساعت ديگه زنگ بزن همين جا نگهش ميدارم ، 10 دقيقه بعد خودش زنگ زد ، يه خورده صحبت كرديم
بعد كه تلفن رو قطع كرد دوباره خودم زنگ زدم انقدر ذوق كرده بود كه من دوباره زنگ زدم ، كلي هم بهش روحيه دادم ، انقدر خندوندمش كه از صداش فهميدم كه روحيه اش بهتر شده
الهي هي بهم مي گفت قطع كن پول تلفنت زياد مياد ولي خودش دلش نميومد قطع كنه دو سه بار خداحافظي كرديم ولي بازم حرف زديم
بازم برام دعا كنيد ، محتاجم بد
خارج شده است

يك نفر ..... يك جايي..... تمام روياهاش لبخند توست و زماني كه به تو فكر مي‌كنه احساس مي‌كنه كه زندگي واقعا با ارزشه پس هرگاه احساس تنهايي كردي اين حقيقت رو به خاطر داشته باش يك نفر ..... يك جايي..... در حال فكر كردن به توست
farzaneh62
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 397

تشكر
اهدا شده: 107
دريافت شده: 174


« پاسخ #14 : 12 مهر 1388,ساعت 08:51:45 »

واقعا برات خوشحالم

و بهت حسرت مي خورم

اميدوارم زودتر اين سربازي تموم شه شما دوتا بهم برسيد و خوشبخت زندگي كنيد باور كن اينواز ته قلبم مي گم

مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

ebham

خارج شده است

دل من محکمه ایست که به من می گوید همه را دوست بدار به همه خوبی کن واگر بد دیدی دل به دریای محبت بزن و بخشش کن
صفحه: [1] 2 3 4   بالا
چاپ صفحه
پرش به :  


Powered by SMF 1.1.15 | SMF © 2006, Simple Machines | Persian Language Pack by Mambolearn Team
All Text is Available Under The Terms of The GNU Free Documentation License | Designed By Mohammad Shadmani