خوش آمدید، مهمان - لطفا برای ثبت نام اینجا و یا برای ورود اینجا را کلیک کنید.
آیا هنوز ایمیل فعال سازی حساب کاربری برای شما ارسال نشده است؟
 
جستجوی پیشرفته

53074 ارسال در 5546 موضوع- توسط 13693 کاربر - جدیدترین کاربر عضو شده: faz
صفحه: [1]   پایین
چاپ صفحه
نويسنده موضوع: استرس و ترس از بودن در اجتماع  (دفعات بازدید: 1956 بار)
nime-jan
Newbie
*
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 4

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


« : 18 بهمن 1386,ساعت 00:27:14 »

با وجود استعدادها و توانایی هایی که از بچگی در من بو ، اما الان استرس کاری با من کذده که فرسنگها از زندگی عقب افتادم . الان هفت یا هشت سالی میشه این استرس و در جمع بودن با منه . وقتی تو یه صف یا تو تاکسی هستم یا تو خیابون راه می رم انگار همه نگاهها به منه و منم خودبه خود دچار استرسی بیمعنی میشم وتا جایی شدیده که مثل تیک عصبی تو ناحیه گردنم شروع میشه و اگر مثلا قرار باشه تو جمعی هرچند خودمونی حرف بزنم و همه ساکت باشن شدتش به حدی میشه که تمام اعضای بدنم شروع به لرزشی شدید میکنه و علایم دیگر استرس که خودتون بهتر میدونید. من الان دانشجوی ترم سوم هستم و تا الان نتونستم یه دونه کنفرانس سر کلاس بدم و همین موضوع باعث شده از خیلی از درسام نمره زیادی از دست بدم . این استرس تا جایی در من اثر کرده که در جمعهایی هم که خیلی خودمونی هستن هم ادای کلمات برام مشکل شدن و در کل تمرکزم به شدت تقلیل پیدا کرده . اگر قرار باشه با فردی که شخصیت اجتماعیش بالاست مثلا با استادی ، مهندسی ، چیزی حرف بزنم این حالت در من ایجاد میشه . البته95% مواقع اینجوریم .بعضی روزها پیش میاد چون چیزی برام مهم نیست و همه رو دنیای گذرا میبینم آرامش قشنگی دارم اما فرداش میبینم روز ازنو روزی از نو .
خارج شده است
بصیر
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 1169

تشكر
اهدا شده: 35
دريافت شده: 140


« پاسخ #1 : 18 بهمن 1386,ساعت 06:50:39 »

زیاد جای ترس و واهمه نداره
بهترین کار اینه  که خودت رو بندازی تو جمع و حرف بزنی

یه سوالی دارم احساس من اینکه هوش شما بد نباشه درسته ؟
و به همین خاطره که این استرس رو دارید ..
*این حرفو جدی بگیرد چون یکی از عوامل استرس زیاد هوش زیاده !!*
منتظر جواب این سوالم تا توضیحات بیشتر را طبق همین جواب بهتون بگم
خارج شده است
مهدي
Jr. Member
**
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 82

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


« پاسخ #2 : 18 بهمن 1386,ساعت 11:10:54 »

