خوش آمدید، مهمان - لطفا برای ثبت نام اینجا و یا برای ورود اینجا را کلیک کنید.
آیا هنوز ایمیل فعال سازی حساب کاربری برای شما ارسال نشده است؟
 
جستجوی پیشرفته

53074 ارسال در 5546 موضوع- توسط 13692 کاربر - جدیدترین کاربر عضو شده: djdokhi
صفحه: [1]   پایین
چاپ صفحه
نويسنده موضوع: علاقه‌ي مفرط نسبت به يک دوست همجنس  (دفعات بازدید: 3053 بار)
gharibeh
Newbie
*
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 5

تشكر
اهدا شده: 3
دريافت شده: 0


« : 02 آبان 1388,ساعت 19:59:22 »

با سلام
پسري هستم 23 ساله. مدتي است که دچار يک مشکل حاد شده‌ام. قضيه از اين قرار است که حدود يک سال است که با يک دوست جديد آشنا شده‌ام. او پسري خوش‌تيپ و مهربان است که دوستان فراوني دارد. در طول اين يک سال من به شدت به او علاقمند شده ام و به شدت احساس مي‌کنم که از لحاظ روحي و عاطفي به او وابسته شده‌ام به طوري که اگر در بدترين شرايط روحي هم باشم، همينکه در کنار او قرار بگيرم، حتي اگر حرفي هم ميان ما رد و بدل نشود باز هم آرام مي‌گيرم. در طول اين يک سال رابطه‌ي من با دوستم دايم گرم‌تر و صميمي تر مي‌شد و من به حدي به او وابسته شدم که الان ديگر حتي نمي‌توانمبه يک لحظه دوري از او فکر کنم. از طرفي همراه با اين وابستگي عاطقي، گونه‌اي کشش ديگر هم به سوي او در من وجود دارد. من از اينکه او را نوازش کنم و يا در آغوش بگيرم و يا اينکه او مرا مورد نوازش قرار دهد و در آغوش بگيرد به شدت لذت مي‌برم. نوع لذت من چيزي شبيه به لذت جنسي آميخته با يک آرامش عميق است. لازم به ذکر است که من نسبت به هيچ يک از دوستان ديگرم چنين حسي را ندارم. من در طول يک سال اکثر اوغات در کنار اين دوستم بودم تا اينه حدود يک ماه پيش مجبور شدم از او دورتر باشم (به علت مسايل تحصيلي). البته الان هم او را بسيار زياد مي‌بينم ولي ديگر نسبت به قبل خيلي کمتر او را مي‌بينم و همين باعث مي‌شود که نه من بتوانم به اندازه‌ي کافي به او ابراز محبت کنم و نه او ...
همانطور که گفتم من به شدت نسبت به اين دوستم علاقمندم و اينکه ديگر مانند سابق در کنار او نيستم مرا بسيار اذيت مي‌کند به طوري که الان يک ماه است که شب و روز به او فکر مي‌کنم. دائم به لحظاتي فکر مي‌کنم که در کنار او بودم . دائم از اينکه ديگر در کنارش نيستم تا مورد محبت او قرار بگيرم افسرده مي‌شوم.
حال از شما دوستان عزيز دو سوال دارم:
1) آيا اصلا اينکه من چنين رابطه‌اي با يکي از دوستان همجنس خود داشته باشم غير طبيعي نيست؟ آيا اينکه به اين شدت به او وابسته باشم که تنها لمس کردن دستانش به من آرامشي عميق ببخشد غير طبيعي نيست؟ در مورد ميل جنسي خفيفي که نسبت به او در خود احساس مي‌کنم چه؟
2) الان که ديگر به اندازه‌ي سابق در کنار او نيستم، چکار کنم کنم که از اين افسردگي و ناراحتي نبودن در کنار او  رهايي يابم؟ اين غمگني فشار روحي زيادي بر من وارد مي‌کند و دائم ذهن و فکر مرا مشغول به خود مي‌کند به طوري که در طول شبانه روز اکثر اوغات در فکر دوستم هستم و دائم از دوري از او غمگين و ناراحتم..
لطفا مرا راهنمايي کنيد.
ممنونم
خارج شده است
amir_hasan
امیر حسن
Newbie
*
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 17

تشكر
اهدا شده: 2
دريافت شده: 3



WWW
« پاسخ #1 : 02 آبان 1388,ساعت 20:15:02 »

