سلام به همه دوستان

راستش من امروز میخوام داستان یک رابطه ای رو بنویسم که برام پیش اومد و حالا کلافه ام کرده داستان رو تیکه تیکه مینویسم تا حوصله دوستان رو سر نبرم
از دوستانم میخوام بهم بگن اشتباه من کجا بود
همین اولم میگم اصل ایجاد رابطه از ابتدا اشتباه ولی خوب گذشته میخوام اون چیزی که به اینجا رسوندش رو بگید مقصر کیه من یا اون خواهش میکنم ؟
قضیه به یکسال پیش برمیگرده .
روزهایی که حس میکردم دنیای اطرافم اون چیزی رو که میخوام بهم نمیده .تنهایی دنیای اطرافم به شدت کلافه ام کرده بود .چون تو خونه ما تقریبا همه رفتند سر خونه و زندگیشون موندم من و بابام که اندازه همه دنیا دوستش دارم
برا همین سعی کردم روابطم رو کمی گسترش بدم .دوماه نگذشت که حس اشتباه کردن خیلی بد اومد سراغم و فهمیدم ادمهای اطرافم برخلاف ظاهرشون باطن پیچیده ای دارند .بنابراین تصمیم رو گرفتم نباید اجازه میدادم ادامه پیدا میکرد با تغییراتی توی زندگیم دوباره برگشتم به همون دختر شاد و سر زنده روزهای قبل در واقع کودک درونم به نوعی زنده شده بود .شیطنت و بازیگوشیو و...
من دست خاصی توی نویسندگی دارم خصوصا اونروزها مطالب طنز همه چیز رو به طنز میکشیدم
و این خصوصیت من باعث شده بود توجه خیلیا رو جلب کنم (البته لودگی نه ها )در عین نوشته های طنزم دختری بسیار سر بزیر که با پیشنهادهای اطرافشم به نوعی با طنز برخورد میکرد همیشه برای فرار از ادمایی که میشناختمشون با بیان اینکه متاهلم .نامزد دارم و...فرار میکردم و یا اگه خیلی رو دربایستی رو میگذاشتم کنار یک کلمه نه بود .
چون تو اون دوماه فهمیده بودم من اصلا ادم این رابطه ها نیستم .
تا اینکه داستان یکساله من با یک دعوای تقریبا سخت شروع شد...