سلام
ببین همون روزایی رو که درش آرامش قشنگی داری به بقیه روزا منتقل کن.. ببین اون روزا چه خبره؟ چی می شه؟ چه اتفاقی می افته؟ یا حتی نمی افته؟ سعی کن اون اتفاق تو روزای دیگه ات هم بیفته. تو روزای دیگه هم چیزی برات مهم نباشه. یعنی اون چیزی که روزای استرسی برات مهم می شه و باعث اون استرس، برات مهم نباشه.. اینا یه توهمه. منم یه زمونی باور کن.. این جوریا بودم اما نه اینقدر شدید.. منم تو خیابون که راه می رفتم تو تاکسی که می نشستم.. فکر می کردم حالا چیه مثلا!! اما بزرگتر که شدم و به تبعش اجتماعی تر.. فهمیدم اصلا کسی نگاهش به من نیست.. این طور نیست که تو تاکسی همه توجها به من باشه.. هر کسی داره کار خودشو می کنه.. حتی یه چیز جالبتر.. اگه کاری هم می کنم که از نظر خودم خیلی باعث جلب توجه افراد می شه (یعنی مثلا تو یه جمعی ضایع شم!!) بعد می فهمم اونقدر که فکر می کردم هم بد نبوده و برای کسی بد جلوه نکرده..
خلاصه می خوام بهت بگم آدمی هر طور فکر کنه.. همونطور می بینه، می شنوه، حرف می زنه.. باید فکرت رو عوض کنی.. بگی نه اینقدر که من از حرف زدن می ترسم نیست.. اینقدر که من خودمو از بقیه جدا فرض می کنم نیست.. ببین من یه آدمی بودم مثل تو.. کم کم خودمو به قول حسین عزیز انداختم تو هر جمعی و حالا هم به جایی رسیدم وقتی یکی دعوتم کنه به یه جمعی که هیچ کسو توش نمی شناسم و حتی خود اونی که دعوتم کرده رو هم هنوز ندیدم!! از چیزی واهمه ندارم و خیلی راحت می رم.. ببین دقیقا از اون جمعایی که یه لحظه بودن توش برا تو خیلی وحشتناکه.. فکرش کن.. چرا برا بقیه نیست؟ پس تو باید دیدت رو عوض کنی.. بگو منم یکی از اینام.. فکر کن خیلی قبولت دارن.. خیلی حرف داری برا گفتن.. به این که کی چی از حرفت برداشت می کنه فکر نکن.. حرفت رو بزن.. لارژ باش.. بگو.. بخند.. بپرس.. برو بیا.. اصلا فرض کن از اصل کاری های بحث تویی.. تو حرفت درسته.. اینا رو به خودت تلقین کن.. بالاخره باید از این وضع درآیی.. تجربه اش هیچ اشکالی نداره.. اما موندن توش اصلا برات خوب نیست!!

پس چی شد؟ از هیچی نترس.. امیرالمومنین (ع) فرمود:
هنگامى که از چيزى مى‏ترسى، خود را در آن بيفکن، زيرا گاهى ترسيدن از چيزى، از خود آن سخت‏تر است.

می فهمی یعنی چی؟ یعنی استرست به خاطر ترسته.. نه خود مشکلت.. این ترس رو از بین ببر.. انشالله اونم حل می شه.
خارج شده است
nime-jan
Newbie
*
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 4

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


« پاسخ #3 : 18 بهمن 1386,ساعت 12:38:13 »

با تشکر از توجهتون ، قبلنا کافی بود یه نگاه به یک کتاب بندازم تا نمره خوبی ازاون درس بگیرم یعنی با وجود اینکه کم درس میخوندم ولی همیشه جزو شاگرد اولهای کلاس بودم اما الان اصلا نمی تونم تمرکز کنم ، ذهنم آشفتس ، اصلا نمره های درسیم خوب نیست.
خارج شده است
nime-jan
Newbie
*
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 4

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


« پاسخ #4 : 18 بهمن 1386,ساعت 16:34:15 »

سلام ، آقا مهدی حرفهای شما متین ، اما مسئله اینجاست که اون روزایی هم که آرامش دارم ، آرامشم نسبی هستش ، با مثال توضیح میدم : مثلا یک روز بدون هیچ تشویشی رفتم سر کلاس و خیلی راحت ردیف جلو نشستم  بدون اینکه هیچ مشکلی داشته باشم استاد همین طور که داشت درس میداد سوالی به ذهنم خطور کرد و به خودم گفتم الان وقتشه که حرفی بزنم هنوز چند کلمه بیشتر نگفته بودم که استرسه باز اومد و من سوالمو کوتاه کردم و تیک ناحیه گردنم باز اومد و یکم لرزش دست وپا و ..... شاید این استرسه رفته تو ضمیر ناخود آگاهم یا شایدم این استرس نسبت به بودن در جمع شرطی شده. من واسه  حرف کوچیکی که زدم اینطوری میشم حالا فکرشو میکنم وای به روزی که بخوام جلو سی نفر یه مقاله ارائه بدم . اون روز روز مرگ منه.
خارج شده است
Ali Reza
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 628

