به نام خدامون
در اين دنياي بي ارزش که دوست به دوستش رحم نمي کند و برادر به برادر، دل بستن و عشق ورزيدن نياز به تعمق بيشتر دارد وگرنه در همان اوايل زندگي و جواني چنان ضربه اي خواهي خورد که از دور بازي روزگار حذف مي شوي و تا هميشه در کنج کلبه ويران شده قلبت مدفون خواهي شد که رفاقت قصه تلخي است که از آن من گريزانم. مي خواهم بنويسم، اما قلم مرا ياري نمي دهد. مي خواهم بگويم اما زبانم ناي حرکت ندارد مي خواهم گريه کنم اما چشمانم به کوير بي آب و علف ماند. مي خواهم بروم اما پاي رفتن ندارم پس ناچارم که بمانم در تنهايي خويش و با خود بگويم تنها به دنيا آمده ام و تنها مي مانم تا آن را درک کنم و افسانه اي بسازم براي زندگي خويش و تنها و فقط تنها يک دليل ...............
• اصلاً چرا دوست؟اصلاً چرا آدم بايد دوست داشته باشد؟ راستی اولين آدمی كه دنبال اين رفت تا دوستی را پيدا كند چه كسی بود؟ توی كله اش چه می گذشت؟! شايد می خواست از درختی بالا برود و دنبال كسی می گشت كه برای او قلاب بگيرد؟! شايد سردش بوده و بايد كسی را بغل می كرده تا گرم شود و بعد كه آفتاب زد رهايش كند؟ يا شايدم وقتی كنار آبی دريا ايستاده بوده آرزو كرده ای كاش كسی بود تا از آبی دريا با او سخن می گفت. شايد وقتی سيب سرخی توی دستهايش بوده آرزو كرده ای كاش كسی بود تا لذت خوردن سيب را با او تقسيم كند؟
• اما دوست داشتن........دوست داشتن از عشق برتر است.
عشق يك جوشش كور است و پيوندی از سر نابينايی اما دوست داشتن پيوندی خودآگاه و از روی بصيرت روشن و زلال.
عشق بيشتر از غريزه آب می خورد و هر چه از غريزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می كند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد دوست داشتن نيز همگام با آن اوج می يابد.
عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصلها و سالها بر آن اثر ميگذارد و دوست داشتن در وراي سن و مزاج ....
عشق يك فريب بزرگ و قوي است، دوست داشتن يك صداقت صميمي.......
عشق خشن و تند است و در عين حال نا پايدار ، دوست داشتن به لطافت جان ميگيرد و لطيف و نرم است و و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان.....
عشق نيرويي است كه او را به سوي معشوق مي كشاند و دوست داشتن جاذبه ايست در دوست كه هر چند هم به او پشت كند به رسم وفاداري باقي ميماند.
عشق تملك معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست.......
عشق لذت جستن ، دوست داشتن ،پناه جستن....
عشق جابجا ميشود ، سرد ميشود، مي سوزاند، دوست داشتن از كنار دوست خويش بر نمي خيزد ، سرد نميشود كه داغ نيست، نمي سوزاند كه سوزاننده نيست ....
در دوست داشتن بوي خيانت بمشام نميرسد ، ولي در عشق خيانت را بوفور ميتوان يافت
دل عاشق هميشه به عشق اميدوار است اما فغان و فرياد از روزي كه آفتاب اميد در دلي غروب كند.......
چرا كه هنگامي كه خورشيد اميد در دلي خاموش مي گردد ، جان آدمي دستخوش رنجهاي غريبي مي شود و شكنجه ها ميبيند.......
عشق در قالب دلها؛ در شکلها و رنگهای تقريباْ مشابهی متجلّی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترک است.
امّا دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاصّ خويش دارد و از روح رنگ می گيرد و چون روح ها ؛بر خلاف غريزه ها هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی وطعمی و عطری ويژه دارند ــ ويژه ی خويش ــ می توان گفت که به شماره ی هر روحی؛ دوست داشتنی است.
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن.
عشق غذا خوردن يک گرسنه است. نمی توانيم عشق را فقط برای خود نگاه داريم، بايد در عشق سهيم شويم.
دوست داشتن همزبانی در سرزمين بيگانه يافتن است.
عشق در هر رنگی و سطحی با زيبايی محسوس در نهان يا آشکار رابطه دارد.
چنانچه «شوپنهاور» می گويد:
«بيست سال به سنّ معشوقتان بيافزاييد؛ آنگاه تاْثير مستقيم آنرا بر روی احساستان مطالعه کنيد.»
امّا دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيباييهای روح که زيباييهای محسوس را به گونه ای ديگر می بيند.
عشق طوفانی؛ متلاطم و بوقلمون صفت است، امّا دوست داشتن آرام و استوار؛ پر وقار و سرشار از محبّت و نجابت است.
عشق با دوری و نزديکی در نوسان است؛ اگر دوری به طول بيانجامد؛ ضعيف می شود و اگر تماس دوام يابد به ابتذال کشيده می شود!..............