درود غریبه جان
پیغام خصوصیتون رو چک کنین
با تشکر
خارج شده است

دست از طلب ندارم تا کام من برآید       یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
gharibeh
Newbie
*
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 5

تشكر
اهدا شده: 3
دريافت شده: 0


« پاسخ #2 : 04 آبان 1388,ساعت 16:09:10 »

غير از اميرجان هيچ کس ديگه‌اي تو کل اين انجمن پيدا نميشه که بتونه به من کمک کنه؟؟
من خيلي حالم بده ناراحت
الان حدود يک ماهه که دائم دپرسم ناراحت دائم به ياد وقتايي که دوستم کنارم بود ميافتم و  الکي گريم مي‌گيره ناراحت تو رو خدا يکي کمک کنه.تو رو خدا ... ناراحت
خارج شده است
amir_hasan
امیر حسن
Newbie
*
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 17

تشكر
اهدا شده: 2
دريافت شده: 3



WWW
« پاسخ #3 : 04 آبان 1388,ساعت 16:39:01 »

دوست گلم
معمولا وابستگی شدید از کمبود محبت اطرافیان به شما نشات میگیره
شما باید جوابه سوالاتو بری از تو خانوادت در بیاری
ببین آیا اونها تونستن تورو از لحاظ عاطفی حمایتت کنن
یا گزاشتنت به حاله خودت؟؟؟؟؟

مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

HIDDEN WAY

خارج شده است

دست از طلب ندارم تا کام من برآید       یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
gharibeh
Newbie
*
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 5

تشكر
اهدا شده: 3
دريافت شده: 0


« پاسخ #4 : 04 آبان 1388,ساعت 17:51:37 »

ممنونم اميرجان
در مورد خانواده بايد بگم که من به علت شرايط تحصيايم معمولا دور از خانواده هستم. رابطم با خانوادم خوبه و توي خانواده تقريبا با هيچ کس مشکلي ندارم. با مادرم بيشتر احساس نزديکي مي‌کنم و اون هم با من مهربون‌تره و به قول تو از لحاظ عاطفي حمايتم مي‌کنه. پدرم کلا شخصيت جدي داره و زياد اهل ابراز محبت به اون شکل نيست و بيشتر سعي مي‌کنه با اعمالش محبتشو به طرفش نشون بده(البته اين به طور کلي از ويژگييهاي عمومي مردهاست لبخند ) من دو تا برادر ديگه هم دارم که رابطم با اونها هم در حد معموليه. من توي خونه مشکل خاصي با اعضاي خانواده ندارم ولي وابستگي عاطفي هم نسبت به هيچکدومشون در خودم احساس نمي‌کنم. يعني اگه براي مدتي هم دور از آنها باشم باز هم حس دپرسي بهم دست نميده.البته دلم براشون تنگ ميشه ولي نه تا اون حد که دپرس بشم. درست برعکس اين دوستم که حتي اگه يه روزم نبينمش دپرس مي‌شم ناراحت
خانواده‌ي ما کلا خانواده‌ي زياد عاطفيي نيستن ولي به طور کلي فکر نمي‌کنم اشکال از طرف خانوادم باشه.
خارج شده است
amir_hasan
امیر حسن
Newbie
*
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 17

تشكر
اهدا شده: 2
دريافت شده: 3



WWW
« پاسخ #5 : 04 آبان 1388,ساعت 21:25:19 »

دوسته گلم این مقاله رو میزارم
امیدوارم به دردت بخوره

دلیل علاقه شدید یک دختر به دختر دیگر چیست تا حدی که خجالت می‌کشم با او صحبت کنم، چه باید کرد؟

