سلام آقا بهنام
ببینید مشکل شما یک جورایی بلعکس زندگی منه !!

شوهر من هم یکجورایی از سر کار که میاد بکشیش از خونه بیرون نمی یاد !! ( البته حق داره خیلی مسئولیت کاریش سنگینه )
بلعکس من انقدر انرژی دارم که حد و حساب نداره

من از سرکار میرم کلاس ورزش کلی راه رو پیاده می یام تا خونه تازه شام و تمیز کردن و .....
من برای این مشکل تنها راه حلی که داشتم این بود که بهش گفتم باید در هفته 3 روز بیای بریم بیرون حتی اگر خسته ای ! گفتم اکر نیای زندگیمون خسته کننده میشه و دچار افسرده گی میشیم .
من بلند میشم لباس میپوشم و با کفش جلوی در می ایستم و هی میگم : بریم بریم بریم بریم

اونم خنده اش میگیره و بلند میشه !!
پنج شنبه شب سبد مسافرتی رو پر از میوه و خوراکی میکنم میگذارم جلوی در و بهش میگم عزیزم صبح میریم چالوس زود بخواب که صبح زود بلند میشیم !!
میدونی توی عمل انجام شده بگذارش !!!
از سرکارت برو دنبالش . برو محل کارش دنبالش !! غفلگیرش بکن !!
من یکی از دوستام با شوهرش خیلی با من و شوهرم مچ هستند !! اونها بعضی شبها میام دنبال ما که بریم بیرون وقتی شوهرم میبینه اونها دم در هستند اون هم راه میوفته .
البته بگم روزهای اول کلی غر میزد !!!

یعنی دقم میداد !!!
اما الان عادت کرده و خودش داره کم کم راه میوفته !!
