دوست خوبم، اميرجان، سلام
ممنونم از مقالهي خوبي که برام گذاشته بودي. با خوندنش کمي آروم شدم. جداي از اون همينکه ميتونم با يه شخص ديگه هم در مورد مشکلم حرف بزنم برام يکم آرامش بخشه. ازت يه دنيا ممنونم امير جان
در کل اين مقاله پاسخ سوال اولم رو ميده و ميگه که ابراز محبت من نسبت به دوستم به اين شکل ممکنه عواقب بدي برام داشته باشه و کلا کار درستي نيست. ولي واقعيت اينه که چيزايي که توي اين مقاله نوشته بود رو من خودم هم قبلا بهش رسيده بودم و خودم هم وقتي در خلوت با خودم فکر ميکنم حرفهايي رو که توي اين مقاله زده شده بود از لحاظ منطقي کاملا قبول دارم. اين نکته که انسان بايد در ابراز محبت به ديگران ميانهرو باشه رو کاملا از لحاظ منطقي ميپذيرم ولي چه کنم که وقتي موقع عمل فرا ميرسه در مقابل دوستم نميتونم رفتار منطقي داشته باشم و در ابراز محبت بهش زياده روي ميکنم. البته سعي ميکنم که اين کارو نکنم ولي واقعا نميتونم.
در مورد اينکه انسان بايد کمال محبتش را به سوي معشوق حقيقي يعني خداوند نثار کنه هم واقعا با نويسندهي مقاله موافقم و تنها چيزي که باعث شده من از يک ماه پيش که از دوستم جدا شدم تا الان دوام بيارم فقط همينه که سعي کردم بيتر به ياد خدا باشم و از اون کمک بگيرم. ولي با اينکه ياد خدا براي من کمي آرامش بخش بود ولي نتونست من رو از فکر کردن به دوستم و احساس دلتنگي براي اون رها کنه. حتما ايمانم هنوز خيلي ضعيفه ديگه

نکتهي ديگهاي که در اين زمينه وجود داره اينه که من در طول سال گذشته که با دوستم بودم، به طور کلي اعتقادات و ايمانم خيلي قوي تر و محکم تر از گذشته شد، چونکه اين دوستم واقعا انسان يا ايمان و با خداييه و از اونجايي که من به اون خيلي علاقمند بودم، رفتار و اخلاق اون روي من خيلي تاثير ميذاشت(يعني يه جورايي توي خيلي از زمينه ها برام الگو شده بود) و بنابر اين ايمان قوي اون باعث تقويت ايمان من هم شد. حالا مشکلي که وجود داره اينه که حتي ياد خدا و کمک گرفتن از اون هم منو ياد دوستم ميندازه

مثلا هر وقت ميخوام نماز بخونم بلافاصله به ياد دوستم ميافتم ،چون توي سال گذشته هميشه نمازامونو دو نفري به جماعت ميخونديم و من واقعا از اينکه پشت سر اون نماز مي خونم لذت ميبردم(هم به خاطر ايمان قوي که داشت و هم به خاطر علاقهي وافري که بهش داشتم) اين موضوع باعث ميشه که الانم هر وقت که مي خوام تنهايي نماز بخونم به ياد اون بيافتم و از ته دل آرزو کنم کاش اونم پيشم بود تا با هم نماز ميخونديم. از اين دست مثالهايي که کاري براي تقويت ارتباطم با خدا ميخوام انجام بدم و در عوض به ياد دوستم ميافتم و غمگين ميشم زياد دارم.
با اين نکته که قلب انسان جايي براي دو معشوق ندارد هم کاملا موافقم. با اين نکته هم که بعد از ازدواج کردن بخش زيادي از توجه انسان به همسرش معطوف ميشه و علاقهي مفرطش نسبت به دوستان قديمش کم ميشه هم کاملا موافقم. ولي مشکلي که براي من وجود داره اينه که من الان در شرايطي نيستم که بتونم براي ازدواج اقدامي انجام بدم تا خلا عاطفي که برام پيش اومده رو پر کنم. از دو جهت ميگم من الان شرايط ازدواج رو ندارم. اولا اينکه تا وقتي که من چنين علاقهي مفرطي به دوستم داشته باشم نمي تونم علاقهي خودم رو نثار هيچ کس ديگهاي جز اون بکنم(خواه اون کس پسر باشه يا دختر) چون همونطوري که گفتين قلب انسان جاي کافي براي دو نفر نداره(و خودتون ميدونيد که اگه شخصي مثل من بياد با يه دختر ازدواج کنه ولي علاقهاي که نسبت به اون داره از علاقش نسبت به دوستش کمتر باشه، اين کار چقدر ميتونه هم براي من و هم براي اون دختر مضر باشه). از طرفي شرايط خودم هم از نظر وضعيت کاري و تحصيلي به گونهاي نيست که الان تصميم به ازدواج بگيرم. بنابر اين ازدواج براي اينکه خلا عاطفي من رو در اين شرايط پر کنه راه حل مناسبي نيست. من ابتدا بايد راهي براي کم کردن وابستگي عاطفيم به دوستم پيدا کنم و بعد از کاهش اين وابستگي به فکر ازدواج بيافتم، نه اينکه ازدواج کنم تا وابستگي عاطفيم کم بشه!
ببخشيد که زياد حرف زدم ولي آيا شما هيچ راه حل ديگهاي که بتونه به من کمک کنه که از اين دلتنگي رهايي پيدا کنم(به غير از تقويت ارتباط با خدا) نميشناسيد؟ آخه من حس مي کنم که الان تموم زورمو براي تقويت ارتباطم با خدا زدم و ديگه اين کار بيش از اين نميتونه تو اين شرايط به من کمک کنه (البته همونطور که گفتم شايد اشکال از ايمان ضعيف منه ولي اين تموم کاريه که من تونستم انجام بدم

)
ممنون ميشم اگه راه يا راههاي ديگهاي هم جلوي پام بذاريد. الان تنها چيزي که آرومم مي کنه فقط ديدن دوستمه، هرچند کوتاه باشه ولي روم خيلي تاثير ميذاره. من دوست ندارم که اينطوري باشه، يعني اينقدر بهش وابسته باشم ولي خب الان اينطوريه
