من توی یک خانواده اصیل تهرانی بزرگ شدم که یاد گرفتم به همه احترام بگذارم . پول برام هیچ ارزشی نداشته و نداره .
من خواستگارهایی داشتم که اگر قبولشون میکردم الان اینجا نبودم . دست کم توی یکی از کشورهای اروپایی بودم .
اما من تا سال 1384 هیچ مردی رو و هیچ خواستگاری رو قبول نکردم چون در کنار پدر و مادرم احساس خوشبختی میکردم .
پدر من یک مرده با اقتداره که خانواده اش در درجه اول زندگیش قرار داره و برای ما از اهیچ کاری دریغ نکرده .
در خونه ما مرد حرمت داره !!! در خونه ما احترام عشق به همدیگر حاکمه .
سال 1384 شوهرم در شرکتی دیدم که ناخواسته رفتم توش .
با اولین نگاه که خیلی اتقافی رخ داد عاشق نگاه معصومش شدم !!!
اون ضربان قلب مهربونش بهم میگفت که مال من میشه یک روز .
تا 3 ماه پیش برای داشتنش جنگیدم :'(

خانواده من از خانواده شوهرم خوششون نم اومد چون اونها کاملا با ما فرق دارند .
اونها کاملا لاابالی هستند و ارزشهای ما رو املی میدونند .
پدر من شوهرم رو از روز اول دوست داشت و خانواده ایشون صدقه سر شوهرم پذیرفته شدن .
حالا من میبینم که این همه تلاش بیفایده بود .
دیگه خسته شدم انقدر سعی کردم که بخاطر شوهرم یک سری ادم مزخرف رو تحمل کنم .
من دارم تاوان پس میدم . بخاطر داشتن شوهرم خیلی با پدرم دعوا کردم . این همه عذاب حقمه . بخاطر داشن یک فرشته مجبور شدن 2 تا فرشته رو هر روز اذیت کنم .
حالا دیگه خسته ام از همه چیز . دلم از این دنیا از ادمهاش از نامردیهاش از همه چیزش گرفته .
فقط گریه ارومم میکنه .
باغ لواسون هیچ چیزی نداره بجز یک فضای اروم که بدرد این میخوره که بخ خودت و زندگیت فکر کنی .
به این سایت معتاد شدم .
کارم شده هر روزکه میام سر کار این سایت رو باز میکنم و با شماها زندگی میکنم .
دوست دارم بغض نهفته این چند روزم رو به شماها بگم .