خوش آمدید، مهمان - لطفا برای ثبت نام اینجا و یا برای ورود اینجا را کلیک کنید.
آیا هنوز ایمیل فعال سازی حساب کاربری برای شما ارسال نشده است؟
 
جستجوی پیشرفته

53074 ارسال در 5546 موضوع- توسط 13693 کاربر - جدیدترین کاربر عضو شده: faz
صفحه: [1] 2 3 ... 5   پایین
چاپ صفحه
نويسنده موضوع: مربی دلسوز، شاگرد سرکش  (دفعات بازدید: 7784 بار)
tmeisam
میثم ت.
Jr. Member
**
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 63

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 6


« : 02 اسفند 1386,ساعت 19:58:48 »

سلام نمی دونم جای درستی اومدم و در بخش درستی مطلب خودم را نوشته ام؟ من مربی شنا هستم و بواسطه شغلم با پسر هایی از سن 6 الی 17 سال سر و کار دارم. چهار ماه پیش شاگرد جدیدی نزد من آمد. نامش امیر و نه سال سن داشت. در ابتدا با او مانند دیگران برخورد میکردم اما به خاطر مسائلی احساس کردم او به من وابسته شده است. من نیز احساس متقابلی به او داشتم. از آنجایی که خانه هایمان نزدیک هم بود موقع برگشت به خانه او را همراه خود میبردم. او در ماشین با من درد و دل میکرد از مدرسه، خانواده و خیلی چیزهای دیگر. من یک روز به او گفتم اگر چیزی میخواهد میتواند روی من حساب کند و برایش انجام خواهم داد. از آنروز به بعد ما مدت زمان زیادی برای هم میگذاشتیم. تا اینکه محرم شد و او رابطه اش را با من قطع کرد و بعد فهمیدم نمی خواست دوستانش بفهمند که با من دوست است. او دوباره با من ارتباطش را از نو آغاز کرد. اما اینبار قهر های زیاد و بی مورد او شروع شد. با کوچکترین مسئله ای قهر میکرد و منتظر می ماند تا من از دلش در بیاورم. من هم اینکار را میکردم. محبت های بی دریغ من به او باعث شد خود را در چشمش کوچک کنم و حالتی را به وجود آورد که او مرا مانند مومی در دست خود کرفت و له می کرد. با مشاوره ای صحبت کردم و گفت که باید در برابر قهر او مقاومت نشان دهم اما من اینکار را نکردم. تا اینکه چند روز پیش او ارتباط خود را بطور کامل با من قطع کرد. ابتدا من و او بهم وابسته شده بودیم. رفته رفته ارتباط او با من کمرنگ شد و ارتباط من با او پر رنگتر گشت. از طرفی نمی خواهم از دستش بدهم چون واقعا مثل پسر خودم برایم عزیز است، از سوی دیگر آنقدر خودم را برایش کوچک کردم که دیگر برایم ارزشی قائل نیست، دلتنگم نمی شود و دیگر علاقه به دیدن من حتی آمدن به کلاس شنا از خود نشان نمی دهد. چگونه می توانم دوباره از نو شروع کنم؟ او غرور کاذبی دارد که فکر میکند از طرف من تحت فشار است و از من برای خود دشمنی ساخته که می خواهد با من مبارزه کند. واقعا راهکاری به ذهنم نمی رسد.
خارج شده است

به سراغ من اگر می آیید، نرم و آهسته بیائید، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من!
مهدي
Jr. Member
**
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 82

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


« پاسخ #1 : 03 اسفند 1386,ساعت 09:10:22 »

"نمی خواست دوستانش بفهمند که با من دوست است. او دوباره با من ارتباطش را از نو آغاز کرد. اما این بار قهر های زیاد و بی مورد او شروع شد. با کوچکترین مسئله ای قهر میکرد.."
سلام ببینید دوست محترم با این اوصاف حتما یه جای کار می لنگه! چه دلیلی هست که نخواد دوستاش از دوستی شما خبر داشته باشن؟ چرا قهر کرد؟ اگه شما خودتونو مقصر نمی دونید حتما یه مشکل شخصی براش پیش اومده..
خودتون می گید با محبت زیاد اونو از خودتون زده کردید. اگه فقط مشکلش متوجه شما و کاراتون بوده باشه باید با یه معذرت خواهی و اصلاح رفتار درست بشه..

اصلا چرا فکر می کنید که خودتونو براش کوچیک کردید!؟ بچه نه ساله چقدر ممکنه به این چیزا فکر کنه!؟
خارج شده است
tmeisam
میثم ت.
Jr. Member
**
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 63

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 6


« پاسخ #2 : 03 اسفند 1386,ساعت 22:29:54 »

سلام مهدی عزیز، بعد از اینکه با من آشتی کرد گفت دوستاش بی ادبن و پشت سر هم شایعه می سازن. گفت دلم نمی خواد برام شایع درست کنن، همینطور فامیل هاش. البته گفت مگه دوستی ما به خود ما مربوط نیست، پس نمی خواهم کسی دیگری در دوستی ما دخالت کند. در در مورد قهر باید بگم من با او در مورد باطن محرم و حقیقت امام حسین صحبت کردم در حالیکه او شیفته ظواهر عزاداریها بود و رئیس هیئت آنها به او پیشنهاد زدن زنجیر عربی ( زنجیری که در انتهای رشته های آن تیغه های برنده دارد و در حالی زده می شود که پشت باید برهنه شود و بگفته خود او تا هفته ها عفونت می کند) داده بود. وقتی به او گفتم اینها همه افراط است او بسیار عصبانی شد و با من قهر کرد.
متاسفانه بسیار دمدی مزاج است. وقتی خسته می شود بسیار عصبانی و بی حوصله می شود. خودم رو براش بی ارزش کرده ام، چون به او اجازه دادم عصبانیتش رو با فحش دادن و زدن من خاموش کنه. اولش ناراحت نمی شدم چون میدیدم خیلی آروم می شد اما بعدا براش به شکل یه بازی در اومد. الکی قهر میکرد و بعد به بهونه آشتی منو میزد. اگر چیزی ازم میخواست و نه می آوردم قهر میکرد. اگر من تحویلش نمی گرفتم قهر میکرد. وقتی سر کلاس با کس دیگه ای صحبت می کردم و بهش روحیه می دادم سریع می گفت چرا با اون اونجوری صحبت کردی و اینکه تو اونورا بیشتر از من دوست داری و قهر میکرد. اگر دستم بند بود و جواب تلفنش رو نمی دادم قهر میکرد و من همیشه برای آشتی کردن با اون منت کشی می کردم. اگر بخاطر شوخیها و رفتار زشتش باهاش سرد برخورد میکردم با اولین تماسی که باهام میگرفت باهاش آشتی میکردم. بنابراین من براش سهل الوصول شدم.

