با سلام خدمت دوستان گرامی ( که البته چون تازه عضو شدم نه از سایت زیاد سر درآوردم و نه کسی رو میشناسم ) من روانشناسی میخونم ... و خوب وقتی به کسی میگی روانشناسی میخونی انتطار کمک و راهنمایی و به قولی مشاوره ازت داره ... تا حدی هم سعی کردم بتونم به کسی کمک کنم. و میخوام اینجا مشکل یه بنده خدایی رو مطرح کنم و از دوستان گرامی درخواست کنم که نظرات و پیشنهادات و راهنمایی های خودشون رو بنویسن تا بلکه بتونم به زندگی این بنده خدا کمکی بکنم ...
قضیه از این قراره که این بنده خدا با یه خانومی دوست میشن ... همدیگه رو دوست داشتن ولی این بنده خدا احساس می کنه اون خانوم نمیتونه شریک زندگی خوبی براش بشه ... و متوجه هم میشه که خانومه خیلی بهش وابسته هستش و اگه ترکش کنه ممکنه بهش ضربه روحی بخوره ... واسه همین از خدا درخواست کمک میکنه و با توکل به خدا ( به گفته خودشون) باهاشون ازدواج می کنن ... به قولی از سر دلسوزی ...
زندگیشونو شروع می کنن ولی اون زندگی که میخوان رو بدست نمیارن... چون خانوم با هر بهونه ای دعوا راه میندازه ... الان یه پسر 5 ساله دارن ... این بنده خدا میگن میخوان بخاطر پسرشون این زندگی رو تحمل کنن ... خیلی سعی کردن با خانوم مهربون باشن و باهاشون بسازن ، حرف زدن و چیزهای دیگه... ولی کارساز نبوده ... خانواده دختر هم در زندگیشون دخالت بیجا میکنن و باعث بدتر شدن اوضاع میشن و خانوم هم راضی به جدا شدن از خانواده و رفتن به شهری دیگر نمیشن.
من پیشنهادم به ایشون این بوده که با خانوم جدی صحبت کنن و بگن اگه قبول میکنه که یه زندگی ایده ال رو دوباره باهم شروع کنن که هیچ و اگه قبول نمی کنن پسر رو یه مدتی از مادر جدا کنن و کاری کنن که یک هفته ای یا بیشتر نتونه پسرشو ببینه اگه کارساز باشه فکراشو میکنه و سعی میکنه خودشو اصلاح کنه ... اگه هم نشد که اخرین راه یعنی طلاق بنظرم صورت بگیره ... چون هرچند پسر کوچیکه ولی فضای سرد خونه رو خوب درک میکنه و توی دلش جمع میشه و به زهنش میسپاره و در آینده مطمئنا عواقب بدی براش خواهد داشت ... الان میتونه با طلاق و جدایی والدینش کنار بیاد ولی فضای سرد خونه و روابط سرد والدین رو نمیشه جبران کرد ... یه جور عقده براش میشه ...
حالا از دوستان درخواست می کنم اگه راه چاره ای پیشنهادی دارن که بتونه به این زندگی کمک کنه ممنون میشم بیان کنن ...

: