خوش آمدید، مهمان - لطفا برای ثبت نام اینجا و یا برای ورود اینجا را کلیک کنید.
آیا هنوز ایمیل فعال سازی حساب کاربری برای شما ارسال نشده است؟
 
جستجوی پیشرفته

53074 ارسال در 5546 موضوع- توسط 13693 کاربر - جدیدترین کاربر عضو شده: faz
صفحه: [1] 2 3 4   پایین
چاپ صفحه
نويسنده موضوع: یه رابطه قدیمی کلافه ام کرده (کمکم کنید )  (دفعات بازدید: 4052 بار)
زلفا
Newbie
*
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 42

تشكر
اهدا شده: 23
دريافت شده: 16



« : 13 آبان 1388,ساعت 12:06:05 »

سلام به همه دوستان  سکوت
راستش من امروز میخوام داستان یک رابطه ای رو بنویسم که برام پیش اومد و حالا کلافه ام کرده داستان رو تیکه تیکه مینویسم تا حوصله دوستان رو سر نبرم
از دوستانم میخوام بهم بگن اشتباه من کجا بود
همین اولم میگم اصل ایجاد رابطه از ابتدا اشتباه ولی خوب گذشته میخوام اون چیزی که به اینجا رسوندش رو بگید مقصر کیه من یا اون خواهش میکنم ؟

قضیه به یکسال پیش برمیگرده .
روزهایی که حس میکردم دنیای اطرافم اون چیزی رو که میخوام بهم نمیده .تنهایی دنیای اطرافم به شدت کلافه ام کرده بود .چون تو خونه ما تقریبا همه رفتند سر خونه و زندگیشون موندم من و بابام که اندازه همه دنیا دوستش دارم
برا همین سعی کردم روابطم رو کمی گسترش بدم .دوماه نگذشت که حس اشتباه کردن خیلی بد اومد سراغم و فهمیدم ادمهای اطرافم برخلاف ظاهرشون باطن پیچیده ای دارند .بنابراین تصمیم رو گرفتم نباید اجازه میدادم ادامه پیدا میکرد با تغییراتی توی زندگیم دوباره برگشتم به همون دختر شاد و سر زنده روزهای قبل در واقع کودک درونم به نوعی زنده  شده بود .شیطنت و بازیگوشیو  و...
من دست خاصی توی نویسندگی دارم خصوصا اونروزها مطالب طنز همه چیز رو به طنز میکشیدم
و این خصوصیت من باعث شده بود  توجه خیلیا رو جلب کنم (البته لودگی نه ها )در عین نوشته های طنزم  دختری بسیار سر بزیر که با پیشنهادهای اطرافشم به نوعی با طنز برخورد میکرد همیشه برای فرار از ادمایی که میشناختمشون با بیان اینکه متاهلم .نامزد دارم و...فرار میکردم و یا اگه خیلی رو دربایستی رو میگذاشتم کنار یک کلمه نه بود .
چون تو اون دوماه فهمیده بودم من اصلا ادم این رابطه ها نیستم .

تا اینکه داستان یکساله من با یک دعوای تقریبا سخت شروع شد...
« آخرين ويرايش: 13 آبان 1388,ساعت 13:24:27 توسط HIDDEN WAY » خارج شده است
kaktous
دوست جونه همه...
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 357

تشكر
اهدا شده: 44
دريافت شده: 158



« پاسخ #1 : 13 آبان 1388,ساعت 12:21:15 »

سلام من که سرا پا گوشم لبخند

فقط نمیدونم چرا تازگیا این رابطه ها با دعوا شرو میشه متعجب

مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

زلفا, *sara*

خارج شده است

" .اگه كسي ديوونت بود ، بازيش نده اگه عاشقت بود ، دوستش داشته باش اگه دوست داشت ، بهش علاقه نشون بده اگه بهت علاقه داشت ، فقط بهش لبخند بزن اينطوري هميشه يه پله ازش عقبتري اگه يه روزي خسته بشه و يه پله بيادعقب تازه ميشه مثل تو...
زلفا
Newbie
*
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 42

تشكر
اهدا شده: 23
دريافت شده: 16



« پاسخ #2 : 13 آبان 1388,ساعت 12:27:56 »

...................................
اونروز مثل روال قبل مشغول کار خودم بودم و سرم به کار گرم بود تا اینکه به یکباره با عصبانیت تمام اومد سراغم
مهلت حرف زدن نمیداد (مشکلی بود که بعدها فهمیدم همیشه همینجوره )
مدام حرف میزد
تو غلط کردی پشت سر من حرف زدی
اصلا تو بیجا کردی دختره فلان که من اینجورم
هستم که به تو چه و...
و همون حرفایی که توی دعوا میزنند
و من که هر ازگاهی فرصت حرف زدن پیدا میکردم با همون روحیه طنزی که داشتم لبخند میزدم و فقط میشنیدم نمیدونم شاید خونسردی من بیشتر عصبانیش میکرد .اما این خصلت من بود که توی دعوا اصلا مقابله به مثل رو بلد نبودم و عادت به دادو بیداد نداشتم .
گذاشتم خوب حرفاهاشو زد و هر از گاهی با خنده میگفتم که اشتباه میکنه و بهتره خودشو کنترل کنه .
تا اینکه دیدم کوتاه بیا نیست
اخرش دادی کشیدم اروم که شد با خنده گفتم ببخشید مجبور شدم داد بزنم میشه حداقل بگی چی گفتم تا خودمم بفهمم حداقل چی گفتم  شاید تو خواب گفتم خبر ندارم یا بگو کی گفته حداقل ؟
رفت به اصطلاح خودش بیاد و رودرو کنه
یکساعت نشد که برگشت اینبار با لبخندی روی لب و ادا و اطفارهای خاص که حکایت از اشتباه کردنش داشت .وفقط گفت معذرت میخوام باید ببخشید یک سوء تفاهم بوده شما رو بافلانی اشتباه گرفتم و...
منم خندیدم و گفتم پسره بد از این به بعد دقت کن داشتم شاخ در میاوردم با این عصبانیت تو کم کم داشت باورم میشد خودمم که پشت سرت حرف زدم .

نه که از قبل نمیشناختمش چرا اما یکبارم با هم حرف نزده بودیم هر از گاهی در جمع مخاطب هم میشدیم اما با هم و دو نفره اصلا .
البته پسر جذابی بود .تو دلبرو وجذاب .اما من عادت نداشتم دنبال کسی برم و همیشه سرم به کار خودم بود ترجیح میدادم نظر جمعی به من باشه تا نظر یک نفر و خودم رو اسیر یک نفر کنم .

روحیه و اخلاق خاص من در اون برهه زمانی باعث شده بود در جمع یه جورایی جلب توجه کنم  و این از نظر اونم دور نمونده بود .
بعد از دعوا بهرحال بهانه اولین حرف زدنها شروع شده بود و اولینشم عذر خواهی ایشون بود ازمن
همون روز دوباره سراغم اومد و گفتم روحیه عالی دارم چون هر کس دیگه ایی جای من بود خودشو وارد دعوا میکرد و یک دعوای حسابی درست میشد اما من با ارامش و لبخند خاص خودم نه تنها خودم اروم بودم بلکه اونم اروم کردم .

روهایی دیگه لبخندها .نگاهها .مخاطب قرار دادنشون توی جمع رو میدیدم و البته همه رو با ارامش  عادی و با لبخندی جواب میدادم
خوب یادمه اونروز کلی از این جمله اش خنده ام گرفت که البته به شوخی بهم گفت
زلفا خانوم سبزیم پاک میکنیم . حوض خالی میکنیم .پیرزن خفه میکنیم و...
منم بهشون گفتم فعلا کارگر لازم ندارم هر وقت داشتم صداش میکنم .

نمیگم من توجهی نداشتم اون پسر جذابی بود .توی اون جمع مورد توجه خیلیا و دوست داشتنی بر خلاف مواقعی که عصبانی میشد و هیچ کس جلو دارش نبود اونم روحیه شوخ طبع و ارومی داشت .

کم کم رفتارهاش بام جالب شده بود و میشه گفتم لذت میبردم از رفتارهاش اما خوب کاری نداشتم
همون موقع من درگیر یک رابطه عاطفی جدی تر هم بودم پسری که به متانت و مهربونی مشهور بود البته جوابی از من نگرفته بود اما توجهات اونم برام جالب بود
هیچ وقت عادت نداشتم با دونفر همزمان باشم از لنگه پا نگه داشتن دیگرون اذیت میشدم .استفاده از احساسات دیگرون برام قابل درک نبود .خصوصا پسری که بین همه به وقار .متانت .مهربونی مشهور بود دلم نمیخواست بهش دروغ بگم
اما دلم یه جورایی بیشتر به طرف اون یکی متمایل بود .

اما فهمیده بودم که دلم متمایل به اونه تا اینی که درخواست بهم داده بود اما توجهات و کارهای اونم حکایت از خواستن داشت و من گیج بودم .

زمانی که سعی میکرد منو از برخیها که توی جمع بهم توجه داشتند دور کنه و مدام میگفت فلانی لیاقت تو رو نداره و...خوب میدونستم منظورش چیه
یکروزم که از شگلایه کردم چرا هیچ وقت درمورد نوشته های من نظری نداره بهم گفت
راستش من کسی رو خیلی دوست دارم نمیدونم باید چطور برخورد کنم و ازش دوری میکنم ا دیگه کلافه شده بودم یکروز بهش گفتم راستش فلانی رو میشناسی و قضیه رو براش تعریف کردم
نه که بخوام رابطه رو شروع کنم اما منتظر گذاشتن طرفمم دیگه اذیت کردن بود باید جوابی بهش میدادم تا تکلیف خودش رو بدونه .
ازم حرفم ناراحت شد و شروع کرد به بد گفتن که فلانی لیاقت تو رو نداره نگاه اینجوریش نکن و...
بهرحال حرفها باعث شد تا حرف دلشو زد به دریا و رابطه شروع شد .

روزای اول خیلی شیرین بود ودوست داشتنی تلفنی ساعتها حرف می زدیم .هر وقتم تلفن نمیشد اس دادنها تا صبح اس بود که رد و بدل میشد .
چند ماهی گذشت حدودا دو سه ماه همه چیز عالی بود
البته حرفامون هرهر و کرکر و من بمیرم و تو بمیری نبود حرفای عاشقانه سوزناک هم نبود بلکه مسائل اتفاقات افتاده .افراد خودمون زندگیامون و درد دلهایی که از زندگیش میکرد و نشون میداد چرا اون پسر جذاب و دوست داشتنی و تو دلبرو وشوخ طبع به یکباره بهم میریزه و اینقدر زود رنجشه که بهش تو نمیشه گفت و باید تاییدش کرد مدام .

داستان زندگیش باعث شد هیچ وقت بهش نازکتر از گل نگم همیشه براش احترام خاصی قائل باشم حتی از عشقی که توی نوجوانی اسیرش کرده بود و یادش تا حالا هم ولش نمیکرد گفت و من واقعا درکش میکردم .

حرفهاش و روابط صمیمانمون باعث شده بود بهش علاقه من بشم ورای دوستیهای عادی دخترا و پسرها یک علاقه خیلی خاص اونقدر که با غصه هاش غصه میخوردم  گذشته اش درگیرم کرده بود بد جو ر و روز به روز علاقمند تر میشدم
این باعث میشد به خودم اجازه بدم بهش بگم دوستش دارم و برام ارزشمند و همیشه براش ارزش فوق العاده ایی قائل بشم .

 قابل ذکره به درخواست من و بعدا موافقت اون گفتیم روابط بین خودمون بمونه و کسی اطلاعی نداشته باشه
هر چند بعضی وقتا شیطنت میکرد و میگفت دلم میخواد فلانی بدونه و بهمانی بدونه
خصوصا یکی از پسرا که توی مخ زدن شهره بود و بقول خودش مخ منیکی رو نتونسته بود بزنه همیشه میگفت دلم میخواست بالاخره بفهمه که تو مال منی تا پوزه اش کش بیاد .....