قدیما میگفت دوست ندارم و بعدش میگفت من عصبانی بودم و این حرف رو زدم. اما من فقط یه بار بهش گفتم دوست ندارم و اون الان چهار روزه که همش میگه مگه نگفتی دوست ندارم برو دنبال زندگی خودت من دیگه نمی خوام ببینمت. امروز که بهش گفتم دلش برام تنگ نشده گفت: "نه دلم برای شما تنگ نشده است چرا باید دلم برای شما تنگ بشود. دیگر زنگ نزن پیام نده."

مشکل اینجاست که من به او علاقه مندم و وابسته شده ام، من در تابستان ها سیصد شاگرد شنا دارم، در طول سال سی تا چهل شناگر که عضو تیم اند و هر هفته سه روز چهار الی پنج ساعت را با آنها میگذرانم. خودم هم نمی دانم چرا من به او اینقدر وابسته ام. هر جا که می روم و او با من است همه میپرسن او پسر من است؟ عده ای میپرسن او برادر من است؟ از نظر رفتار و قیافه ظاهری هم به هم شباهت هایی داریم. مادرش می گفت به او گفته است هر چقد من بچه ننه ام من نیز هستم.

من نمی خواهم او را از دست بدهم برای اینکه او را راضی به ادامه دوستیمان کنم باید چه کار کنم؟
خارج شده است

به سراغ من اگر می آیید، نرم و آهسته بیائید، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من!
مهدي
Jr. Member
**
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 82

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


« پاسخ #3 : 03 اسفند 1386,ساعت 23:07:07 »

چی بگم والله!!؟؟

مطئمنی این بچه مشکل شخصیتی نداره!؟ از یه طرف افراط طلبی، از اون طرف زودرنجی.. من فکر می کنم این بچه از یه چیزی رنج می بره که به شما نگفته.. این قدرهام که می گی یه بچه نه ساله از این چیزا دلخور نمی شه. احساس نمی کنی اون از یه جای دیگه ضربه می خوره و خودشو تو شما تخلیه می کنه!؟ پدر و مادرشو چقدر می شناسی؟ با خونواده اش چقدر آشنایی؟ اصلا این مدتی رو که باهاش می گذروندی و احیانا می گذرونی با اطلاع اونا هستش؟ اونا چقدر شما رو می شناسن؟

یه چیز دیگه.. این بچه با پدر و مادرش مشکلی نداره؟ کمبودی از طرف خونواده اش احساس نمی کنه؟ شاید این بدرفتاری هاش باشما  به این خاطر باشه که احیانا اون کمبودی رو که باباش براش می ذاره شما هم پر نمی کنی!! شاید.. همش احتماله.. حالا جواب این سوالارو بده تا ببینیم چی می شه..
خارج شده است
tmeisam
میثم ت.
Jr. Member
**
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 63

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 6


« پاسخ #4 : 04 اسفند 1386,ساعت 00:22:17 »

مرسی از توجهت آقا مهدی، حقیقتش امیر پرخاشگر از نوع فعاله. با دوستاش و بچه های دیگه بدون هیچ علت خاصی درگیر میشه. بچه های کوچکتر از خودش رو میزنه اما در برابر کسایی که زورش بهشون نمیرسه خیلی رام و مظلومه و اجازه میده هرکاری باهاش بکنن.

پدرش رو زیاد نمی شناسم اما خانواده مادرش از قدیم با خانواده مادرم همسایه بودن. الانم خونهامون دو تا کوچه با هم فاصله دارن. پدرش با خونواده زندگی نمی کنه و بخاطر کارش تو یه شهر دیگست. برادرش(18 سالشه) به چه علت نمیدونم، با مادربزرگش زندگی میکنه. یه برادر کوچکتر داره که یک سال و نیمه و خیلی برادر کوچیکشو دوست داره. پدرش رو معمولا سالی یکبار میبینه. وضع مالیشون خوبه. تمام ارتباط هامونم با اطلاع از خونوادشه. مادرش به من اعتماد کامل داره خودم هم خدا رو شکر اهل خلاف شرع و انحراف و اینجور مسائل نیستم. مادرش خیلی در مورد رفتارش ازم عذرخواهی میکنه و از اولش به من گفت تعجب میکنه چطور باهاش تا میکنم چون دوستی با اون کار سختیه و اون دوستای زیادی نداره. راستش از اول به من علاقه نشون داد و من خواستم جای خالی پدرش رو براش پر کنم، با خودم بردمش پارک و باهاش برف بازی کردم، بردمش سینما، بردمش باشگاه بیلیارد، شهر بازی و هر کاری که یه پدر برای بچه اش میکنه، فقط براش قانون نذاشتم و آزاد گذاشتمش و اشتباه من این بود. خیلی منطقی و از نظر سنی خیلی میفهمه و با استعداده. متاسفانه مادرش به گفته خودش تحویلش نمیگیره و درسش تو ریاضیات ضعیفه و احساس بدی داره. کلاس ریاضی میره اما فایده ای نداشته. چند بار مادرش ازم خواست ازش بخوام درس بخونه و بخاطر همین حرفا با من قهر کرد. پدرش وقتی پیششه به گفته مادرش وقتی از خونه میره بیرون سیصد هزار تومن براش خرید میکنه از لباس و اسباب بازی و دوچرخه و غیره و هر بار که باباش میاد با پدرش رفتاری رو می کنه که با من میکنه و بعد از رفتن پدرش پشیمون میشه. مادرش میگه عین همین رفتار رو که با من میکنه تو خونه داره و من باعث این رفتارش نمی شم. من دوست ندارم همش با من قهر باشه، میدونید نمی دونم شما بچه دارید یا نه اما فکر میکنم احساس منو بتونید درک کنید اگر بچه شما به شما بگه دوستون نداره یا بهتون کم محلی کنه... امیر پسر من نیست اما من علاقه پدری بهش دارم. یه بار بهش گفتم می خواد من پدر خوندش بشم و اون پسر خوندم اونم گفت یعنی میشه؟ گفتم اگر خودش بخواد چرا که نه! و اون خوشحال شد.

میدونید مادرش از من خواست کمتر با خودم ببرمش بیرون چون تقریبا روزی چهار الی پنج ساعت رو با من میگذروند. گفت خسته به خونه برمیگرده و درس نمیخونه. این حرف رو به خودش هم زد و امیر گفت مادرش گفته حق نداره از این به بعد با من بیاد بیرون و حالا که اجازه نداره منو ببینه دوست نداره با من ارتباط داشته باشه. و این مقدمه این قهر آخریش شده. قهرای قبلیش صبح آشتی می شد اما اینبار چهار روز طول کشیده نمی دونید من چقد آشفته ام.