تشكر
اهدا شده: 51
دريافت شده: 214


« پاسخ #5 : 18 بهمن 1386,ساعت 17:43:22 »

سلام دوست گل من!
من واقعا خوشحالم که با آدمای با استعداد و خوبی مثل تو صحبت میکنم. اینو دارم جدی میگم. اون آدمی که من دارم الان باهاش صحبت میکنم، یه کسیه که از بچگیش هم تواناییش تو انجام کارها زیاد بوده و هم استعدادش بالاست. اون کسی هستش که بر خلاف خیلی ها، به اون آرامش قشنگه که خیلیا حسرتشو میخورن رسیده. اون کسیه که با یه نگاه به کتاب، همشو میفهمه. همیشه نمره هاش هم عالیه. کم درس میخونه. اما شاگرد اوله.... بابا ای ول. ما خیلی چاکریم.  دست مارو هم بگیر!!!!!!!!!!!!
دوست قدرتمندم!
من یه چیزیو نمیفهمم. اونم اینه که آخه چرا؟ آخه چرا تو با این همه قابلیتها و توانایی های که تو وجودت هست، از خودت غافل شدی؟ هان؟ یه نگاه به خودت بنداز. ببین خیلی از چیزها رو به خاطر هیچ وپوچ از دست ندادی؟ نگا کن ببین آیا جوونیت رو لا به لای کوچه پس کوچه های دلهره و افسردگی و ناراحتی، گم نکردی؟ببین یه سری حس های قشنگ و عالی رو تو  وجودت از دست ندادی؟ آیا همه رو دوست داری یا این ترس و استرس لعنتی باعث شده از همه فرار کنی؟ از همه مهمتر خودتو چقدر دوست داری؟ خودتو چقدر تحویل میگیری؟ چقدر با خودت مهربونی؟ چقدر دلت واسه خودت میسوزه؟ چقدر تو فکر خودتی؟ به نظرت دیگه بس نیست؟ به خاطر چیزی که میتونه اصلا  نباشه، حس با شکوه خوب بودن و اعتماد به نفس داشتن رو تو خودت ضعیف نکردی؟.... اینا گمشده های تو نیستن؟ یه خورده فکر کن. فقط یه خورده. زیاد وقتت رو نمی گیره. اگه یه کم  دقت کنی، حتما متوجه میشی که احساس های گرانبها و با ارزشی رو در بیخبری کامل از دست دادی و به حال خودشون رهاشون کردی. فقط به این دلیل ساده که اونها رو مدتهاست که گمشده ی خودت حساب نکردی!!!!!!!!!!!!
دوست شجاعم !
تنها راه مقابله با ترس و ایجاد اعتماد به نفس، چیزی جز حرکت کردن به سمت همون ترسها نیست!!!!! تو میگی که اعتماد به نفس نداری. راست هم میگی؟ میدونی چرا؟ چون هرگز جرات نکردی که جسورانه بر دل ترسات، یورش ببری! حرکت به سمت ترسها، اعتماد به نفس رو رشد میده، بارورش میکنه. اما تعلل به هر شکلی که باشه، باعث افزایش ترس میشه. اگه اقدام کنی، با ترس مبارزه کردی و گرنه در صورت تاخیر و تعلل، با دستهای خودت، اون رو بزرگتر و بزرگتر میکنی.
نمیدونم تا حالا برات اتفاق افتاده که در موقعیتی قرار بگیری که مجبور به پریدن از جوی آبی نسبتا بزرگ بشی یا نه! در همون نگاه اول جوی رو برانداز میکنی، اگه به فکرت خطور کنه که موتونی بپری، قطعا همین اتفاق هم میفته. اما اگه یه بار خیز برداری و در لب جوی متوقف بشی، اون وقت کم کم احساس میکنی که عرض جوی انگار بزرگتر میشه!!!! هر چه تعلل بیشتر باشه، این شکاف هم بزرگتر و بزرگتر میشه و کم کم به این نتیجه میرسی که باید از خیر پریدن بگذری! چرا که کار تو نیست.
اگه خوب رو این مثال دقت کنی متوجه میشی که نحوه شکل گرفتن خیلی از حالاتی که الان واست پیش اومده، دقیقا به همین شکله. و به تبع، وجودشون هم به خاطر طرز تفکر و تلقیه تو هستش.
تاخیر در انجام کارها، به مراتب وحشتناک تر از انجام خود اون کاره! به همین دلیله که تو باید بخوای و اقدام کنی. اگه قراره با شخص مهمی حرف بزنی، یا به کسی تلفن کنی، دل دل کردن کارو سخت تر میکنه. پس قبل از اینکه دوباره اون افکار مزاحم سراغت بیاد و تو رو منصرف کنه، سریع برو گوشی رو بردار و شماره رو بگیر. اونوقت میبینی که کار به اون سختی هم که تصور میکردی، نیست. یا مثلا وقتی که میخوای در جمعی صحبت کنی، فشار های عصبی به تاخیر انداختن اون، به حدی میشه که حتی ممکنه آدمو از پا دربیاره! اگه واقعا تصمیم داری کاری رو انجام بدی و یا در شرایطی قرار گرفتی که باید انجامش بدی، حتی یه لحظه رو هم از دست نده. بدون وقفه عملیش کن. طوری رفتار کن که انگار کار هر روزت بوده و چیز تازه ای نیست. مطمئن باش با گفتن اولین کلمه، تمامی ترس هات از بین میره.
پس فراموش نکن که تنها راه مبارزه با ترس، یورش بردن به سمت اون ترسه. کسایی هستن که بعضی وقتها دچار سرگیجه میشن و احتمال میدن که مثلا تومور مغزی دارن! اما از ترس اینکه مبادا احتمال اونا درست از اب دربیاد، به دکتر مراجعه نمیکنن و سالها در برزخی از شک و دودلی گرفتار میشن. شاید اگر تومور مغزی هم داشتند، تا به حال مشکلشون حل شده بود و دیگه نیاز نبود که این همه وقت با افکار و احساسات کشنده، هم خود و هم اطرافیانشون رو اذیت کنن.
نکته آخر:
" ترس، دلهره، اضطراب، وحشت و احساس های تلخی از این دست، تنها زمانی محو میشوند که با اعتماد به نفس قدم روی صحنه گذاشته و رو در رو با آنها مواجه شوید."
این راهکارهایی رو که گفتم، صحبت های آقای حلت هست. البته با مقداری کم وزیاد.
در ضمن، یه چیز روهم بهت بگم. اونم اینه که اگه من به جای تو بودم، از این به بعد به جای اینکه نام کاربریمو   nime-jan  انتخاب کنم، یه چیز دیگه میزاشتم. این خودش باعث میشه که اون جوبی که برات گفتم، کمتر بزرگ تصور بشه و پریدن از روش راحت تر باشه. اونم با قمام قدرت و تمام انرژی.  نه به صورت نیمه جان!!!!!!!!!!!!!
تمام هدف من این بود که اون حدیثی رو که آقا مهدی* گل گفتن رو یه جورایی توضیح بدم. چون خیلی قشنگه و همه بحث ما تا الان رو همین یه حدیث بوده که امام علی(ع) اونو چقدر کوتاه و ظریف گفته . به همین خاطر دوباره هم  اینجا مینویسمش:
« هنگامى که از چيزى مى‏ترسى، خود را در آن بيفکن، زيرا گاهى ترسيدن از چيزى، از خود آن سخت‏تر است.»
موفق باشی.