حداقل حرفی .تشکری .اهنی تا بدونم دارید گوش میدید خوب(خنده)

حالا که ایجوره من رفتم فردا بیام از دستتون رفت
« آخرين ويرايش: 13 آبان 1388,ساعت 16:58:31 توسط HIDDEN WAY » خارج شده است
***sahar***
Newbie
*
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 20

تشكر
اهدا شده: 8
دريافت شده: 11


« پاسخ #3 : 13 آبان 1388,ساعت 13:04:29 »

زلفا جون من با دستای زیر چونه دارم گوش میدم بگووو  پوزخند

مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

زلفا

خارج شده است
kaktous
دوست جونه همه...
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 357

تشكر
اهدا شده: 44
دريافت شده: 158



« پاسخ #4 : 13 آبان 1388,ساعت 13:06:09 »

ای بابا...کجا بودی حالا چشمک

شدی مثل پسرا که تا میبینن 4 نفر بهشون توجه میکنن میرن دنبال یکی دیگه Cheesy(شوخی بودا)

من که دارم میخونم...کامل و دقیق...بگو عزیزم بقیش رو

مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

*sara*

خارج شده است

" .اگه كسي ديوونت بود ، بازيش نده اگه عاشقت بود ، دوستش داشته باش اگه دوست داشت ، بهش علاقه نشون بده اگه بهت علاقه داشت ، فقط بهش لبخند بزن اينطوري هميشه يه پله ازش عقبتري اگه يه روزي خسته بشه و يه پله بيادعقب تازه ميشه مثل تو...
ياسمن-ق
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 363

تشكر
اهدا شده: 108
دريافت شده: 188



« پاسخ #5 : 13 آبان 1388,ساعت 13:06:18 »

سحر جون  دراز بكش پاهاتم تكون بده(مثل اون موقع ها كه مشق مي نوشتي)  بيشتر خوش ميگذره Cheesy
خارج شده است

هر چه ميخواهي آرزو كن....
هر جايي كه ميخواهي برو...
هر چه كه ميخواهي باش....
چون فقط يكبار زندگي ميكني و براي انجام آنچه ميخواهي فقط يكبار شانس داري.
***sahar***
Newbie
*
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 20

تشكر
اهدا شده: 8
دريافت شده: 11


« پاسخ #6 : 13 آبان 1388,ساعت 13:10:08 »

یاسمن جون سر کارم... میخوای ما رو از نون خوردن بندازی  پوزخند
خارج شده است
ياسمن-ق
Sr. Member
****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 363

تشكر
اهدا شده: 108
دريافت شده: 188



« پاسخ #7 : 13 آبان 1388,ساعت 13:13:58 »

ااا دختر سر كاري دستت رو گذاشتي زير چونت منتظر بقيه داستاني؟؟؟ عصبانی
پاشو پاشو برو سر كارت... اون پرونده ها چي شد؟.... تلفن داره زنگ ميخوره... رئيس صدات كرد... بدوووووووو
خارج شده است

هر چه ميخواهي آرزو كن....
هر جايي كه ميخواهي برو...
هر چه كه ميخواهي باش....
چون فقط يكبار زندگي ميكني و براي انجام آنچه ميخواهي فقط يكبار شانس داري.
زلفا
Newbie
*
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 42

تشكر
اهدا شده: 23
دريافت شده: 16



« پاسخ #8 : 13 آبان 1388,ساعت 13:16:30 »

باشه چون اصرار کردین دیگه قهر نمیکنم (خنده)


رابطه خیلی خوب بود اون همیشه حساس بود حتی نسبت به شوخیها و حرف زدن دیگرون با من
تا اینکه یکروز خیلی اتفاقی دوستی که از رابطه  ما خبر نداشت بهم گفت راستی میدونی فلان دختر فلانی رو خیلی میخواد ؟
سعی کردم روی خودم نگذارم فقط سوال کردم نظر پسره نسبت بهش چیه گفت نمیدونم

ناراحت شدم اما به خودم اجازه ندادم بهش گیر بدم اما موضوع درگیرم کرده بود و دختره که توی چشمام بود و رفتارش حساسم کرده بود باعث شد با خنده شوخی گفتم شنیدم فلانی دوست داره حقیقت داره
خندید و گفت ای اره شنیدم منم
گفتم خوب تو چی
شروع کرد به تعریف ازش و بعدشم گفت باور کن رابطه خیلی عادی مثل اون موقع ها که تو نبودی
مهم اینه ادم عشق و احساس و عاطفه اش برای کیه
وگرنه قرار نیست که هم رو محدود کنیم