یکشنبه کلاس شنا داره، گفته حوصله اومدن نداره، در حالیکه میدونم دوست داره و طاقت نمیاره یک جلسه رو هم از دست بده. منم براش انگشتری خریدم که روش مارک نایک داره، یک ماهی میشد که با هم گشته بودیم و پیدا نکرده بودیم. فکر میکنید وقتی ببیندش خوشحال میشه؟ کتاب "چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟" رو هم براش گرفتم فردا میدم به مادرش که بهش بده. کتاب خوبیه بدردش میخوره.

شما نوش دارویی ندارید؟ ازش پرسیدم چرا قهره و چرا نمی خواد آشتی کنه اما جوابی به من نداده... کمکم کنید دارم دیوانه میشم...
خارج شده است

به سراغ من اگر می آیید، نرم و آهسته بیائید، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من!
tmeisam
میثم ت.
Jr. Member
**
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 63

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 6


« پاسخ #5 : 04 اسفند 1386,ساعت 16:17:26 »

سلام آقا مهدی عزیز، روز بخیر،
امروز به مادرش زنگ زدم و پرسیدم میتونم هدیه هایی که برای امیر گرفتم رو بهش بدم تا از طرف من بهش بده؟ مادرش در جواب به من گفت امیر خیلی عصبانیه و این قهرش هم به نظر جدی میاد. به من گفت امیر همیشه قهراش همین شکلیه، بهتره صبر کنم اگرنه باعث میشه برای من طاقچه بالا بذاره و رفتارش رو ادامه بده.

مادرش به من گفت ازش میپرسه می خواد با من آشتی کنه یا نه، منم گفتم صبر میکنم. بعد از ظهر بهم پیام داد و بعد از یه سری حرف بهم زنگ زد. اینبار بازم آشتی کرد. اما من نمیدونم باید چیکار کنم؟ این هفته صبحی یه، و میتونه کلاس شنا رو بیاد، مطمئن هستم پنجشنبه که بشه شروع میکنه به بهونه آوردن و قهر کردن چون هفته بعد نمیتونه بیاد کلاس شنا و با من و بچه های تیم باشه. باید باهاش از این به بعد چه جوری برخورد کنم که باز قهر نکنه؟  متعجب
خارج شده است

به سراغ من اگر می آیید، نرم و آهسته بیائید، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من!
مهدي
Jr. Member
**
آفلاین آفلاین

تعداد ارسال: 82

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 0


« پاسخ #6 : 04 اسفند 1386,ساعت 17:35:59 »

سلام .. تو رو خدا دیگه نگو آشفته ام و دارم دیوونه می شم. داغ دلمو تازه می کنی با این حرفت. اگه می دونستی من چه دردی گرفتم دوباره!، خدا رو شکر می کردی که مشکل تو در مقایسه با اون هیچی نیست. بگذریم..!!

حالا که دوباره آشتی کرده خدا رو شکر. یه تجربه ای که من دارم و می تونم بهت بگم اینه که هر بار از این به بعد از اون رفتارا باهات کرد خودتو ناراحت نشون بده! الکی گریه کن.. بهش بگو باهاش قهر می کنی.. اما فکر نمی کنم فایده داشته باشه..!! چون من این روش رو معمولا برای برادرزاده 3 ساله ام به کار می گیرم و معمولا هم موثره و از کارش پشیمون می شه. اما امیر آقای شما که نه سالشه شاید به اندازه اون روش اثر نذاره. شاید که نه.. حتما همین طوره. به هر حال راهش همینه. کاری کنی که از رفتارش پشیمون شه. بالاخره بچه ها هم احساس دارن. وقتی ببینن یکی بهشون محبت داره و مورد ظلم قرار می گیره خیلی برا دفاع ازش عکس العمل نشون می دن! حالا شما هم طوری وانمود کن که خیلی از رفتاراش ناراحت می شی. اما اگه فهمیدی ناراحت شده باید سریع ببخشیش و بهش محبت کنی و نشون بدی انگار ازش ناراحت نیستی! عجیبه..!! می دونم. اما تجربه کردم. بعضی وقتا این کار نتیجه عکس داره. خصوصا در مورد امیر که یه خورده هم عصبی و پرخاشگر هست! یعنی باید خیلی متعادل نرمش کنی. نه اینکه یهویی از نظر عاطفی بکوبیش و نه اینکه مثل قبل بذاری چپ و راست کتکت بزنه و تو هم هه هه هه بخندی!! ناراحت نشی یه وقت، جدی می گم. باید خیلی آروم آروم این غرور رو ازش بگیری. احساساتشو تحریک کنی.. فکر می کنم افراطی که کردی قبلا تو پرورش و محبت به این بچه چون قبلا از خونوادش ندیده یه خورده زیادیش کرده و حالا به شکل منفی و پرخاش داره ازش می زنه بیرون.. به هر حال بازم فکر می کنم باید تعدیلش کنی یه جوری.. نمی دونم یه کاریش بکن بالاخره..!!
خارج شده است
tmeisam
میثم ت.
Jr. Member
**
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 63

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 6


« پاسخ #7 : 04 اسفند 1386,ساعت 22:45:21 »

بازم سلام، تجربه شما رو داشتم و میدونید به من چی گفت؟ گفت:"تو هی همش با من قهر کردی و من هی تو رو بخشیدم اما دیگه خسته شدم، بسه دیگر" تازه چند وقت پیش که مریض بود و با خودم نبردمش کلاس شنا، باهام قهر کرد و گفت"شما حق ندارید تو زندگی من دخالت کنید، مگه فضو..." و یا قبلا که تو استخر، کارکنان استخر اونو بوسیده بودن و بهش گفتم به کسی اجازه نده ازش سوء استفاده کنه حتی خود من خیلی منطقی قبول کرد اما دفعه بعد که تکرار شد خیلی عصبانی شده بودم، باهاش تند برخورد کردم و بهم گفت"اختیار زندگی من افتاده دست شما" و بعد که دوباره باهام آشتی کرد گفت"چه عیبی داره اختیارم دست شما باشه؟"

داره رو اعصابم راه میره، گاهی اوقات نمیخوام ببینمش اما دلم براش تنگ میشه حتی وقتی کنارم نشسته احساس دلتنگی میکنم؟ یه بار که قهر بود و براش عطری که خودم استفاده میکنم و خیلی دوست داشت، داشته باشه اما مادرش براش نمی خرید، خریدم گفت:"من که با شما قهرم، کاری هم با شما ندارم چرا میخوای برام هدیه بخری؟"

مادرش میگه چون اینجور محبتی رو تا حالا از کسی ندیده، براش قابل هضم نیست. گیج و منگ میشه وقتی میبینه در عین عصبانیت براش کاری رو انجام میدم و حتی الان که با من قهر بود و براش هدیه گرفتم. مادرش میگفت وقتی بهش میگه آخه کی قد من اونو دوست داره جواب میده: "فلانی، تازه بهم گفته برام فلان چیز میخره" و مادرش بهش میگه "کی خریده؟ فقط گفته، اما میثم همیشه برات هرچی خواستی خریده"، حتی چیزای گرون، مثلا براش یه طبل خریدم که سه سال آرزوشو داشته بود و کسی براش نمی گرفت، و من چهل هزار تومن بابتش دادم. شاید هیچ پدری بابت چنین چیزی برای پسرش پول نپردازه.