پس؛
«خدايا به هر کس دوست می داری بياموز که :
«عشق از زندگی کردن بهتر است»
«و به هرکس دوست تر می داری بچشان که:
«دوست داشتن از عشق برتر است.»
• تفاوت عاشق بودن و كسي را دوست داشتنبين كسي كه عاشق شده و كسي كه تنها شخصي را دوست دارد تفاوت هاي هست، نكات زير به شما كمك مي كنند كه اين تفاوت را درك كنيد:
1- هنگام ديدن كسي كه عاشق او هستيد تپش قلب شما زياد شده و هيجان زده خواهيد شد اما هنگامي كه كسي را مي بينيد كه آن دوست داريد احساس سرور و خوشحالي مي كنيد.
2- هنگامي كه عاشق هستيد زمستان در نظر شما بهار است و ليكن هنگامي كه كسي را دوست داريد زمستان فقط فصلي زيبا(زمستاني زيبا)خواهد بود.
3- وقتي به كسي كه عاشقش هستيد نگاه مي كنيد خجالت مي كشيد وليكن هنگامي كه به كسي كه دوستش داريد مي نگريد لبخند خواهيد زد.
4- وقتي در كنار معشوق خود هستيد نمي توانيد هر آنچه در ذهنتان داريد بيان كنيد اما در مورد كسي كه دوستش داريد شما توانايي آن را داريد.
5- در مواجهه شدن با كسي كه عاشقش هستيد خجالت مي كشيد و يا حتي دست و پاي خود را گم مي كنيد اما در مورد فردي كه دوستش داريد راحت تر بوده و توانايي ابراز وجود خواهيد داشت.
6- شما نمي توانيد به چشمان كسي كه عاشقش هستيد مستقيم و طولاني نگاه كنيد (زل بزنيد) اما مي توانيد در حالي كه لبخندي بر لب داريد مدت ها به چشمان فردي كه دوستش داريد نگاه كنيد.
7- وقتي معشوق شما گريه مي كنيد شما نيز گريه خواهيد كرد و اما در مورد كسي كه دوستش داريد سعي بر آرام كردن او مي كنيد.
8- احساس عاشق بودن و درك آن از طريق نگاه (ديدن) است اما در درك دوست داشتن بيشتر از طريق شنوايي است (از طريق ابراز علاقه به صورت كلامي)
9- شما مي توانيد يك رابطه دوستي را پايان دهيد اما هرگز نمي توانيد چشمان خود را بر احساس عاشق بودن ببنديد چرا كه حتي اگر اين كار را بكنيد، عشق همچنان قطره اي در قلب شما و براي هميشه باقي خواهند ماند.
دوست من...
اگر می خواهی نگهش داری ........ از دستش می دهی!
پس همراهی اش كن تا انسانهای آزادی باشيد در آن زمان ميان شما همبستگی از آن گونه می رويد كه زندگی هر دو تن شما را غرق شكوفه می كند.
تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من کرد نگاه
سيب دندان زده افتاد به خاک
تو رفتي و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام.آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
مي دهد آزارم
و من انديشه کنان
غرق اين پندارم
که چرا
خانه کوچک ما
سيب نداشت؟
"" حميد مصدق""
هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد طاقت اشك ريختن تو را ندارد.
اگر كسي تو را آنطور كه ميخواهي دوست ندارد، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند.
هرگز لبخند را ترك نكن، حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.
بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد.
تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.
من
به او دل سپردم
او
مرا به خدا سپرد اما......
خدا هم مرا قبول نکرد!
حکايت
پسر كوچكي، روزي هنگام راه رفتن در خيابان، سكه اي يك سنتي پيدا كرد. او از پيدا كردن اين پول، بدون هيچ زحمتي، خيلي ذوق زده شد.اين تجربه باعث شد كه او بقيه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پايين بگيرد و در جستجوي سكه هاي بيشتر باشد.
او در مدت زندگيش، 296 سكه 1 سنتي، 48 سكه 5 سنتي، 19 سكه 10 سنتي، 16 سكه 25 سنتي، 2 سكه نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده يك دلاري پيدا كرد. يعني در مجموع 13 دلار و 26 سنت.
دربرابر بدست آوردن اين 13 دلار و 26 سنت، او زيبايي دل انگيز 31369 طلوع خورشيد، درخشش 157 رنگين كمان و منظره درختان افرا در سرماي پاييز را ازدست داد.
او هيچ گاه حركت ابرهاي سفيد را بر فرازآسمان ها در حالي كه از شكلي به شكل ديگر درمي آمدند، نديد. پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزيي از خاطرات او نشد.
شما ميتوانيد هر چيزی را بخواهيد ولی نمی توانيد همه چيز را داشته باشيد.يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند....
طلب عشق ز هر بی سر و پايی نکنيم....
از دل برود هر آنکه از ديده برفت....
هر چند که ز ديده به دل راه نداشت....