خانه های ژاپن با دیوار هایی ساخته شده است که
دارای فضای خالی هستند و آن را با چوب می پو
شانند.
در یکی از شهر های ژاپن ، مردی دیوار خانه اش را
برای نو سازی خراب می کرد که مارمولکی دید. میخ از
قسمت بیرونی دیوار به پایین کوبیده شده و به
اصطلاح مارمولک را میخکوب کرده بود.
مرد چشم بادامی ، دلش سوخت و کنجکاو شد.وقتی
موقعیت میخ را با دقت بررسی کردحیرتزده شد و فهمید
این میخ 10 سال پیش هنگام ساخت خانه به دیوار
کوبیده شده اما... در این مدت طولانی چه اتفاقی
افتاده است ؟چگونه مارمولک در این 10 سال و در
چنین موقعیتی زنده مانده ؛ آن هم در یک فضای تاریک
و بدون حرکت ؟
چنین چیری امکان ندارد و غیر قابل تصور است!
شهروند ژاپنی متحیر این صحنه ، دست از کار کشید و
به تماشای مارمولک نشست.این جانور در 10 سال گذشته
چه کار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده؟
محو نگاه به جانور اسرارآمیز شده بود که سر و کله
مارمولک دیگری پیدا شد.این مارمولک، تکه غذایی به
دهان گرفته و برای جفتش برده بود
.
مرد ژاپنی ، ناخواسته انگشت به لب گذاشت و به خود
گفت :10 سال مراقبت بی منت ؛ چه عشق قشنگ و بی
کلکی.چطور موجودی به این کوچکی می تواند عشقی به
این بزرگی داشته باشد اما خیلی وقتها ما انسانها
از هم گریزانیم؟
استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست
گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از
شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر
است؟ شاگردان جواب دادند ۵٠ گرم، ١٠٠ گرم، ١۵٠
گرم.
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقاً
وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این
لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه
اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی افتد. استاد پرسید:
خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می
افتد؟ یکى از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می
گیرد. حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه
دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست تان بی حس می شود.
عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می
شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و
همه شاگردان خندیدند. استاد گفت: خیلى خوب است.
ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار
روى عضلات می شود؟ من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین
بگذارید. استاد گفت: دقیقاً . مشکلات زندگى هم مثل
همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه
دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی ترى به آنها
فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه
شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام
کارى نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم تر آن
است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را
زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی
گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می شوید و
قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که
برایتان پیش می آید، برآیید! دوست من، یادت باشد
که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین
است!
دکتر شریعتی در خاطراتش نوشته است: کلاس پنجم که
بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که
برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به
سه دلیل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می
کشید و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اینکه در
آن سن و سال، زن داشت!...
چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می
گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در
حالیکه زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و
تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای
بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود
دارد
با عشق زندگی کن . . .
مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر
گذاشته بود .وقتی فوت کرد همه میگفتند ادم مهربانی
مثل او به بهشت رفته است ولی اورا به اشتباه به
دوزخ فرستادند
چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و
یقه پطرس قدیس را گرفت و با خشم گفت :ان مرد کار
مرا به هم زده از وقتی آمده به حرفهای دیگران گوش
میدهد در چشمان دیگران نگاه می کند و به درد دلشان
میرسد حالا همه دارند در دوزخ با هم گفتگو میکنند
و همدیگر را در آغوش می گیرند .لطفا این مرد را پس
بگیرید
وقتی رامش قصه اش را تمام کرد با مهربانی به من
نگریست و گفت :
با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به
دوزخ افتادی خود شیطان تورا به بهشت باز گرداند
( پائولو کوئلیو
آتش امید
بازمانده ی یک کشتی شکسته به جزیره ی کوچک خالی از
سکنه ای افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا
نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال یاری
رسانی از نظر می گذراند کسی نمی آمد. سر انجام
خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه
ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند
و دارا یی های اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود' به
هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و
دودی از آن به سوی آسمان میرود. متاَسفانه بدترین
اتفاق مممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشکش زد.فریاد زد:
"خدایا تو چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟"
صبح روز بعد با بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می
شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.