منم که خوب فهمیده بودم مردا از اینکه کنترل بشند و بهشون گیر بدند بدشون میاد بیخیال شدم
جون نوع کارشم جوری بود که با خیلیا در ارتبط بود و نمیخواستم یکمسئله عادی رو کنم بلای رابطه امون

همه چیز بد نبود اما مدتی بود رفتارش یه جوری شده بود
اونقدر که احساس کردهب ودم برا همین اونروز با یکی از اقایون جلو چشمش خیلی گرم گرفتم تا ببینم چیار میکنه
در کمال تعجب دیدیم هیچ حرفی نزد
وقتی خودم گفتم ناراحت نشدی
گفت نه ببین عزیزم من به این نتیجه رسیدم ما نباید همدیگه رو محدود کنیم
مهم عشق و احساسا ادماست من به تو ایمان دارم و تو به من پس راحت باش چون میدونم تو فقط منو دوست داری

مسئله گذشت بازم رابطمون ادامه داشت تا اینکه همون دختره که میگفتم دوستش داره یکروز با هم اتفاقی هم کلام شدیم  باهم
اونقدر از این در واون در زدیم که نمیدونم چی شد مسئله رسید به اون نظرشو پرسیدم میخواستم ببینم حرفها صحت داره یا نه
خیلی راحت گفت راستش دوستش دارم و پسر خوبی و...
از اون روز کلافه بودم ارتباطم برحسب شرایط با دختره نمیدونم بیشتر شد یا بیشتر کرد تا اینکه یک روز بین حرفاش گفت میدونی  فلانی (همون پسره) بهم گفته  تنها طرف احساسی من تو هستی بقیه دوستای عادین منم براش ارزش زیادی قائلم  و خوشحالم که اینقدر دخترا بهش نظر دارند .انگاز سطل اب سردی رو روی سرم خالی کرده باشند ...

مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

رزبی خار

خارج شده است
***sahar***
Newbie
*
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 20

تشكر
اهدا شده: 8
دريافت شده: 11


« پاسخ #9 : 13 آبان 1388,ساعت 13:19:28 »

یاسمن جون یه دقیقه ما نشستیما!! از صبحه سر پام . اسم رئیسو نیار که الان پیداش میشه حوصلشو ندارمممم  بی تفاوت
خارج شده است
*sara*
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 1215

تشكر
اهدا شده: 913
دريافت شده: 426



« پاسخ #10 : 13 آبان 1388,ساعت 13:20:24 »

رلفا جان تو رو خدا بقيشو بگو
اينجا كه اينقدر اعصابمون خرده كه نگو
حداقل تو از اين حال و هوا بياريمون بيرون
داشتيم حالشو ميبرديما

مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

زلفا

خارج شده است

.اگر در صحنه زندگیت یکی از تارهای سازت پاره شد آهنگ زندگی را چنان بنواز که هیچ کس نداند بر تو چه گذشت
زلفا
Newbie
*
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 42

تشكر
اهدا شده: 23
دريافت شده: 16



« پاسخ #11 : 13 آبان 1388,ساعت 13:31:13 »

سعی کردم مثل همیشه خودم رو کنترل کنم اصلا چیزی نگفتم
همیشه موقع عصبانیت همینجورم فورا عکس العمل نشون نمیدم گذاشتم کمی که اروم شدم زنگ زدم بهش
اول از جاهای دیگه شروع کردم همیشه از اینکه بهش گیر بدم بدش میمومد نمیخواستم بهش گیر بدم  درکش میکردم
بعد کلی حرف زدن دیگه بغض گلو موگرفته بود بهش گفتم شنیدم میخوای هوو سرم بیاری خندید و گفت منظورت چیه گفتم راستش فلانی فلان حرف رو زد اولش چیزی نگفت کنمی مکث کرد بعد گفت دروغه
گفتم مگه میشه حالا دیگه اعتراف کن دو تازن دردسرش زیاده ها منم با هوو بساز نیستم برا که ارومشم کنم و قات نزنه کلی سر به سرش گذاشتم که باید به عدالت رفتار کنی و منم خانم بزرگمو و...
اخرش جدی شدم و گفتم میخوام حقیقت رو بدونم اگه واقعا احساست اونه من میرم
خندید و گفت بخدا باور کن اون میخواد سر به سرت بزاره از دهنم پریده یکبار بهش گفتم دوست دارم اونم که میدونی منو دوست داره حالا میخواد اذیتت کنه
باورم نمیشداما خودم رو راضی کردم  هر جور بود
تا اینکه دختره دست بردار نبود هر روز به نوعی اخرش یکروز که کاسه صبرم لبریز شده بود بهش گفتم حقیقت اینه که به منم همچین حرفایی زده بیا بریم گیش کشی ببینیم به کی راست گفته البته باخنده
خدایا چرا بلد نبودم عصبانی بشم چرا همه چیزم شده بود طنز چرا همیشه ناراحتی طرف مقابلم رو در نظر میگرفتم ...