میدونید، یه بار به من گفت طاقت یه لحظه قهر منو نداره، حتی وقتی ناراحت میشم میگه قهر کردم و زمانی که قهر کنم همیشه تلافی می کنه. یکی میگفت من باعث میشم اون رفتار بدش رو تشدید کنه و وقتی ازش پرسیدم باید چیکار کنم گفت باید رابطه ات رو باهاش کم و سر آخر قطع کنی. گفت تو پدرش نیستی و وابستگی تو به اون هر دوتانو به بیراهه میکشونه. گفت باید در برابرش مقاومت کنی و اگر رفتار بدی ازش سر زد تا یک هفته باهاش ارتباط نداشته باش. گفت اون منو مثل موم تو دستش میگیره و زمانی که کاری داره با من خوبه و وقتی کارش به اتمام رسید پرخاشگری خودش رو از نو آغاز میکنه و قهر رو پیش میگیره.

به من توصیه کرده وقتی با من قهر کرد اصلا توجهی بهش نکنم حتی برای همیشه ترکش کنم و وقتی گفتم من علاقه خاصی به او دارم گفت این علاقه اشتباهه و ازم خواست با مراجعه به مشاور حضوری علاقه ام رو به اون ریشه کن کنم و دیگه باهاش رابطه ای نداشته باشم (البته اون شخص خانم بود و من معتقدم  مردها خیلی عاطفی تر از زنها هستند و این میتونه موضوع خوبی برای بحث در فروم باشه )

مرسی از راهنمایی هاتون، احساس میکنم خیلی سبک شدم و دوریشو خیلی بهتر تحمل کردم. تصمیم گرفتم بجز استخر دیگه باهاش جایی نروم و دیگر بهش پیام ندم و براش زنگ نزنم. فقط زمانی که بهم زنگ زد یا پیام داد جوابمو بده. شاید فکر کنه دیگه دوستش ندارم یا دیگه تحویلش نمی گیرم اما برام مهم نیست چون محبت زیادی من دلشو زده و داره باهام بازی میکنه. از اونجایی که خوب میشناسمش مطمئنم دلیل آشتیش هم نود درصد بخاطر کلاس شناشه.

حق با شماست باید خودم رو ناراحت نشون بدم تا دلش بحالم بسوزه، اما اگر منتم رو کشید باید خودم رو بزنم به کوچه علی چپ... تا اینکه تا ته دلش برام بسوزه... شاید به گفته شما این غرورش از سرش بپره. فردا بهتون میگم چه جوری باهام برخورد کرد... یا حق!
خارج شده است

به سراغ من اگر می آیید، نرم و آهسته بیائید، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من!
Ali Reza
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 628

تشكر
اهدا شده: 51
دريافت شده: 214


« پاسخ #8 : 05 اسفند 1386,ساعت 11:44:49 »



با سلام خدمت شما!
دوست من جناب tmeisam:
من حرفهای شما را با دقت خواندم. انچه که در سخنان شما واضح است این میباشد که شما بسیار به او وابسته شده اید. من حتی این طور احساس میکنم که وابستگی شما به او، بسیار بیشتر از وابستگی او به شماست. این بیشتر شما هستید که از دوری او ناراحت و دلتنگ هستید.  این برای شما بسیار بد و زننده است. بزرگترین اشتباهتان در این رابطه این بوده است که شما خودتان را برای او بسیار کوچک کرده اید. در بسیاری از جاها که نباید کوتاه می آمدید، کوتاه آمده اید. خودتان با دست خودتان شخصیت و ابهتتان را پیش او خورد کرده اید. با منت کشی های نا به جا و بی مورد، خودتان را پیش او تحقیر کرده اید. همین ها هم باعث شده است که او دیگر برای شما ارزشی قائل نباشد و یا حداقل در حد بسیار کم. اینها صحبت های من نیست. تمام اینها را خودتان گفته اید. به عنوان نمونه:
""""""""""  با کوچکترین مسئله ای قهر میکرد و منتظر می ماند تا من از دلش در بیاورم. من هم اینکار را میکردم. محبت های بی دریغ من به او باعث شد خود را در چشمش کوچک کنم و حالتی را به وجود آورد که او مرا مانند مومی در دست خود کرفت و له می کرد. رفته رفته ارتباط او با من کمرنگ شد و ارتباط من با او پر رنگتر گشت. آنقدر خودم را برایش کوچک کردم که دیگر برایم ارزشی قائل نیست. خودم رو براش بی ارزش کرده ام، چون به او اجازه دادم عصبانیتش رو با فحش دادن و زدن من خاموش کنه.به بهونه آشتی منو میزد
من همیشه برای آشتی کردن منت کشی می کردم. من براش سهل الوصول شدم اون."""""""

