سلام
دختري هستم بيست و چند ساله هفت سال پيش شوهرم مرد و الان دو سال با مردي كه از اقوام دور هست و زن و دو بچه دارم آشنا شدم اون به من علاقه داره تو اين دوسال بارها باهم قهر كرديم دعواهاي شديد كه اگه عشقي كه اون داشت سطحي بود ديگه ميرفت از طرف خانواده اون يكبار در خونمون اومدن و آبروريزي كردن و يكبار هم از طرف ما آبروريزي شد ولي نگذاشتيم پهن بشه و همه بفهمن
هر وقت تو اين دو سال صحبت جدايي ميشه مثل ابر بهار گريه ميكنه و ميگه دوستم داره ميگه از پدر و مادرت جدا شو من باهات ازدواج ميكنم و تا آخر عمر باهم و مال هم باشيم هر وقت خواستگاري برام مياد ديوونه ميشه حتي بعضي وقتها تهديدم ميكنه كه نميزارم اين ازدواج سر بگيره يا منو از آينده ميترسونه كه شايد طرف بفهمه و تو با آبروريزي دوباره برگردي خونه بابات
اون ميگه خانوادشو آماده كرده و همه ميدونن كه اون دو تا زن داره و به من ميگه جدا شو با هم زندگي كنيم
موندم سردوراهي چكار كنم باهم تفاوت سني زياد هم نداريم 5 سال از من بزرگتره ميترسم باهاش بمونم از آبروريزيها ميترسم از زن دوم شدن از اون جدا بشم از آينده ام ميترسم به خاطر رابطه اي كه داشتم
خواهش ميكنم راهنماييم كنيد من خودم هم ازش بدم نمياد ولي نميدونم با شرايطي كه اون داره با زن و بچه چكاركنم نميتونم عشقشو نديد بگيرم و برم
