وای سلام بچه ها . باورم نمیشه که انقدر به فکرم باشین . راستشو بخواین این مدت خیلی باهاش راه اومدم اما اون هنوز همون مدلیه مثلا خودم گفتم امشب میخوام مامان بزرگ اینا رو دعوت کنم گفت باشه منتهی من دیر رسیدم و می دونستم به هیچ کاری نمیرسم زنگ زدم که فردا نهار میگم بیان چنان داد و بیدادی سرم کرد پشت تلفن مامان هم بغلم بود و شنید اما به روی خودش نیورد اون کلی سرم داد و بیداد کرد که چرا امشب نمیگی هرچی توضیح دادم قبول نکرد و با تشر خدافظی کرد بعد اس ام اس داد لازم نکرده کسی رو دعوت کنی ولی بچه ها من کار خودمو کردم و همون شب که خسته بودم دعوتشون کردم بعد از این موضوع وقتی حرف اون به کرسی نشست تو خونه گفت معذرت میخوام من م گفتم درک کردم خسته بودی عزیزم سرکار عیب نداره ولی مامانم خیلی ناراحت شد گفت یعنی چی رضا اینطوی میکنه به کارام تند تند رسیدم ولی همون شب از خستگی ببخشید بالا اوردم نصفه شب من خیلی ضعیفم دوستان

زود ناتوان میشم الان هی عصبانی میشه وهمون حرفا رو میزنه ولی من خونسردم شاید درست بشه خدا کمکم میکنه . همینطور شما