 این کارها و رفتار های  شما را اصلا نمیتوان نام دلسوزی بر روی آن نهاد. اگر هم به فرض چنین باشد، این را بدانید که هر چیزی که از حد خودش بگذدرد و بیش از اندازه باشد،  نتیجه ای جز ضرر ندارد و نخواهد داشت از جمله همین دلسوزی.....!!!!! که ضرر آن را شما الان با تمام وجود حس میکنید و در سخنانتان آن را بیان کرده اید.
دوست من!
راهکاری که به ذهن من میرسد این است که شما عکس رفتاری را که تا به حال کرده اید، انجام دهید. بدون دلیل خوتان را پیش او کوچک نکنید. این را مطمئن باشید که او با توجه به شرایط خانوادگی اش و مخصوصا اینکه پدرش دور از خانه هست، به کسی نیاز دارد که دارای شخصیتی قدرتمند و البته انعطاف پذیر باشد. من نمیدانم که اخلاق و طرز برخورد شما با شاگردانتان در تیم، چگونه بوده و هست. ولی این را مطمئنم که اگر این کودک علاقه ای به شما پیدا کرده است، احتمالا یکی از دلایلش این است که او از قدرت و جسارت و قاطعیت شما خوشش آمده است. چون با توجه به شرایط خانوادگی اش و " نبودن یک مرد" ، باز هم تاکید میکنم، "نبودن یک  مرد" ،   در خانه که قاطعانه و شجاعانه تصمیم بگیرد، و نبود یک همدم برای او که بتواند به راحتی برایش درد و دل کند، باعث شده است که او به سمت شما کشیده شود. پس شاید یکی از دلایل کمرنگ تر شدن ارتباط او با شما، کم رنگ شدن یکی از فاکتورهای مهم شخصیتی شما باشد که او آن را در شما جستجو میکرد ولی خودتان و با دست خودتان، این فاکتور مهم را از بین برده اید. من هم اگر به جای او بودم، دیگر دلیلی برای ادامه ارتباط با شما نمیدیدم.
پس قدم اول این است که شما بنشینید و پیش خودتان فکر کنید و ببینید که قبل از اینکه با او اینگونه صمیمی شوید، رفتارتان با او چگونه بوده است. اینها را دوباره پیدا و کم کم بازسازی کنید. این بسیار به شما کمک می کند. این را بدانید که شما برای او یک الگو شده اید. پس نباید با دست خودتان، این الگو را بشکنید و خراب کنید.
نکته بعدیی هم که بسیار مهم است، این است که شما نباید او را به خودتان وابسته کنید. این بسیار بد است. مطمئن باشید که اگر او به شما وابسته شود و به صورت وابسته ای تربیت شود و رشد کند، هرگز نمیتواند به یک استقلال فکری و ذهنی باز واحساس شخصیتی که به دنبال آن است و در آینده هم به واسطه رسیدن به سن نوجوانی پررنگتر خواهد شد، برسد. پس خوب حواستان به این نکته باشد.
از این به بعد هم سعی کنید که کمتر مزاحم او شوید. کمتر برایش هدیه بخرید. کمتر از گذشته برایش وقت بگذارید. هنگامی که به کلاس می آید، به طور کاملا عادی و در حد دیگران با او برخورد و رفتار کنید. ارتباطتان را با او کمتر کنید. اینها این فرصت را اول به شما خواهد داد که اولا ببینید او آیا واقعا خواستار ادامه این ارتباط هست یا خیر؛ و نیز به شما این امکان را می دهد که بتوانی شخصیت خودتان را  که خوتان پایمالش کرده اید، دوباره در بازسازی کنید. و از طرفی این فرصت هم به او داده میشود که در مورد این رابطه بیشتر فکر کند و آزادانه انتخاب کند که آیا دوست دارد با شما باشد یا خیر.
از این به بعد هم سعی کنید که وابستگی که به او در درونتان بوجود آمده است، کم و کمترکنید. در غیر این صورت هیچ چیز جز ضرر، هم برای شما و هم برای او نخواهد داشت. ضرر این کار در یک جمله این است «««  خورد شدن شخصیت شما و لوس شدن و ناز کردن های بیجای طرف مقابل»»»» .
تمام آنچه را که تا الان برایتان گفته ام در یک بیت خلاصه و جمع بندی میکنم:

" کام دل گر آرزو داری به دنبالش مرو    چون تو از پی میروی، آن صید هم  رم می کند" !!!!!!!!!!!!

نکته آخر من هم این است که متاسفانه من نمیدانم که شما در چه سن و سالی قرار دارید. ولی این را بدانید که اگر بالای 15 سال سن دارید که احتمالا همین طور هم هست، ارتباط شما با او از لحاظ عرف اجتماعی و دید مردم، خالی از اشکال نیست. البته من از حسن نیت و هدف و قلب پاکتان کاملا آگاهم . اگر غیر از این بود اصلا این چنین و به طور صمیمی موضوع را با شما طرح نمی کردم. اما این را بدانید که ممکن است بعضی از افراد پیدا شوند که شما را در معرض تهمت هایی قرار دهند. پس خوب حواستان باشد. چون مومن تا آنجا که میتواند نباید خود را در معرض تهمت قرار دهد که اگر این چنین شد، جز خودش هیچ کس دیگر را نباید ملامت کند. این سخن من نیست. بلکه مضمون حدیث است.
به  هرحال به نظر من اگر ارتباط شما در جلوی چشم دیگران کمتر باشد، بسیار برای هردویتان بهتر و خوبتر است.این همان نکته ای است که خود امیر هم به آن اشاره کرده اند و شما در سخنانتان آن را بیان کرده اید:
 " بعد از اینکه با من آشتی کرد گفت دوستاش بی ادبن و پشت سر هم شایعه می سازن. گفت دلم نمی خواد برام شایعه درست کنن، همینطور فامیل هاش."...................... این نکته بسیار بسیار بسیار مهم و تاثیر گذاری است. اصلا شاید خود همین، یکی از دلایلی باشد که ارتباط او با شما کمرنگتر شده است...................!!!!!! ( کسی چه میداند.)


تقاضای آخر من از شما این است که قبل از اینکه بخواهید نظرتان را در مورد صحبت های من بیان کنید، حتما حرفهایم را با دقت و البته با تامل بخوانید.
موفق باشید.
خارج شده است
tmeisam
میثم ت.
Jr. Member
**
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 63

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 6


« پاسخ #9 : 05 اسفند 1386,ساعت 13:52:14 »

سلام آقای علیرضای عزیز،
من مطلب شما را به دقت خواندم و دقیقا همین حرف شما چند لحظه قبل به حقیقت پیوست. با من تماس گرفت و گفت میتونم برم دنبالش تا بریم و براش یه اسباب بازی بخرم؟ گفتم در حال حاضر نمی تونم و بعد از برگشت از استخر براش میخرم. اما در جواب گفت که قبلا هم گفته بود دیگه نمی خواد بیاد استخر! بهش گفتم تو که برای من نمیای استخر، برای خوشی و شادی خودت میای. پرسیدم حالا چرا نمیخوای بیای؟ گفت دلیلش به خودم مربوطه و تلفن رو قطع کرد. دوباره زنگ زد و گفت بعد از برگشتن از استخر به دنبالش بروم و من گفتم جدی ازش میپرسم، آیا استر میآید؟ و جواب منفی داد. من هم گفتم پس دلیلی ندارد برایت چیزی بخرم. اینبار من قطع کردم. برایم پیام داد که من این اسباب بازی را میخواهم و برای آخرین یادگاری این را برایم بخر. اما من جوابش را ندادم. الان هم که دارم این را مینویسم دارد با من تماس میگیرد. میدانم میخواهد بگوید دیگه با من تماس نگیر، یا دیگر استخر نمی آیم و از این حرفهای تکراری! شایدم میخواهد بگوید میخواهد به استخر بیاید و همه کارهایش شوخی بود...
من با بچه های کلاس خودم سرد و خشک برخورد نمیکنم، آمیزه ای از محبت و جدیت که بچه ها مرا بسیار دوست میدارند. یکی از آنها جلسه قبل گفت من حتی یک دوست واقعی ندارم و کلی باهام درد و دل کرد. من دوست آنها هستم تا یک مربی. شاید سیاست ضعیفی دارم اما تا کنون کسی از شناگرهایم تمردی از فرامین أم نداشته است. من 26 سال سن دارم و مجردم. مهندسی معدن حوانده ام و به علت اینکه کار کردن باعث می شود تمام رفاه کنونی ام را از دست بدهم به طور جدی بدنبال شغل اصلی خودم نرفتم...
حق با شماست... من بسیار بیش از اندازه به او علاقه مندم و حرفهایی که به من زدید از زبان همکارانم بسیار شنیده ام اما عشقی که پاک باشه عاشق خودش رو کور و کر میکنه. میخوام سعی کنم ارتباطم رو باهاش قطع کنم. اما دیدن چهره عبوس و ناراحتش قلبمو میلرزونه... اما ادامه این شرایط برای خودم هم غیرقابل تحمله... خیلی راهنمایی خوبی به من کردید... میشه بازم بهم بگید از این به بعد چیکارا باید کنم؟
خارج شده است

