بچه ها شعر از خودمه امروز گفتم واسه کسی که دوستم داشت اما بهم نگفت و فکر نمیکرد منو از دست میده زمانی برگشت که دیر شده بود:
روزها را با یادت سپری میکنم با یاد خاطرات سردی که با تو داشتم و من هیچ نگفتم
گرمای عشق تو در نگاهم موج میزد ولیکن تو باورم نکردی و از پشت پنجره سرد قلبت با اکراه برایم دست تکان دادی و تو هیچ نگفتی
برف می بارید و تو در پشت پنجره اتاقت نظاره گر رفتنم شدی ، هیچ نگفتی هیچ نگفتم سوختم دم نزدم
چه شب هایی که از شوق دیدنت لرزه بر اندامم می افتاد و بعد تو میرفتی و من آشفته از ندیدنت شب را سحر میکردم
چه غوغایی بود در دلم آن زمان که با صدایت شعرها می خواندی و من غرق در این عشق بی سرانجام بودم تو سرد بودی هیچ نگفتم هیچ نگفتی
نا امید از تو و آن قلب یخزده ات واماندم و راه رفته را برگشتم سوختم دم نزدم آری تو هم سوختی دم نزدی
زمانی را برای بودن با من انتخاب کردی که دیگر من نبودم دیر شده بود رفته بودم با تمام عشقی که در دیار تو جا گذاشتم هیچ نگفتی ناگفته ها را گفتم سبکبال و آزاد از این رها شدن بودم که تو گفتی آنچه را که پیش از اینها باید میگفتی نا گفته ها را گفتی هیچ نگفتم برایم خواندی از عشقت اما من هیچ نگفتم
یادم آمد یک روز آفتابی کنار درختان سرو بلند تو گفتی و من بغض حسرت را فروخوردم همین
تو و من آخرین برگهای این عشق سرد بودیم که از درخت روزگار افتادیم تو رفتی و من برای آخرین بار رفتنت را نظاره کردم و اشکهای مانند سیلی روان شدند
هیچ نگفتی هیچ نگفتم 