خارج شده است
nime-jan
Newbie
*
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 4

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


« پاسخ #6 : 04 اسفند 1386,ساعت 00:39:04 »

باسلام
ترس از اجتماع، ترس از قرار گرفتن در موقعیت‌های اجتماعی و روابط با دیگران است که به طور خودکار منجر به بروز احساساتی از قبیل خودآگاهی، ارزیابی، قضاوت و خود کوچک بینی می‌شود.
به تعبیر دیگر، ترس از اجتماع، ترس و نگرانی از این است که فرد به وسیله‌ی دیگران به طور منفی مورد ارزیابی و قضاوت قرار گیرد که زمینه را برای بروز احساساتی مانند عدم خودباوری، شرمندگی، احساس حقارت و افسردگی فراهم می‌کند.
اگر شخصی به طور معمول از قرارگرفتن در موقعیت های اجتماعی بترسد ولی هنگام تنهایی احساس راحتی کند، احتمالا مشکل، ترس از اجتماع است.
میلیون ها نفر از مردم سراسر دنیا از این بیماری مخرب و ماندگار رنج می برند، از نوع خاصی از آن یا از نوع متداول آن.
در ایالات متحده بررسی‌های اپیدمولوژیکی نشان داده‌اند که ترس از اجتماع پس از «افسردگی» و «اعتیاد به الکل»، شایع ترین بیماری روانی در این کشور است. در حال حاضر ۸٪-۷ جمعیت از نوعی از این بیماری رنج می‌برند. متوسط نرخ رشد این بیماری
۱۳٪-۱۴ است.