روزی اومد سراغم دختره و گفت میدونی دیشب با هاش صحبت کردم بهم گفته که هر کار میکنم نمیتونم خودمو با زلفا مج کنم اما دوست نداره تو رو هم ناراحت کنه و ازش برنجی (اون لحظه دلم میخواست میمردم و این حرف رو نمیشنیدم  بدون یک کلمه حرف رفتم اعصابم برای اولین بار بدجور قاطی کرده بود )بهش زنگ زدم حرفا رو گفت مزیر بار نمیرفت همون حرفای همیشگی رو میزد
تا اینکه روزی یکی از دخترای دیگه که دوست اون دختره بود بهم حرفیپروند که به شدت عصبانیم کرد بحث دوست داشتن بود که در اومد بهم گفت به نظرم خیلی بده ادم بخواد که یکی به زور دوستش داشته باشه خوب میدونستم داره از کجا اب میخوره

دیگه صبرم تموم شد رفتم سراغش گفتم اگه زوره من به خیر و شما به سلامت برید دنبال عشق و عاشقیتون و...
گوشی رو قطع کردم بعد من گویا حسابی با اون دختره دعواش شده بود که این تیکه روپرونده بود
اخر شب بود بهم زنگ زد من جسابی ناراحتب ودم و گریه کرده بودم
از دلم در اورد و گفت چیکار کرده بعدشم  با صدای بلند اسممو فریاد میزد و میگفت بخدا دوست دارم دیونه من دوست دارم و....

اما حرفای اطرافیان باعث شده بود شک کنم بهش رفتارش رو زیر نظر گرفتم
دیگه دست خودم نبود رفتارش با دختره تایید میکرد حرفای دختره رو و دوستش رو

باید تموم میشد یکبار دیگه بهش گیر دادم گوشیش  رو جواب نمیداد اونقدر زنگ میزدم تا جواب بده
کلافه شده بودم و کلافه اش میکردم .
تا اینکه خودش زنگ زد بهم گفت راستش  من یکبار که ناراحت بودم اون حرفها رو زدم اما خوب از ته دل نبوده نمیدونستم پخش میشه بین دوستان و شروع کرد به وعذرت خواهی کردن

دیگه برای من مهم نبود
دلم رو رابطه زده بود .باورم نمیشد
گیر بهش دادم که چرا با خودم دعوا نکردید؟چرا به خودم نگفتی؟ چرااصل رفتی گذالشتی توی دست دختری که میدونستی چقدر بهش حساسم؟ و...

یکی میگه تا اینجا اشتباه من چی بوده ؟

اونروزا دیگه رابطه زده شده بودم
خوب میدونستم که قضیه حقیقت داره
اما خوب دلم از سنگ نبود یکروزه دل بکنه و بره از طرفی از طرف دیگه اونقدر با غصه هاش اشنا بودم دلم نمیومد برنجونمش و بگم حرفاشو باور ندارم د
بین چیکار کردن و نکردن گیر کرده بودم
دوسش داشتم و نداشتم
میخواستمشو نمیخواستم