به سراغ من اگر می آیید، نرم و آهسته بیائید، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من!
tmeisam
میثم ت.
Jr. Member
**
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 63

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 6


« پاسخ #10 : 05 اسفند 1386,ساعت 23:05:25 »


سلام آقا مهدی عزیز،
قول داده بودم که براتون بگم امروز چه اتفاقی افتاد، تا قبل از رفتن به استخر را در post قبلی نوشتم، وقتی من به استخر رسیدم، بهم پیام داد که میاد استخر، بعدش زنگ زد و گفت میخواد بیاد و من گفتم یکی از همکارام را میفرستم دنبالش، اما گفت میخواد من خودم برم دنبالش اما نمی شد. گفت اصلا امروز نمی آید. من هم گفتم بسیار خب.

بعد از پایان کلاس دیدم سه تا missed call دارم و دو تا پیام، یکی نوشته بود "بعد از کلاس بروم و برایش اسباب بازی بخرم"، و دیگری این بود که تلفن ها کار برادر  1/5 ساله اش بوده. اما من جوابش را ندادم و به دنبالش هم نرفتم. برایم چند مرتبه زنگ زد و پیام داد که چرا به دنبالش نرفتم اما من باز هم جوابی ندادم. تا اینکه به من پیام داد دیگر نه زنگ میزند و نه پیام میدهد و از بی توجهی من به خودش عصبانی شده بود و گفت خداحافظ برای همیشه. من یک ساعت 10/30 برایش پیام دادم که خواب بودم (دروغ هم نگفتم هه هه) و اینکه چرا فکر کرده نخواستم جواب تلفنش را بدهم. سپس با او تماس گرفتم و گفتنم فردا دنبال او میروم که برایش اسباب بازی مورد علاقه اش را بخرم. او هم بسیار خوشحال شد و گفت اگر ببینم خیلی از آن خوشم خواهد آمد. قرار ما فردا ساعت 4/30 بعد از ظهر شد. و به او گفتم بسیار منفی فکر میکند و از او خواستم کتاب "چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟" را تا به انتها بخواند و کمی مثبت فکر کند.

فکر میکنم بازهم تسلیم خواسته او شدم اما اینبار برای خواسته اش تلاش کرد و بلافاصله جواب خود را نگرفت. فکر میکنم باید روابط خود را آهسته کم کنم تا فشاری به او نیاورم. اما مطمئن نیستم او مرا دوست دارد یا اسباب بازی را؟ یا حق!
خارج شده است

به سراغ من اگر می آیید، نرم و آهسته بیائید، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من!
parmis
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 546

تشكر
اهدا شده: 89
دريافت شده: 82

تلخ مثل !coffeechocolat


« پاسخ #11 : 06 اسفند 1386,ساعت 02:31:22 »

سلام دوست گرامی !

من فکر میکنم او شما رو برای رسیدن به خواسته هاش میخواد مطمئنا شما جای پدرش نمیتونید باشید و خودتون هم اینو میدونید ...

همونطور که خودتون هم اشاره کردید امیر پرخاشگر از نوع فعال هست یا بیش فعال یا aggressive hyperactive .... خب این یک اختلال هست ...... شاید در جایی توجه بیش از حد به این بچه و در جایی کم توجهی باعث این اختلال شده !!!

در هر حال من زیاد نگران امیر نیستم بیشتر نگران شما هستم چون بنظر من وابستگی شما بیشتر هست و متاسفانه بچه با این سن کمش هم اینو میدونه !!!! و برای همین شما رو میخواد برای رسیدن به خواسته هاش .......

اگر نظر منو بخواهید نباید باهاش قرار می گذاشتید ولی حالا اگر رفتید سر قرار اسباب بازی مورد نظر رو نخرید و بگید برای دیدن خودش اومدید و بپرسید آیا اون برای دیدن شما نیومده و بیشتر دوست نداشته شما رو ببینه اون وقت متوجه میشید که اون شما رو میخواد یا اسباب بازی رو ؟؟؟؟
خارج شده است

Oh,God of dust and rainbows, help us see
That without dust the rainbow would not be.
             

 
tmeisam
میثم ت.
Jr. Member
**
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 63

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 6


« پاسخ #12 : 06 اسفند 1386,ساعت 12:29:30 »

سلام خانم پرمیس گرامی،

فکر میکنم حق با شماست، دارم به این نتیجه میرسم که دیگه علاقه ای به من نداره و این منو خیلی آزار میده. صبح قبل از رفتن به مدرسه (7:24) یه پیام داد و برام نوشت "سلام، صبح بخیر. اون اسباب بازی میدانید پولش چقدر است؟ 1400 حالا بازم می خری؟" و من در جواب گفتم "آره"

دو سه ماه گذشته باورتون نمی شه ساعت دو نصفه شب برام پیام میداد و باهام درد و دل میکرد. اما الان تا هر چی میشه میگه "به شما ارتباطی نداره" یا میگه "زندگی خودمه به خودم مربوطه" درحالیکه قبلا این برخورد رو نمی کرد یا اگر ناراحت می شد چند روز بعد سر چیزای دیگه بروز میداد.

