به شدت از كار در آينده ميترسم،
وقتي صبح ها بابام رو ميبينم كه ساعت 6 صبح از خوابش ميزنه و ميره سر كار مو رو تنم سيخ ميشه،
وقتي ميبينم شب ساعت 9 كه ميشه از فرط خستگي جلوي تلويزيون خوابش ميبره و براي شام صداش ميكنيم تا از خواب بيدار بشه و بياد بغض گلوم رو ميگيره

ميترسم بخوام ازدواج كنم،
از سختي زندگي ميترسم.
منم فكرم مثل شما بود اگر كسي ميگفت من 6 صبح پا ميشم ميرم سر كار كلي براش غصه ميخوردم(چون صبح زود من 11-12 بود!!)
ولي الان خودم ساعت 6 صبح بيدار ميشم آماده ميشم ميرم سر كار بعد از ظهر هم ساعت 5-6 ميرسم و تازه اون موقع ميرم سراغ شغل دوم(خانه داري) ساعت 10 اينا ديگه دارم از زور خواب ميميرم ولي چون همسرم كارش آزاده و دير مياد خونه بيدار ميمونم تا با هم شام بخوريم و خلاصه تا بخوابيم ساعت 12-12:30 شده و دوباره 6 صبح برپا.......
يه روزي اگه كسي برام تعريف ميكرد كه زندگي من اينطوريه اصلاً نميتونستم هذمش كنم ولي حالا اين روال زندگي منه اصلاً هم ناراحت نيستم. چون زندگيم برام بيش از اينها ارزش داره.
از ازدواج و سختي هاش نترس. اگه سختي نكشي شيريني بعدش برات لذت بخش نيست.