ترس از اجتماع از نوع خاص یا معمولی

ترس از اجتماع از نوع خاص ترس از صحبت کردن در مقابل جمع است.(فقط) در حالی که افراد مبتلا به این بیماری از نوع عادی نگران و ناراحتند و تقریبا در هیچ موقعیت اجتماعی احساس راحتی نمی‌کنند. این نوع معمول متداول‌ترین است. هنگامی که ترس مورد نظر ، نگرانی، تردید، افسردگی، شرمندگی، احساس حقارت و خود مقصر بینی در بیشتر موقعیت های زندگی تجربه می شوند، ترس از اجتماع از نوع عادی فعال است.

نشانه های ترس از اجتماع

افراد مبتلا به این بیماری معمولا عدم تعادل احساسی شدیدی را در موقعیت های زیر تجربه می کنند:

معرفی شدن به دیگران
مسخره شدن یا مورد انتقاد قرار گرفتن
در معرض توجه قرار گرفتن
تحت نظر بودن هنگام انجام کار
ملاقات با افراد مهم یا در مسند قدرت
قرار گرفتن در اکثر مجامع مخصوصا در میان غریبه ها
در جمعی قرار گرفتن(مثلا دور یک میز ) برای بیان مطلبی
در روابط شخصی اعم از دوستانه یا عاشقانه
این فهرست ،مطمئنا فهرست کاملی از نشانه ها نیست. ممکن است احساسات دیگری هم به این حالت اضافه شوند.
علائم مشهود روانی که این بیماری را همراهی می‌کنند، ترس شدید، تپش قلب، سرخ شدن، افزایش تعریق، خشک شدن دهان و گلو، لرزیدن، سخت فرو دادن بزاق دهان، لرزش های عضلانی خصوصا در ناحیه صورت و گردن را ممکن است شامل شود. ترس شدید و دائمی که از بین رفتنی نیست معمول‌ترین نشانه است.
افراد مبتلا به ترس از اجتماع از اینکه نگرانی‌شان غیر منطقی و بی‌دلیل است آگاهند، اما «دانستن» چیزی به معنای «باور داشتن» یا «احساس» آن نیست. برای این افراد باور‌ها و ترس ادامه می‌یابد و اثری از بین رفتنشان دیده نمی‌شود به همین دلیل این افراد به طور روزمره با ترس‌شان روبه رو می شوند. فقط درمان به جا و مفید در کاهش ترس از اجتماع تاثیر دارد، بیماری گسترده‌ای که افراد کمی درباره آن می‌دانند.
اینها مطالبی بود از توماس ریچاردز که وقتی خوندمشون دیدم 100 درصد در مورد من صدق میکنه بی کم و کاست و فکر میکنم چون در مطالب پیشین نتونستم خوب مشکلمو بیان کنم اینو قرار دادم که خیلی کاملتر وبهتر توضیح داده.
میخواستم بپرسم که آیا این مشکل یا بهتر بگم بیماری رو خودم به تنهایی میتونم درمان کنم یا حتما باید به روانشناس مراجعه کنم و آیا اصلا این بیماری رفع میشه یا باید با درجات مختلف از شدت اون بسازم .
خارج شده است
صفحه: [1]   بالا
چاپ صفحه
پرش به :  


Powered by SMF 1.1.15 | SMF © 2006, Simple Machines | Persian Language Pack by Mambolearn Team
All Text is Available Under The Terms of The GNU Free Documentation License | Designed By Mohammad Shadmani