مرد خسته ' از نجات دهندگانش پرسید: "شما ها از
کجا فهمیدید من در اینجا هستم؟"
آنها جواب دادند: " ما متوجه علایمی که با دود می
دادی شدیم."
وقتی اوضاع خراب می شود' نا امید شدن آسان است.
ولی ما نباید دلمان را ببازیم ' چون حتی در میان
درد و رنج ' دست خدا در کار زندگی مان است. پس به
یاد داشته باش : دفعه ی دیگر اگر کلبه ات سوخت و
خاکستر شد ' ممکن است دود های برخاسته از آن
علایمی باشد که عظمت و بزرگی خدا را به کمک می
خواند
فردی از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و
جهنم را نشان دهد خداوند پذیرفت . او را وارد
اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ
غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا امید و در عذاب
بودند. هرکدام قاشقی داشتند که به دیگ میرسید ولی
دسته قاشقها بلند تر از بازوی آنها بود،بطوریکه
نمیتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب
انها وحشتناک بود. آنگاه خداوند گفت : اکنون بهشت
را به تو نشان میدهم. او به اتاق دیگری که درست
مانند اولی بود وارد شد. دیگ غذا ، جمعی از مردم ،
همان قاشقهای دسته بلند . ولی در آنجا همه شاد و
سیر بودند. آن مرد گفت : نمی فهمم ؟ چرا مردم در
اینجا شادند در حالی که در اتاق دیگر بدبخت هستند
، با آنکه همه چیزشان یکسان است ؟ خداوند تبسمی
کرد و گفت: خیلی ساده است ، در اینجا آنها یاد
گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند . هر کسی با
قاشقش غذا در دهان دیگری میگذارد، چون ایمان دارد
کسی هست در دهانش غذایی بگذارد
مرد بیکاری برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت
تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره با وی مصاحبه کرد و
تمیز کردن زمینش رو -به عنوان نمونه کار- دید و
گفت:
«شما استخدام شدین، آدرس ایمیلتون رو بدین تا
فرمهای مربوطه رو واستون بفرستم تا پر کنین و
همینطور تاریخی که باید کار رو شروع کنین..»
مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم
ندارم!»
رئیس هیئت مدیره گفت: «متأسفم. اگه ایمیل ندارین،
یعنی شما وجود خارجی ندارین. و کسی که وجود خارجی
نداره، شغل هم نمیتونه داشته باشه.»
مرد در کمال نومیدی اونجا رو ترک کرد.
نمیدونست با تنها 10 دلاری که در جیبش داشت چه کار
کنه. تصمیم گرفت به سوپر مارکتی بره و یک صندوق 10
کیلویی گوجه فرنگی بخره. بعد خونه به خونه گشت و
گوجه فرنگیها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست
سرمایه اش رو دو برابر کنه.
این عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه
برگشت.
مرد فهمید میتونه به این طریق زندگیش رو بگذرونه،
و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره و دیرتر
برگرده خونه. در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر
میشد. به زودی یه گاری خرید، بعد یه کامیون، و به
زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت (پخش محصولات)
داشت ...
پنج سال بعد، مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده
فروشان امریکا شده بود. شروع کرد تا برای آینده ی
خانواده اش برنامه ریزی کنه، و تصمیم گرفت بیمه ی
عمر بگیره. به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی
رو انتخاب کرد.
وقتی صحبت شون به نتیجه رسید، نماینده بیمه از
آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل
ندارم.»
نماینده بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل
ندارین، ولی با این حال تونستین یک امپراتوری در
شغل خودتون به وجود بیارین. میتونین فکر کنین به
کجاها میرسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟» مرد برای
مدتی فکر کرد و گفت:
آره! احتمالاً میشدم یه آبدارچی در شرکت
مایکروسافت.