یکی‌ از مسائلی‌ که‌ در ایام‌ نوجوانی‌ و جوانی‌ مطرح‌ است‌، افراط در دوستی‌ و محبت‌ به‌ هم‌سالان‌ است‌. متأسفانه‌ این‌ حالت‌ در شما دیده‌ می‌شود ( حتی به حدی که نمی توانید با او یک رابطه عدی داشته باشید و به طور عادی سخن گویید.) دستور اسلام‌ میانه‌ روی‌ در رفاقت‌ و مهرورزی‌ است‌. امام‌ علی‌ (ع‌) می‌فرماید: "با دوست‌ مورد علاقه‌ ات‌ به‌ مدارا دوستی‌ کن‌ ؛ شاید روزی‌ دشمنت‌ گردد، و در اظهار بی‌ مهری‌ نسبت‌ به‌ کسی‌ که‌ مورد خشمت‌ قرار گرفته‌ مدارا کن‌ ؛ شاید روزی‌ دوستت‌ شود".(1)
محبت‌ افراطی‌ پیامدهای‌ ناگواری‌ دارد که‌ توجه‌ به‌ آن‌ها می‌تواند تا حد زیادی‌ در تعدیل‌ محبت‌مؤثر باشد. مهم‌ترین‌ اثرش‌ آن‌ است‌ که‌ وابستگی ‌ شدید روحی‌ ایجاد کند. توصیه ما آن‌ است‌ که‌ هر چه‌ زودتر این‌ وابستگی‌ را کم‌ کنید، زیرا هر چه‌ رابطه‌ شما با دوستتان‌ ناگستنی‌ باشد، سرانجام‌ باید روزی‌ از هم‌ جدا شوید. در دوران‌ تحصیلی‌ در کنار یکدیگر هستید اما پس‌ از فراغ‌ از تحصیل‌ و تشکیل‌ خانواده‌، ناگزیر باید همدیگر را ترک‌ نمایید. از طرفی‌ با گزینش‌ همسر بخش‌ عظیمی‌ از محبت‌ و عاطفة‌ شما به‌ سمت‌ همسرتان‌ گسیل‌ خواهد شد. بنابراین‌ عقل‌ و منطق‌ حکم‌ می‌کند رابطة‌ دوستی‌ را که‌ سرانجامی‌ چنان‌ دارد، از ابتدا تعدیل‌ کنیم‌ تا به‌ افسردگی‌ و روان‌ پریشی‌ مبتلا نشویم‌ .
نکته‌ دیگر که‌ در تعدیل‌ دوستی‌ بسیار مؤثر است‌، تقویت‌ محبت‌ و عشق‌ به‌ معشوق‌ واقعی‌ است‌. امام‌ سجاد (ع‌) عرض‌ می‌کند: "ای‌ خدا، کیست‌ که‌ شیرینی‌ محبت‌ تو را چشیده‌ و جز تو کسی‌ را طلب‌ کرد؟!".(2)
محبتی‌ که‌ در راستای‌ محبت‌ به‌ خدا نباشد، سرابی‌ بیش‌ نیست‌. قلب‌ مانند ظرفی‌ است‌ که‌ بیش‌ از یک‌ چیز در آن‌ جای‌ نمی‌گیرد. اگر در آن‌ آب‌ باشد، دیگر نمی‌توان‌ درون‌ آن‌ سرکه‌ ریخت‌ مگر این‌ که‌ از آب‌ خالی‌ شود. اگر در قلب‌، محبوبی‌ غیر از خداوند منان‌ باشد، دیگر محبت‌ الهی‌ معنی‌ ندارد. از قدیم‌ گفته‌اند: یک‌ دل‌، دو دوستی‌ بر نمی‌دارد. قرآن‌ مجید بر این‌ نکته‌ تأکید دارد و می‌فرماید: "ما جعل‌ الله‌ لرجل‌ من‌ قلبین‌ فی‌ جوفه‌ ؛ خداوند در درون‌ انسان‌ دو قلب‌ قرار نداده‌ است‌".(3)
امام‌ علی‌ (ع‌) می‌فرماید: "دوستی‌ خدا آتشی‌ است‌ که‌ به‌ هیچ‌ چیز نمی‌گذرد مگر این‌ که‌ او را می‌سوزاند".(4) یعنی‌ هیچ‌ چیز با محبت‌ به‌ پروردگار برابری‌ نمی‌کند. با شناخت‌ خدا همة‌ محبت‌ها از دل‌ انسان‌ خارج‌ می‌شود. منقول‌ است‌ که‌ چون‌ زلیخا ایمان‌ آورد، یوسف‌ با او ازدواج‌ کرد، ولی‌ از یوسف‌ کناره‌ گرفت‌ و به‌ عبادت‌ مشغول شد. وقتی‌ یوسف‌ دلیلش‌ را جویا شد گفت‌: ای‌ پیغمبر خدا! من‌ تو را وقتی‌ دوست‌ داشتم‌ که‌ خدای‌ تو را نشناخته‌ بودم‌، اما چون‌ او را شناختم‌ همة‌ محبت‌ها را از دل‌ خود بیرون‌ کردم‌.(5)
نظامی‌ گنجوی‌ شاعر معروف‌ می‌گوید: در پایان‌ امر که‌ لیلی‌ مریض‌ شد، به‌ مادرش‌ وصیت‌ کرد و گفت‌: پیام‌ مرا به‌ مجنون‌ برسان‌ و به‌ او بگو: اگر خواستی‌ به‌ کسی‌ علاقه‌ پیدا کنی‌، به‌ موجودی‌ که‌ با یک‌ تب‌ از بین‌ می‌رود دل‌ نبند.(6)
البته دوستی خداوند با علاقه و محبت با انسان ها قابل جمع است ، زیرا همه آفریده های خداوند منان هستند و دوستی انسان ها نیز می تواند دوستی خدا باشد.
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست.
اما مهم این است که در طریق دوستی دیگران (همسالان و دوستان) از طریق اعتدال خارج نشویم.
با ذکر خدا و توجه‌ بیش‌تر به‌ عبادات‌ و دعاها، از جمله‌ خواندن‌ دعای‌ شعبانیه‌ و خمسة‌ عشر و حضور قلب‌ در نماز و استمداد از عنایات‌ الهی‌، احساسات‌ خود را نسبت‌ به‌ دوستتان‌ تعدیل‌ نمایید.
البته نگران این مساله نباشید با گذشت زمان و ازدواج و تشکیل خانواده این علاقه تعدیل خواهد شد.
پی نوشت ها:
1. نهج البلاغه، قصار 260.
2. مفاتیح الجنان، مناجات المحبین.
3. احزاب (33) آیة 4.
4. معراج السعاده، ص 571.
5. همان، ص 584.
6. جوادى آملی، اسرار عبارت، ص 94، به نقل از دیوان نظامى گنجوی.

مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

gharibeh

خارج شده است

دست از طلب ندارم تا کام من برآید       یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
gharibeh
Newbie
*
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 5

تشكر
اهدا شده: 3
دريافت شده: 0


« پاسخ #6 : 05 آبان 1388,ساعت 12:42:44 »

دوست خوبم، اميرجان، سلام
ممنونم از مقاله‌ي خوبي که برام گذاشته بودي. با خوندنش کمي آروم شدم. جداي از اون همينکه مي‌تونم با يه شخص ديگه هم در مورد مشکلم حرف بزنم برام يکم آرامش بخشه. ازت يه دنيا ممنونم امير جان
در کل اين مقاله پاسخ سوال اولم رو ميده و ميگه که ابراز محبت من نسبت به دوستم به اين شکل ممکنه عواقب بدي برام داشته باشه و کلا کار درستي نيست. ولي واقعيت اينه که چيزايي که توي اين مقاله نوشته بود رو من خودم هم قبلا بهش رسيده بودم و خودم هم وقتي در خلوت با خودم فکر مي‌کنم حرفهايي رو که توي اين مقاله زده شده بود از لحاظ منطقي کاملا قبول دارم. اين نکته که انسان بايد در ابراز محبت به ديگران ميانه‌رو باشه رو کاملا از لحاظ منطقي مي‌پذيرم ولي چه کنم که وقتي موقع عمل فرا ميرسه در مقابل دوستم نمي‌تونم رفتار منطقي داشته باشم و در ابراز محبت بهش زياده روي مي‌کنم. البته سعي مي‌کنم که اين کارو نکنم ولي واقعا نمي‌تونم.
در مورد اينکه انسان بايد کمال محبتش را به سوي معشوق حقيقي يعني خداوند نثار کنه هم واقعا با نويسنده‌ي مقاله موافقم و تنها چيزي که باعث شده من از يک ماه پيش که از دوستم جدا شدم تا الان دوام بيارم فقط همينه که سعي کردم بيتر به ياد خدا باشم و از اون کمک بگيرم. ولي با اينکه ياد خدا براي من کمي آرامش بخش بود ولي نتونست من رو از فکر کردن به دوستم و احساس دلتنگي براي اون رها کنه. حتما ايمانم هنوز خيلي ضعيفه ديگه ناراحت
نکته‌ي ديگه‌اي که در اين زمينه وجود داره اينه که من در طول سال گذشته که با دوستم بودم، به طور کلي اعتقادات و ايمانم خيلي قوي تر و محکم تر از گذشته شد، چونکه اين دوستم واقعا انسان يا ايمان و با خداييه و از اونجايي که من به اون خيلي علاقمند بودم، رفتار و اخلاق اون روي من خيلي تاثير ميذاشت(يعني يه جورايي توي خيلي از زمينه ها برام الگو شده بود) و بنابر اين ايمان قوي اون باعث تقويت ايمان من هم شد. حالا مشکلي که وجود داره اينه که حتي ياد خدا و کمک گرفتن از اون هم منو ياد دوستم مي‌ندازه ناراحت مثلا هر وقت مي‌خوام نماز بخونم بلافاصله به ياد دوستم مي‌افتم ،چون توي سال گذشته هميشه نمازامونو دو نفري به جماعت مي‌خونديم و من واقعا از اينکه پشت سر اون نماز مي خونم لذت مي‌بردم(هم به خاطر ايمان قوي که داشت و هم به خاطر علاقه‌ي وافري که بهش داشتم) اين موضوع باعث ميشه که الانم هر وقت که مي خوام تنهايي نماز بخونم به ياد اون بيافتم و از ته دل آرزو کنم کاش اونم پيشم بود تا با هم نماز مي‌خونديم. از اين دست مثال‌هايي که کاري براي تقويت ارتباطم با خدا مي‌خوام انجام بدم و در عوض به ياد دوستم مي‌افتم و غمگين مي‌شم زياد دارم.