مادرش بهم گفته وفتی از خواب بیدار میشه، خوابش میاد، خسته میشه، در مورد موضوعی مثل درس ریاضی کلافه میشه با همه برخوردی رو میکنه که الان با من داره. الان هم امتحانات ماهانه أش شروع شده و مادرش میگه چون نمیتونه با من بیاد بیرون و بهش گفته شده باید بیشتر تو خونه بمونه و درس بخونه داره این رفتار رو میکنه. لذتی که در کنار من میبره با هیچکس و هیچ جای دیگه نداره. خودش بارها بارها به من گفته وقتی با منه خیلی خوشحاله و لذت میبره. اوایل وقتی زود میرسوندمش خونه ناراحت میشد و بغض میکرد. اما شایدم یه اتفاقاتی تو خونش افتاده که داره، با قهر با من آزادی های گذشته أش رو پس بگیره.

امیر پسریه که شرط و قانون نمی پذیره، وقتی به او بگید که مثلا در ازای این کار این پاداش رو میگیری اگر حتی واقعا اون پاداش رو دوست داشته باشه اما بازم کاری که ازش بخواین انجام نمیده و میگه "اصلان نمی خوام، ولش کن". امیر فقط زمانی لذت میبره که بهش مسئولیتی داده بشه یا بیبینه همه ازش حساب میبرن و اگر کسی یا جایی بهش تحکم کنه و یا بشه فقط مخالفت میکنه و اینقد این عمل رو انجام میده که یا از طرف خونواده و یا از طرف مسئولین اون محل از رفتن به اونجا محروم بشه. مادرش بهم گفته آخرش پشیمون میشه اما از بس مغرور و یه دنده است حاضر به گفتن پشیمونیش نیست.

مثلا در مورد کلاس خودمون، بارها مادرش به من گفته امیر بهش گفته میخواد بره یه استخر دیگه و وقتی مادرش میپرسه واقعا نمیخواد دوباره بیاد پیش ما، میگه اونا که دیگه از من خوششون نمی یاد، یا میگه اونجا که دیگه کسی منو دوست نداره! و وقتی من باهاش صحبت میکنم بهش میگم همه سراغتو گرفتن، دلشون برات تنگ شده، حالا میای؟ یک کم مکث میکنه و آخرش میگه باشه. البته دیروز که همش گفت نه تا اینکه من رسیدم استخر و بعد گفت میاد.

خیلی دوست داشتم براش موثر باشم اما اولین کار اشتباه من روز دوم یا سوم کلاسش بود. جلسه قبلش درست به حرفای من گوش نداده بود و گفتم اگر نمی خواهد من مربی او باشم مشکلی نیست و او به شوخی قبول کرد. جلسه بعد از یکی از همکارانم خواستم تا آن جلسه را با او کار کند، قیافه اش دیدنی شده بود، فکرش را نمیکرد که قضیه جدی باشد. میخواستم بروم اما طاقت نیاوردم تنها بگذارمش (اشتباه دوم) او در کل کلاس اصلا به من نگاه هم نکرد. سه تا چهار جلسه بعد از آن روز به محض اینکه با او جدی صحبت میکردم میگفت "من اصلان نمی خوام شما مربی من باشید!" و من ناراحتی خودم را سریع به او نشان میدادم (اشتباه سوم) و سریع شروع میکردم به منت کشی (اشتباه چهارم) تا امروز...

ببخشید مطالب من کمی طولانی است، نمیدانید من چقدر به او وابسته ام و تا چه اندازه او را دوست دارم. خیلی خواستم او را کمک کنم. خیلی هم از من تاثیر پذیرفته. وقتی صحبت میکند اکثر تکیه کلام های مرا استفاده میکند. شوخی هایی که با دیگران میکند شبیه شوخی های من با خودش است. گاهی اوقات که قهر میکند بعد از آشتی بلافاصله انتظار دارد رفتار قبل از قهر را با او داشته باشم و اگر اینطور نباشد بسیار غمگین می شود.

مادرش میگوید به او ابراز علاقه نکن، برایش چیزی نخر، میگوید خودش با او همین رفتار را میکند اما بعد شروع میکند به انجام کارهایی که مادرش دوست میدارد و با اینکار میخواهد با او آشتی کند. در مورد من هم میداند که من فقط با او بودن را دوست دارم و برای همین بهانه هایی می آورد که مادرش را راضی به بیرون آمدن با من بکند. میدانم که دلیل استخر نیامدنش این است که مطمئن شود من میخواهم تلافی کنم یا نه. بارها در این چند روز گفته نه قهر است نه آشتی! تکلیفش با خودش مشخص نیست، میخواهد بداند من با او چه برخوردی خواهم داشت.
من قبلا در مورد مسئله ای که برایمان پیش آمده بود از او پرسیدم دیدن من مهمتر است یا آن مسئله، وقتی چیزی را از ته دل میگوید با تکان دادن سر نشان میدهد اما وقتی چیزی را برای اذیت کردن می گوید با صورت خندان، چشمان پر ذوق و با صدای بلند می گوید. آن شب از او پرسیدم "برای این خواستی دنبالت بیام تا به خواسته هات برسی، میدونم که بخاطر دیدن من نیومدی" سرش را به علامت آره پائین انداخت. گفتم "میدونستم". گفت "نه، بخاطر شما اومدم" گفتم "نمیخواد دروغ بگی تو که اصلا دوسم هم نداری" یه نگاه به من کرد و گفت "دارم" پرسیدم "چقد؟" خودش رو به صندلی ماشین تکیه داد و دستش رو به سمت آسمون دراز کرد. پرسیدم "به اندازه آسمون؟" یه لبخند زد و سرش به علامت مثبت انداخت پائین.

نمی دونید چقد این کاراش رو دوست دارم، هر شب خوابش رو میبینم. اما چون میدونم یه دنده و مغروره نمی تونم بخودم اجازه بدم که از دوری من رنج بکشه. یه بار که با من قهر کرده بود مادرش گفت اومد تو خونه و کلی باهاش درد و دل کرده بود که من باهاش بد رفتار کردم و باعث شدم ناراحت بشه به قول خودش "رو اعصابش راه رفتم" مادرش میگفت اول باهاش همدردی کرد و بعدش گفت آدم دوستشو فقط  برای خوبیهاش نمی خواد بعدش به امیر گفت از این به بعد با من رابطه نداشته باشه. میگفت رفت تو اطاقش و شروع کرد به گریه کردن. ساعت دو شب برام زنگ زد و گفت: "معذرت میخوام، تقصیر منم بود. من نباید با شما اونجوری حرف میزدم"

متاسفانه الان دیگه مثل قدیم از کاراش پشیمون نمیشه، آخه یه بار بهش گفتم هرکاری کنه بازم دوسش خواهم داشت و این شده ابزار دستش که تا اتفاقی میافته میگه "دیدی دروغ میگفتی، اگه دوسم داشتی منو با خودت میبردی فلان جا، یا اجازم رو از مادرم میگرفتی، یا فلان چیزو برام میخریدی. منم دیگه از این به بعد شما رو دوست ندارم و باهاتون کاری ندارم"

دقیقا میتونم بگم اگه بهش بگم "من فقط برای دیدن تو اومدم و خریدن اسباب بازی بهونه بود، تو چی؟" دو حالت بیشتر اتفاق نمی افته. یا میگه "خب، حالا چیکار کنم؟ نمیخوای برام بخری بگو نمیخوام!" و میره طرف خونشون. یا میگه "من که از اولش گفتم دیگه دوستون ندارم، اینم آخرین یادگاری از طرف شماست دیگه هم استخر نمیام" اما من نمیخوام همه پلها رو خراب کنم میخوام یه راه برگشت بذارم. فکر من اینه که اگه به کسی محبت کنی بالاخره یه روز فرق کسی که با منت محبتی میکنه و کسی که بی منت محبت میکنه رو میفهمه و متوجه اشتباهاتش میشه.

