بي وفايي شوهر

(1/2) > >>

shahpar:
سلام
من 24 سالمه و 18 سالگي ازدواج كردم به شوهرم علاقه اي نداشتم و كاملا سنتي ازدواج كردم بعدها علاقه اي كه اسمشو عشق نميشد گذاشت و بيشتر عادت بود به وجود اومد كم كم داشت همه چيز خوب پيش ميرفت كه متوجه شدم نازايي دارم دو سال طول كشيد و من حتي به شوهرم پيشنهاد دادم كه اگر بچه مي خواد ازدواج كنه تو اين مدت من درس مي خوندم و داشتم ليسانس هنر مي گرفتم و با فوق ديپلمم در مدرسه تدريس مي كردم بارها از شوهرم رفتار مشكوك ديده بودم ولي چيزي بهم ثابت نشده بود بعد از دو سال با دوا و دكتر حامله شدم دو قلو به نظرم همه چيز عالي بود و ديگه نبايد مشكلي داشتيم اما تو مدت حاملگيم شوهرم رفتارش تغيير كرد و به زبون اورد كه دوست داره با دوست من سكس داشته باشه ميگفت چون من حامله هستم هيچ احساسي به من نداره و اگر من اجازه بدم بعد از زايمانم همه چيز مثل اول ميشه هر شب اين حرفها رو ميزد و فرداش عذاب وجدان ميگرفت و معذرت مي خواست ولي دوباره تكرار مي كرد من هم با وجود اينكه خيلي ناراحت ميشدم خيلي جدي نمي گرفتم و فكر ميكردم به خاطر مشكلات بدنيم تو دوره حاملگي بهش فشار اومده مي خواد خودشو تخليه كنه من زايمان كردم بچه ها 6 ماهه شدن سكسمون عادي شد خيلي با هم خوب بوديم تا اينكه فهميد دوستم از شوهرش جدا شده يك شب از من خواست كه از دوستم براش خواستگاري كنم و البته گفت كه مي خواد با هاش ازدواج موقت كنه صيغه براي حداكثر دو ماه من موضوع رو به دوستم گفتم قبول نكرد با من قطع رابطه كرد و ديگه جواب تلفن هامو نداد وقتي شوهرم از اون نا اميد شد گفت كه اصلا به اون علاقه اي نداشته و مي خواسته منو امتحان كنه اما دروغ ميگه اگر دوستم قبول كرده بود الان باهاش ازدواج كرده بود همين موضوع باعث شد كه من از شوهرم متنفر بشم با وجود اينكه بارها ابراز پشيموني كرده نمي تونم ببخشمش چون تو زماني كه بيشتر از هميشه بهش احتياج داشتم يعني حاملگي منو نا اميد كرد و بعد هم كه ....
حالا دوست دارم ازش جدا بشم ولي دوتا بچه دارم و نميتونم از طرفي ازش متنفرم و افسردگي شديد دارم كمكم كنيد ....

hedishaw:
سلام .... دوست عزیزم به نظر من اگه با شوهرت دعوایی نداری و میتونی بخاطر بچه هات زندگی کنی از شوهرت جدا نشو .... به بچه هات فکر کن .... اگه فکر میکنی برای تو شوهر خوبی نیست ولی برای بچه هات پدر خوبی است تحمل اش کن.... میدونم سخت است با کسی زندگی کنی که هیچ علاقه ای بهش نداری که هیچ ازش متنفری ولی تو یک مادری .... برای بچه هات هم که شده به شوهرت یک فرصت دوباره بده و همراه شوهرت پیش روانپزشک برو .... اگه میخوای برای بچه هات پیش شوهرت زندگی کنی حتما پیش روانپزشک برو .... موفق باشی

كريمي:
سلام و احترام

دوست عزيز از مطلب شما خيلي متأسف شدم.................. ولي قبول كنيد كه شما هم مرتكب اشتباه بزرگي شده ايد..........

همسر شما درست در زمان بارداري شما كه شما شديداً به حمايت عاطفي ايشان نياز داشتيد، شما را شكنجه روحي داده بودند............... از آن گذشته شما را مجبور به كاري كرده اند كه شما نمي خواستيد.........

متأسفانه همسر شما مدتها قبل شما را از نظر عاطفي رها كرده..........

اما اشتباه شما...........

شما مي بايست در همان زمان حاملگي با ايشان محكم و قاطع برخورد مي كرديد ............. سريعاً با دوستتان قطع رابطه مي كرديد و حداقل يكي از بزرگان فاميل را درجريان قرار مي داديد و يا با خودش بيشتر صحبت مي كرديد و به ايشان مي فهمانديد كه قضيه فرق مي كنه و شما داريد مادر ميشويد و پاي دو بچه در ميان است و نبايد بخاطر خودخواهي خودش زندگي را خراب كند................ اشتباه بدتر شما اين بود كه تن به خواسته خودخواهانه ايشان داديد و احساس و حق خود و بچه هايتان را ضايع كرديد..........!!!!!!!!!!

به هر حال متأسفانه مي توانيد ادامه دهيد و الا اگر فكر مي كنيد ايشان همچنان بجاي كمك به شما و اداي وظيفه پدري بدنبال ارضاي نيازهاي خودخواهانه خودشان هستند، هرچه سريعتر بزرگان فاميل را درجريان بگذاريد تا حداقل آنها بتوانند مانعي براي او باشند.............. هرچند اگر واقعاً برايش شما و بچه ها مهم نباشد ديگر تلاش براي نگهداري او تا حد زيادي بي فايده خواهد بود.................


shahpar:
با تشكر از دوستان عزيزم شوهر من ابراز پشيماني و ميگه ما رو دوست داره ميكنه ولي من مي ترسم دروغ بگه و كه دوباره تكرار كنه

سایه:
 من خیلی متاسف شدم وقتی دیدم بعضی از مردها تا کجا وقاحت رو ادامه می دن دوست عزیزم اما اگه ادامه بدی ممکن باز هم شمهرت رفتارش رو تکرار کنه اما شما دوتا فرزند دارید ولی هنوز جوونید به نظر من هردو پیش یه مشاور برید و حتی بهتر که شما اول تگی پیش اون برید تا ببینید اون چی میگه

کنترل

[0] صندوق پستی

[#] صفحه بعدی