سارا جون
من حتی فکر میکنم اون بیشتر به اونها توجه میکنه تا به من
حتی فکر میکنم بیشتر با مادرش حرف میزنه تا با من
موقه هایی که خونه هستم من آشپزی میکنم دست پختم هم بد نیست

اما خب اگه من با شوهرم تنها بودیم من توی غذا درست کردن راحتتر بودم . یه مو قه ای اگه یه چیزی درست کنم بقیه خوششون نیاد من تو ذوقم میخوره
ولی اگه فقط منو و شوهرم بودیم راحتتر بودم
خودم خوب میدونم این همون مشکل زندگی منه که تا ابد با من میمونه و درد دلهای منو شوهرم به حساب غر زدنم میزاره
من منکر نمیشم که زندگی با اونها برام مزایایی نداشته ... اما همش این فکر تو ذهنمه که چرا شوشو نذاشت منم مستقل باشم و واسه خودم خونه داری و ریاست

و کدبانو گری کنم
اصلا مگه یکی از معانی زندگی مشترک این نیست که آدم یه خونه مستقل داشته باشه واسه خودش مهمون دعوت کنه مهمونی بره به سلیقه خودش آشپزی کنه به سلیقه خودش بپوشه و... بتونه راحت تو سر و کله شوهرش بزنه
میدونم همه میخوان به من یه جوری کمک کنن
منم اینجا اومدم که زندگیمو از این حالت سردی که به خودش گرفته خارج کنم...
کاش فقط شوهرم قبول میکرد و یه بار منو به تنهایی یه مسافرتی می برد
میدونید همیشه دلم میسوزه که حتی ما ماه عسلمون رو تنها نرفتیم و فکر میکنم به خاطر خواهراش که شمال برن بوده نه به خاطر من ...
به من نگید که اونم میخواد از خواهراش مراقبت کنه و احساس پدری میکنه

من نمیدونم توی زندگی اون چه جایی دارم؟