یه چیزی رو میخوام از ته دلم بگم شاید مسخره به نظر بیاد شاید هم کفر محسوب بشه اما از وقتی با امیر آشنا شدم ایمانم به خدا چندین برابر شد. خدا ما رو آفرید و به ما بی منت نعمت داده و فقط و فقط از ما خواسته یادش کنیم و به یادش باشیم. برای کافر که خدا را به ناسزا می بنده و تو زمین خدا فساد میکنه هم نعمت خودش رو ارزونی داشته. حتی اگر کسی که خدا رو قبول نداشته باشه روزی که مورد ظلم قرار بگیره خدا بهش یاری میده... محبت خدا اینقد در حد بعضی ها زیاده که قدرش رو نمیدونن اما بعضی ها در عین بی چیزی قدر همون نون بیات شده رو میدونن. راسته که میگن که برای خداشناسی باید اول انسانها، خودشون رو بشناسن. بارها و بارها با خودم فکر کردم که خدا چقد مهربونه وقتی که کسی با یه عمر گناه تو لحظه آخر عمرش ذکر خدا رو میگه و خدا ازش قبول میکنه و یه عمر فساد و تباهیشون رو می بخشه.

منم از وقتی با امیر آشنا شدم این عشق رو در وجودم احساس کردم. نمی تونم هم این حس خدایی رو از وجودم بندازم بیرون. هر کاری کرده و هر چیزی گفته رو، با اولین عذرخواهی، بخشیدم. در عین قهر و عصبانیت خواسته هاشو برآورده کرده ام. هرچقد هم که به من آسیب برسونه باز هم در آغوشم میگیرمش تا خودش رو، رو من خالی کنه. خوار و ذلیل شدم اما وقتی میبینم به یادمه و من تنها کسی هستم که میتونه بهم تکیه کنه برام کافیه. از همتون بابت راهنمایی هاتون متشکرم.

براتون مینویسم امروز چه اتفاقاتی افتاد... تا اون موقع یا حق!
خارج شده است

به سراغ من اگر می آیید، نرم و آهسته بیائید، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من!
tmeisam
میثم ت.
Jr. Member
**
آفلاین آفلاین

جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 63

تشكر
اهدا شده: 0
دريافت شده: 6


« پاسخ #13 : 06 اسفند 1386,ساعت 14:07:29 »

بازم سلام، امیر همین حالا به من یه پیام داد فکر کنم بد نباشه همه شما این پیام رو بخونید و نظرتون رو به من بگید بی تفاوت

نقل قول

امیدوارم بدانی چرا ازت بدم میاد. اگر نمیدانی برات میگم. چون مثل دیوانه ها با دستت حرف میزنی. بعد از بعضی حرفات که طولانیه بدم میا. از بعضی از حرفات که چرت و پرته بدم میا. وقتی میخوای جدی برخورد کنی مثل آدمای مونگول برخورد میکنی مثل بچه ها برخورد میکنی کارات مثل بچه هاست حرف زدنت همه کارات. بعد به من میگی بچه. من از بعضی کارات خوشم میاد از بعضی کارات بدم میاید...................................


منم اینجوری جوابشو دادم،

نقل قول

دلیلش اینه که دوست دارم و نمیخوام از دستت بدم اما سعی میکنم از این به بعد درست برخورد کنم. مرسی که بهم گفتی.


شاید هم حق با اون باشه، من خودم تا حد خودش آوردم پائین تا باهام احساس راحتی کنه اما مث اینکه اون به یه بزرگتر همدل احتیاج داشت و همونطور که علیرضای عزیز اشاره کرده بودن من این رو ازش دریغ کردم.

حالا باید چیکار کنم؟  متعجب
خارج شده است

به سراغ من اگر می آیید، نرم و آهسته بیائید، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من!
parmis
OFC Hero
*****
آفلاین آفلاین

جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 546

تشكر
اهدا شده: 89
دريافت شده: 82

تلخ مثل !coffeechocolat


« پاسخ #14 : 06 اسفند 1386,ساعت 17:01:09 »

شما هم داری به خودت ضربه میزنی و هم به امیر !!!!!!!!
البته خودتون مهمتر هستید ......
همونطور که گفتید پدر امیر بخاطر شغلش دائم در سفر هستش ..... این نوع پدران در زمره پدران غایب هستند ... و پدر میخواد عدم حضورش رو به نوعی با رشوه دادن به کودک رفع کنه ....... برای همین این بچه عادت کرده که همه چیز رو با قهر و با زور بدست بیاره !!!

آقای محترم شما باید به این امر واقف باشید که شما یکی از اون اسباب بازیهای پشت ویترین مغازه نیستی که این بچه با هر ترفندی بدستت بیاره و براحتی باهات بازی کنه !!!!!!
 امیر بابت همه رفتارهاش از اطرافیان علی الخصوص مادر " تایید" شده و این براش خیلی مشکل سازه چون شما جایی گفتید مادرش گفته : مغرور و یکدنده اس . مادر اینو بعنوان بخشی از شخصیت بچه پذیرفته و نمیخواد قبول کنه که این قابل تغییره ....

و مطلب آخر اینکه شما تنها کسی نیستید که امیر میتونه بهش تکیه کنه چون امیر خانواده داره و خوشبختانه خانواده خوبی داره و خوانواده اش مشکل خاصی نداره !!!!
خارج شده است

Oh,God of dust and rainbows, help us see
That without dust the rainbow would not be.
             

 
صفحه: [1] 2 3 ... 5   بالا
چاپ صفحه
پرش به :  


Powered by SMF 1.1.15 | SMF © 2006, Simple Machines | Persian Language Pack by Mambolearn Team
All Text is Available Under The Terms of The GNU Free Documentation License | Designed By Mohammad Shadmani