دیگه نمیخواستم رابطه عاشقانه ایی باهاش داشته باشم اما کلافه بودم
اون که بیشتر از همه ازارم میداد شکستهش دن غرورم بین برخی دوستان بود
اینکه چرا حرف اصلی رو به خودم نزده
یکروز بهش گفتم از شناراحتم اما دیگه علاقه ایی به این رابطه ندارم ازش گلایه کردم
ناراحت شد
گفتم من که نمخوام برم اما دیگه عاشقانه نمیخوام کنارش باشم و کلی قر زدم سرش که چرا اینکارو کرده
برا من نظر جمع خیلی مهم بود از نگاهای دیگرون و طعنه ها دیگرون ازار میدیدم
اون این نگاهها و طعنه ها رو نمی دید متاسفانه فقط حق رو به خودش میداد
اخرش یکروز دعوامون شد خیلی بد
بهم گفت کاریه که کرده و کاریشم نمیتونه بکنه خیلی بهم حرف زد اونقدر که باورم نمیشد
گفتم ما دعوا زیاد داشتیم اما من اهل دعوا نبودم
اما اونشب خیلی بد بود
من تنها در اخر سر بهش گفتم برو ببینم فکر کردی کی هستی ؟تموم شد خدا حافظ
دلم پر درد بود .درد شکستن غرور . درد خواستن و...
اخر شبد بود زنگ زد کلی مسخره بازی در اورد و عذر خواهی کرد که ببخشمش و گفت متحیره چطور این همه صبورم و در مقابل اون همه توهین فقط یک جمله گفتم
بهش گفتم باشه مهم نیست (بخدا دلم نمیومد ناراحتیشو ببینم )
بخشیدمت بزار رابطمون یک رابطه دوستی عادی مثل قبل باشه مثل برادر و خواهر و...و خداحافظی کردم و گوشی رو قطع
نمیدونم چی شد رابطه روز به روز سرد تر شد غرور من شکسته بود هر وقت باهاش حرف میزدم یاد کاری که کرده بود میافتادم تا یکی بهم حرف میزد فکر میکردم برخواسته از حرفای اونه
یواش یواش ازش دوری کردم  تا یکروز به خودم اومدم سه ماه گذشته بود از اتمام رابطه و هیچ ارتباطی با هم نداشتیم دلم بد جور براش تنگ شده بود اما غرورم اجازه نمیداد خیلی عجیب بود همون روز بد جور دلم هوای شنیدن صداش رو کرده بود
همیشه برای ارامشم موسیقی سنتی گوش میدادم
روی تختم دراز کشیده بودم و موسیقی گوش میدادم که گوشیم زنگ خورد شماره روی گوشی اشنا بود (اخه اسمشو پاک کرده بودم از تو گوشیم ) باورم نمیشد نمیدونستم چیکار کنم
غرور شکسته ام اجازه نمیداد  جوابشو بدم اما یادم اومد به اینکه یکروزی بهم گفته بود  وقتی برا دوستی زنگ میزنه و یادش میکنه و...اگه بیمحلش کنه خیلی اذیت میشه به طوری که چند روزی درگیر این موضوع میشه .دلم سوخت گوشی رو برداشتم ....

صداش مثل همیشه طنین خاصی داشت برام بردم به روزهای دور و صدای خنده هاش چطور از اتفاقات ساده روز یک طنز میساخت و زنگ میزد و برام تعریف میکرد و میخندید مثل بچه ها ...
از حق نگذریم صداش ارامش عجیبی داشت (گریه )

سلام و تعارفا که رد و بدل شد شروع کرد به معذرت خواهی و... وحرفای قبلی که تو قلب بزرگی داری و تو الی تو بلی و ...
ازم خواست ببخشمش بهش گفتم من فقط از اون کارش دلگیرم که تموم شد رفت وگرنه برام اصلا مپبقیه اش مهم نیست  من دوستش داشتم اما یک دوست داشتن خاص بخدا تمام اون مدتم برا سلامتیش دعا میکردم پیگیر کارهاش بودم و نگران و از این و اون جویای احوالش اما رابطه ایی با خودش نداشتم .

