یادم میاد وقتی کوچیک بودم 4 یا 5 ساله .... مامانم دقیقا مثل شما بود . با این تفاوت که اوون هیچ وقت منو دعوام نکرد ، هیچ وقت منو کتک نزد . ولی هیچ وقتم باهام صحبت نمی کرد . با این که کوچیک بودم رسما می فهمیدم که حوصله منو نداره . واسه همین اصلا بهش گیر نمی دادم . فقط یه گوشه می شستم . با عروسکم . و توی خیالم باهاش بازی می کردم . حتی سعی نمی کردم بلند باهاش صحبت کنم . و رویای من توی بچگیم این بود که غروب بشه و بابام بیاد خونه . یک لحظه ام ازش جدا نمی شدم .
الان من 24 سالمه ولی حتی صمیمی ترین حرفهایی که یک مادر و دختر با هم می زننو بهم نمی گیم . مادرمن خیلی خوبه ولی مثل یک هم خونه ای . ما هیچ وقت با هم درددل نمی کنیم . من همیشه بهش احساس نیاز می کنم و هیچ وقت این موضوعو بروش نیاوردم ولی اوون .... اوون هیچ وقت به من نیازی نداره ؟؟
عزیزم عشق تو الان به تو نیاز داره . مطمئن باش اگه یه کم بیشتر بهش محبت کنی اوون صد برابر جوابتو می ده . اوون همیشه انقدر کوچیکو بی دفاع باقی نمی مونه . خواهش می کنم نذار وجودتو ببینه ولی احساست نکنه . اوون کسی رو غیر تو نداره . میخوای وقتی بزرگ شد .... محبتی که تو مجانی می تونستی بهش بدی بره و با قیمت های هنگفت از جامعه بخره ؟؟
می دونم که شما اینو نمی خوای //// یه سوالی دارم ؟ اینکه همسر شمام رفتارشون با این فرشته کوچولو و دوست داشتنی ما همین طوریه ؟؟
عزیزم ببخش اگه پرحرفی کردم