با اين نکته که قلب انسان جايي براي دو معشوق ندارد هم کاملا موافقم. با اين نکته هم که بعد از ازدواج کردن بخش زيادي از توجه انسان به همسرش معطوف ميشه و علاقه‌ي مفرطش نسبت به دوستان قديمش کم ميشه هم کاملا موافقم. ولي مشکلي که براي من وجود داره اينه که من الان در شرايطي نيستم که بتونم براي ازدواج اقدامي انجام بدم تا خلا عاطفي که برام پيش اومده رو پر کنم. از دو جهت مي‌گم من الان شرايط ازدواج رو ندارم. اولا اينکه تا وقتي که من چنين علاقه‌ي مفرطي به دوستم داشته باشم نمي تونم علاقه‌ي خودم رو نثار هيچ کس ديگه‌اي جز اون بکنم(خواه اون کس پسر باشه يا دختر) چون همونطوري که گفتين قلب انسان جاي کافي براي دو نفر نداره(و خودتون ميدونيد که اگه شخصي مثل من بياد با يه دختر ازدواج کنه ولي علاقه‌اي که نسبت به اون داره از علاقش نسبت به دوستش کمتر باشه، اين کار چقدر ميتونه هم براي من و هم براي اون دختر مضر باشه).  از طرفي شرايط خودم هم از نظر وضعيت کاري و تحصيلي به گونه‌اي نيست که الان تصميم به ازدواج بگيرم. بنابر اين ازدواج براي اينکه خلا عاطفي من رو در اين شرايط پر کنه راه حل مناسبي نيست. من ابتدا بايد راهي براي کم کردن وابستگي عاطفيم به دوستم پيدا کنم و بعد از کاهش اين وابستگي به فکر ازدواج بيافتم، نه اينکه ازدواج کنم تا وابستگي عاطفيم کم بشه!
ببخشيد که زياد حرف زدم ولي آيا شما هيچ راه حل ديگه‌اي که بتونه به من کمک کنه که از اين دلتنگي رهايي پيدا کنم(به غير از تقويت ارتباط با خدا) نمي‌شناسيد؟ آخه من حس مي کنم که الان تموم زورمو براي تقويت ارتباطم با خدا زدم و ديگه اين کار بيش از اين نمي‌تونه تو اين شرايط به من کمک کنه (البته همونطور که گفتم شايد اشکال از ايمان ضعيف منه ولي اين تموم کاريه که من تونستم انجام بدم ناراحت )
ممنون مي‌شم اگه راه يا راه‌هاي ديگه‌اي هم جلوي پام بذاريد. الان تنها چيزي که آرومم مي کنه فقط ديدن دوستمه، هرچند کوتاه باشه ولي روم خيلي تاثير ميذاره. من دوست ندارم که اينطوري باشه، يعني اينقدر بهش وابسته باشم ولي خب الان اينطوريه ناراحت
خارج شده است
صفحه: [1]   بالا
چاپ صفحه
پرش به :  


Powered by SMF 1.1.15 | SMF © 2006, Simple Machines | Persian Language Pack by Mambolearn Team
All Text is Available Under The Terms of The GNU Free Documentation License | Designed By Mohammad Shadmani