یکساعتی حرف زد و گفت دوست داره دوباره هم بتونه حرف بزنه و گفتم مشکلی نیست مثل برادر و خواهر می میمونیم و براش ارزش قائلم

گذشت  من دیگه کاریش نداشتم  دوهفته ایی گذشته بود  توی یکی از برنامه های کامپیوتریم مشکل پیش اومده بود به کسی دسترسی نداشتم جز اون  ازش سوال کردم و جواب داد

باز رابطه رفت برای دوهفته دیگه که من سوال کاری ازش پرسیدم خیلی سرد فقط با یک کلمه حرفمو تایید کرد رفتارش شوکه ام کرد
نمیدونم شاید باید بیخیال میشدم
بهش گفتم میشه بپرسم اتفاقی افتاده اینقدر سرد جواب دادید
چشمتون روز بد نبینه تا دلتون بخواد حرف بود که بارم شد و رفت
باور حرفاش برام مشکل بود باید علتشو میفهمیدم
یکی بهم بگه شما بودید چیکار میکردید بیخیال میشدید ؟

من نتونستم شمارش پی در پی میگرفتم اونقدر که جواب داد اما مهلت نداد تا دلتون بخواد فحش داد و قطع کرد و دیگه جواب نداد
کلافه بودم اما نمیخواستم بیشتر این خورد بشم
داشتم دیونه میشدم بد جور

له شده بودم  اکما کاری از دستم برنمیومد
چند روزی گذشت و دوباره پیام داد و معذرت خواهی
چیزی نگفتم فقط گفتم باشه و....

بقیه اش یا بعد از ظهر یا فردا (گریه )
ولی خواهشا بهم بگید تا اینجا اشتباه من چی بوده
تا بعد بگم پایان ماجرا چی شد .
خواهش میکنم .....
« آخرين ويرايش: 13 آبان 1388,ساعت 17:01:16 توسط HIDDEN WAY » خارج شده است
***sahar***
Newbie
*
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 20

تشكر
اهدا شده: 8
دريافت شده: 11


« پاسخ #12 : 13 آبان 1388,ساعت 14:01:53 »

ببخشید من متوجه نشدم بالاخره حرفایی که اون دختره میگفت درست بود یا نه ؟؟
خارج شده است
*sara*
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 1215

تشكر
اهدا شده: 913
دريافت شده: 426



« پاسخ #13 : 13 آبان 1388,ساعت 14:07:11 »

عجب بابا
من اگه جاي شما بودم
همونجا يه حال اساسي ازش ميگرفتم تا ديگه زا اين غلطا نكنه

به نظر من اشتباه شما اين بوده كه خيل بهش بها دادي هر كاري خواسته كرده شما هم هيچي به هيچي

مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

زلفا

« آخرين ويرايش: 13 آبان 1388,ساعت 16:54:44 توسط HIDDEN WAY » خارج شده است

.اگر در صحنه زندگیت یکی از تارهای سازت پاره شد آهنگ زندگی را چنان بنواز که هیچ کس نداند بر تو چه گذشت
jojo
Full Member
***
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 158

تشكر
اهدا شده: 92
دريافت شده: 73



« پاسخ #14 : 13 آبان 1388,ساعت 14:25:36 »

عزیزم همون طور که خودتم میدونی تو بیش از اندازه به این آقا محبت کردی و همین باعث شده که از مهربونیت سو استفاده کنه شایدم واقعا روانی بوده .... ولی بذار خواهرانه یه خواهشی ازت بکنم اگه دوباره خواست ازت معذرت خواهی کنه اصلا محلش نذار خوردش کن لیاقتشون همینه اون اصلا لیاقت تورو نداره و توهم واقعا حیفی که بخوای انرژیتو رو همچین آدمی بذاری یه رابطه ای رو که به یه مو بنده دوباره شروع نکن قبل از اینکه دوباره بخواد با احساست بازی کنه تمومش کن

مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

naka, *sara*

خارج شده است

كاش دوستي آدمها مثل رفاقت چشم و دست بود وقتي دست زخم ميشه چشم گريه ميكنه  وقتي چشم گريه ميكنه دست اشكاشو پاك ميكنه
صفحه: [1] 2 3 4   بالا
چاپ صفحه
پرش به :  


Powered by SMF 1.1.15 | SMF © 2006, Simple Machines | Persian Language Pack by Mambolearn Team
All Text is Available Under The Terms of The GNU Free Documentation License | Designed By Mohammad Shadmani